خوشا به حال بسیجی ها

اماما ، …. ما را فراموش نکن : روز اول ، مات بودیم ، مبهوت ضربه ای که هنوز عمق کوبنده گی اش برایمان مشخص نبود ، چشمان خیره به در بسته « حسینیه» بود و گوشمان بسته به نوای قرآن رادیو ، روز دوم ، در « حسینیه » را گشودند ، هراسان و مبهوت وارد شدیم و اما تو بر سرمان دست رحمت نکشیدی ، آرام آرام و با گوشه چشم سیاهی های نصب شده بر دیوار حسینیه را ورانداز میکردیم و …. خدایا مپسند ، نمی خواستیم باور کنیم ، دلسوخته ای که تاب از توانش رفته بود رو به جایگاه نور تو ، زانو بر زمین « حسینیه » یکسر فریادی زد ، امام ، کجا رفتی ؟ نعره هایش آنچنان دلخراش و سوزناک بود که چشمانمان نا خودآگاه درب بالکن را نشانه رفت ، تصور میکردیم نوای غم این عشق ، باز تو را به دیدار می کشاند ، اما …. زانوانم سست شد و تاب ایستادن از کف رفت ، جسد بی روحم را به یکی از ستونهای « حسینیه » تکیه دادم و …. روز سوم ، پیراهن سیاهم را که همیشه در عزای سالار شهیدان غمگسار من بود پوشیدم ، خدایا اینبار عاشورا چرا اینقدر زود از راه میرسید ، مادرم مریض بود و نمی خواستم بیتابی و حزن من بیشتر آزارش دهد ، به چشمانم التماس میکردم که نبارند ، اما مثل همیشه آنها هیچ توجهی به حرفهایم نمیکردند ، با خویش کلنجار میرفتم که ناگاه شیون غریبی مرا به خود آورد ، مادرم بود که از راه میرسید و او زودتر از من رخت عزا بر تن کرده بود ، مرا که دید بطرفم آمد ، در آغوشم کشید و گفت : خوش به حال شما بسیجیها ، خوش بحالتان که آقایتان از شما راضی بود ، خوش بحالتان که امامتان از شما راضی بود ، خدا صبرت دهد مادر ، خاک بر سر من که آنقدر زنده ماندم تا مرگ امام را دیدم ، بعد رهایم کرد و سر به آسمان دوخت و با ناله صدا زد : خدا به غریبی سیدالشهداء(ع) قسم ، وقتی جوانم را از دست دادم ، اینقدر دلم نسوخته بود . دیگر تاب از طاقتم رفته بود ، با عجله از خانه خارج شدم و بسمت « مصلی » براه افتادم ، نمیدانم چگونه به آنجا رسیدم ، خدایا تو میدانی که آن محفظه شیشه ای آنروز با دل پاره پاره من چه ستمها که نکرد ، خاک بر سر من او امام منست که زودتر از من کفن پیچ و آرام به خواب رفته وای بر من ، جا دارد که تا زنده ایم اشک بر گونه هایمان نخشکد . روز چهارم ، برای بدرقه به بهشت زهرا (س) رفتم ، هیچگاه مثل آنروز به شهیدان غبطه نخورده بودم ، آنروز فقط گریه کردم ، فقط گریه ، دستم به تابوت نرسید ، اما جانم همانجا با جسم او دفن شد ، هر چه منتظر ماندم بلکه از کنار مزارت بروند و من نیز بیایم و عقده هایم را باز کنم ، نشد ، و باز گشتم ، به هر جا چشم میدوختم لبخندهای خدائی ات در نظرم مجسم می شد ، به هر چه گوش میدادم نوای « انا لله و انا الیه راجعون » تو بود و هر کجا میرفتم همه جا سیاه ، همه جا عزا ، همه کس سیاه پوش ، همه کس عزادار ، همه جا امام . هنوز ساعتی نگذشته بود که باز دلم هوای بهشت زهرا (س) کرد ، نیمه های شب بود و ازدحام جمعیت اندک ، وارد صحن شدم که با دهها کانتینر محدودش نموده بودند ، یک کانتینر نیز بر مزار امام نهاده بودند ، صحن تاریک بود نه چراغی نه نور افکنی ، تمام نورش ، سوی ضعیف فانوسهایی بود که مردم خود برای تبرک و اظهار عشق بر فراز کانتینر می نهادند . بغض در گلویم ترکید ، ای امام چقدر شب اول قبرت شبیه شب اول شهیدان است ، چقدر تو دوست داری تمام سرنوشتت همچون آنان باشد ، تو از میان تمام حرمهای پر چراغ و صواب ، کنج تاریک بهشت زهرا(س) را انتخاب کردی ، مگر غیر از این است که تو به شهیدان دروغ نگفتی که آرزو داری با آنان محشور گردی . کجایند مدعیان عظمتتا بیایند و امشب ببینند این مزار خمینی است ، همان ابر مردی که وقتی اخم میکرد ، همه صاحبان زر و زور قالب تهی میکردند ، همان ابر مردی است که صدای تپش قلبش نوید زندگی و فلاح به همه مستضعفین میداد . ساعت حدود ۵/۱ بود ، مردم زاری میکردند ، رو به گلستان شهیدان کردم ، ای شهیدان ما که قدر امام را ندانستیم ، لا اقل شما از وجودش استفاده کنید ، غرق در ماتم درون بودم که ناگاه قطرات آبی بر گونه هایم چکید ، خدایا این چه بود ؟ از کجا این موقع شب و کی آب بر سر مردم میریزد . اما اشتباه میکردم آب نبود ، اشک بود ، اشک آسمان بهشت زهرا (س) او از صبح تا بحال خودش را کنترل کرده بود ، نمیدانم چرا حالا عقده اش باز شده بود ، شاید او نیز بر دل سوخته ما اشک میریخت ، بخدا قسم این آسمان بود که در مظلومیت امام گریه میکرد ، این آسمان بود که از ماتم بسیجی های داغدیده بغضش ترکیده بود . روز پنجم در خانه بودم ازاینکه با کسی سخن بگویم بیزار بودم ، دوست داشتم رهایم کنند و با افکارم تنهایم گذارند ، سراغ ساکم رفتم ، وصیتنامه شهدا را پیش رو نهادم و می خواستم یک بار دیگر نظرشان را در باره امام بدانم ، هر سطری را که می خواندم ، بر روشن دلی شهیدان مطمئن تر میشدم « در این دنیا دو آرزو بیشتر نداشتم ، اول بوسیدن روی امام و دوم شهادت ، خدایا اولی نصیب ما نشد ، دومی را دریغ مفرما » . « به امام بگوئید اصغر خیلی دوست داشت بیاید و دستت را ببوسد ، اما قسمت نشد و اکنون ندای هل من ناصر حسین (ع) مرا می خواند ، حلالم کنید. » .

+ نوشته شده توسط سفیر در دوشنبه دوازدهم آبان 1393 و ساعت 14:29 |
 

 



سر سفرت منو نشوندی حسین

 

نمکت رو به من چشوندی حسین

 

اونقدر اقایی که این بده رو

 

توی روضت بازم کشوندی حسین

--------------------------------------------

بعد از کشیدن جزء جزء کــربـلا

حالا نوبت به رنگ زدن خدا می رسد

از بین رنگها انتخاب می کند

سرخی را برای محاسن حسین

و سفیدی را برای موی زینب.
-----------------------------------------------------------------------
سکوتی غریب و دلگیر تمام فضای کربلا را فرا گرفته است

و سیاهی شب وادی طف را در مشت

و فقط باد گرمی از سوی فرات به خیمه ها می وزد

، هر از چندی صدای قهقهه کودکی که مادری را به بازی گرفته است

سکوت را بر هم می زند

 عباس علمدار سپاه حسین کمی آنطرفتر با زهیر قدم میزند

و از رزم فردا می گوید

و گهگاه لبخندی مردانه همزمـان بـر لبـان هر دوشان می نشیند

و هر دو خوب می دانند که فردا چشمهای امید بسیاری

بر بازوان این دو دوخته خواهد شد

 حبیب آتشی بر افروخته و در پناه روشنایی آن شمشیرش را صیقل می دهد

و زیر لب زمزمه کنان شعر می خواند

و پیداست خویشتن را مخاطب کلماتش قرار داده

و برای فردا آماده می شود

 بریر با فاصله کمی از حبیب آرام آرام قرآن می خواند

و قطرات اشکش همچون دانه های الماس بر گونه هایش می لغزد

و زمین تشنه کربلا را سیراب میکند

، گاه سر از گریبان میگیرد و با گوشه چشم حبیب را می نگرد

و باز مشغول تلاوت می گردد


 سالار شهیدان بخوبی می دانست

که مسئله وداع را بایستی بر خواهر تصویر کند

 خواهرش را به آرامی صدا کرد

 پرده خیمه بالا رفت و زینب با دیدن برادر چون همیشه خندید

زینب از خیمه بیرون آمد و با اینکه می دانست برادرش خبر خوشی برایش ندارد

گوش جان به سخنان حسین سپرد

، سخن از دلتنگی ها بود و درخواست تحمل .

سخن گفتن با تو هیچگاه تا این اندازه برایم دشوار نبوده است

، خواهرم کلمات بسختی برای ادای سخن بدام زبان می افتد

و اگر نبود مسئولیت سنگینی که بر دوش توست

بخدا قسم هیچگاه حاضر نمی شدم فشار و اندوهی را بر قلبت تحمل کنم ،

زینبم بیش از پنجاه سال است که مرا می شناسی

و خیلی خوب می دانی که چقدر برایم عزیز هستی ،

تو برای من تنها یک خواهر نبوده ای ،

دردهای سنگین دلم را همیشه با تو می گفتم

و سخنان زیبای تو همیشه مرهم زخمهای دلم بود زینب جان ،

وقت تنگ است و تا به صبح چیزی نمانده است ،

از صبح که نبرد در می گیرد تمامی زنان و کودکان حرم را در خیمه ای گرد آور

و خود مواظبشان باش تا احدی از خیمه خارج نشود ،

نظاره اجساد خون آلود شهیدان شاید برای همگان قابل تحمل نباشد

 زنان شوی مرده را آرامش بده و کودکانشان را در آغوش بگیر

و مگذار شیون طفلی به خیمه های عمر سعد برسد ،

، خواهرم  با اشکهایت بی صبرم مکن

، مبادا فردا وقتی نوبت من فرا رسد از خود بیخود شوی

و در پی ام به میدان آیی ، جان حسینت تحمل کن

 ۸۴ زن و کودک جز تو پناهی نخواهند داشت ،

استوار باش      نمیگویم گریه نکن نه ، ولی بیصدا

حتی صدای شکستن بغضت را جز خدا نباید بشنود .

خواهرم ، کودکانم را بسیار مواظبت کن

آنها پس از من به خیمه ها یورش می آورند

و به قصد غارت بر طفلان نیز رحمی نمی کنند ،

من تا توانسته ام خارهای این اطراف را چیده ام

تا به هنگام فرار ، گامهای بچه ها را جراحتی نرسد .

زینبم درباره رقیه به تو سفارش می کنم ،

بعد از اصغر او را بسیار دلتنگ خواهی یافت

بیش از هر کس به او بپرداز ، هر گاه از فراز شتری بر زمین میافتد

 پیاده شو و آرامش کن .
---------------------------------------------------------------------------
و فردا

زینب خوب مي دانست که اين آخرين تصويرهائي است که مردمک چشمش از حسين (ع) بر ميدارد ،

 يک لحظه نگاه از او نميگرفت ،

برادر به خيمه ها سر کشي ميکرد ،

 باز مي گشت و با باقي مانده سپاه نورش سخن ميگفت ،

 فرزندان خردسالش را نوازش ميکرد ،

 گهگاهي هم براي چند لحظه بر تيرک خيمه اي تکيه ميداد و نفسي تازه ميکرد ،

 و زينب يک آن    از او غافل نبود ،

 روز اولي که زینب به دنيا آمد پيامبر در آغوشش کشيد   و زینب گريه ميکرد ،

قنداقه اش را بدست پدرش علي دادند دختر همچنان ميگريست ،

مادر مهربانش او را به سينه چسباند ، چشمان کوچکش امان نميداد

امام حسن دو ساله نوازشش کرد    فايده اي نداشت ،

 زينب را در آغوش حسين يک ساله گذاردند ،

 صداي ضربان قلب حسين آرامش کرد و گريه قطع شد

 و نو رسيده زهرا در آغوش برادر به خواب رفت

 و يا آنگاه که عبدالله جعفر براي ازدواج با او با اميرالمومنين سخن مي گفت ،

 فرمود :

به عبدالله بگوئيد به شرطي که : ازدواج ما سبب دوري از برادرم نگردد ،

 در هر سفر که او رود من نيز  با او باشم .

 و اکنون حسينش براي هميشه از او فاصله مي گرفت ،

 از يک سو جذبه عشقي مقدس او را بدنبال برادر ميکشاند

 و از سوي ديگر مسئوليت سرپرستي دهها زن و کودک ،

 و سنگين تر از آن رسالت ابلاغ پيام خون برادر او را بر جاي ميخشکاند ،

 حسين سوار بر اسب آرام آرام در افق صحرا محو مي شد ،

 هيچگاه چون اين لحظه اينقدر در عشق يک ديدار بي تاب نبود

 که امام عالمیان به فريادش رسيد ،

 سفارش آخرين مادرش زهرا چون تحفه اي الهي تمام فضاي خاطرش را به شوقي کشيد ،

 بي درنگ به دنبال برادر دويد و از ناي جان فرياد ميزد که

 « مهلاً مهلا ، يابن الزهرا » ، اي پسر فاطمه لحظه اي درنگ کن ،

 تو گوئي امام شهيدان نيز منتظر همين يک صدا بود ،

 پاي اسب بر زمين خشکيد ، حسين با عجله روي بسمت خيام و بلافاصله از اسب به زير آمد ،

 اکنون خواهر و برادر دور از همه ، با هم راز ميگويند :

 « يا حسين ، مادرم گفته بود که در چنين لحظه اي زير گلويت را ببوسم » ،

 حسين لبخندي زد و به آسمان خيره شد تا خواهري که اکنون در آتش فراق آب مي شد بر حنجره اش بوسه زند

 و باز سوار رو به ميدان براه افتاد .

 خواهر آرام آرام اشک ميريخت و تا حسين در خيل سپاه عمر سعد گم نشد به خيام باز نگشت ،

 به فرمان برادر هيچ کس حق ندارد از خيام بيرون آيد ،

 زينب سعي دارد در پيش چشم اهل حرم خسته و نالان ننماياند ،

 کنار کودکي از فرزندان شهدا زانو ميزد و با لبخند نوازشش ميکرد ،

 اما خدا ميدانست که در دل خود چه طوفان غمي دارد .

 هر گاه طول خيمه را ميپيمود بي اراده از در چادر ، نگاهي بسوي ميدان مي افکند

 و چيزي زير لب زمزمه ميکرد ،

 مدتي بود که ديگر تکبير حسين بگوش نميرسيد ،

  که ناگاه صداي شيون غريبي ،

 او را متوجه بيرون خيام کرد ،

 اهل حرم چيزي ديده بودند و از غم بر سر و سينه ميکوفتند ،

 سراسيمه پرده خيمه را کنار زد ، اسب سفيد حسين بود بدون سوار و خسته ،

 خون سرخ تک سوار شهادت يالش را خضاب کرده بود ،

 زينب بي درنگ به سمت گودال قتلگاه ميدويد ،

گوئي عشق در برابر عقل قدرت نمائي ميکرد ،

 دختر حسين آرام صورت اسب را ميان دستان کوچکش گرفت :

 « اي ذوالجناح ميدانم چه پيامي داري ، اما سئوالم را پاسخ ده ،

 آيا پدر مظلومم با لب تشنه جان داد يا نه ؟ ... »

 اکنون ميرفت تا جانسوزترين صحنه آفرينش به روي پرده وجود آيد .

 گامهاي زينب لحظه اي بر فراز تلي که بعدها بنام خود او نامگذاري شد قرار گرفت ،

 چشم بر گودال دوخت ، از دور صحنه اي را ديد که هرگز قصد باورش را نداشت

با عجله به سمت پیکر حسين سرازير شد

 در چند قدمي جسم خونين ابي عبدالله ايستاد

و بعد آرام آرام و با احترامي شگرف بطرف برادر گام زد .

 اي آسمان کربلا تو شاهدي که در آن لحظه بر زينب چه گذشت ،
 
زانوانش که ديگر تاب ايستادن نداشت بر بالين حسين بر زمين بوسه زد

 و همانگونه که با قطرات اشکش بدن خونين حسين را شستشو ميداد ،

 با پنجه هاي لرزانش نيزه هاي شکسته را کنار ميزد

و زير لب فقط يک ندا : « انت اخي وا محمدا واعليا » ،
--------------------------------------------------------------------------------

 قريب بر 360 ضربه شمشير و نيزه ، از يک پيکر چه باقي ميگذارد ،

 زينب ، به ياد آورد زماني را که پيامبر حسين خردسال را بـر دوش ، ميگرفت

 و در کوچـه هاي باريک مـدينـه مدام فرياد ميزد : « حسين از منست و من از حسين » ،

 و اکنون بوسه گاه پيامبر با تير سه شعبه دريده شده بود ،

 به رسم حجت و وداع براي بوسيدن روي برادر تصميم گرفت که .... اما نه ، خداي من ....

ناچار خم شد و لبها را به رگهاي بريده مردي گذارد که 1400 سال بعد

عاشقان نوجوانش پیشانی بند عشق او بر سر بسته

 و براي انتقام خون پاکش تمام بيابانهاي جنوب ايران را به آتش عشق کشيدند .

آنها به شوق وصال او در نيمه هاي شب از اروند گذشته

 و سه راه شهادت را در شلمچه براي عشق به يادگار گذاردند ،

 و از خاکريزهاي بوي خون گرفته  عبور کردند ،


----------------------------------------------------------

پیچیده شمیمت همه جا ای تن بی سر

چون شیشه عطری که درش گمشده باشد

 

+ نوشته شده توسط سفیر در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1392 و ساعت 19:39 |



بعد از کشیدن جزء جزء کــربـلا

حالا نوبت به رنگ زدن خدا می رسد

از بین رنگها انتخاب می کند

سرخی را برای محاسن حسین

و سفیدی را برای موی زینب.

---------------------

از هرم عطش لبان گلها تشنه

از شرم  ،  فرات ، مانده اینجا تشنه

اینجا چه عجیب داستانی شده است

هفتاد و دو زمزمند اما تشنه !

-----------------------------
چرا تشنه ؟


قصه تو را چگونه سرایم که آن را بپذیرند ،

خود من نیز اگر تو را نمیشناختم

چنین غریبنامه ای را  از احدی نمی پذیرفتم ،

اما چه می توان گفت که تو پسر ام البنینی ،

پسر علی بزرگی ،

ابوالفظلی ،

علمدار سپاه مظلومیتی ، عباسی .

از آنهمه قدرتی که در بازوانت یکجا گرد آمده و یدالله اش کرده

تعجب نمی کنم ،

از آنهمه شجاعتی که زینت بودنت گشته و دلیل سرداریت ،

در شگفت نیستم ،

حیرانی و حیرتم از آن دریای غیرت و شرفی است

که نگاه معصومانه یک کودک تشنه لب

که در طلب آب تنها با چشمانش انتظار مدد دارد ،

آنچنان طوفانی اش می کند

که سیاهی سپاه سی هزار نفری جنایت ،

از پیش چشمانش محو گشته و تنها شریعه فرات را میبیند .

بنازم به آن اراده ای که در تموج زلال فرات ،

ناله طفلی از دور دستها لبان تشنه اش را از قطره ای آب محروم می کند ،




شاید بگویند اگر آبی می نوشید قوتی دوباره می گرفت

و چه بسا می توانست مشک آب را به خیام برساند ،

اما این درست همان پیشنهادی است

که به هنگام رحلت پیامبر (ص) به علی (ع) می شد

که لحظه ای جنازه رسوا الله را رها کن و به سقیفه رو و حقت را بگیر

آنگاه با طیب خاطر به دفن نبی بپرداز .

آری تو اگر آب را می نوشیدی تنها یک قهرمان بزرگ باقی می ماندی ،

یک علمدار پاکباخته ،

همین و نه قمر بنی هاشم ،

اگر علی مظلوم بوقت شهادتش دست حسین را دردستانت گذارد ،

خوب می دانست که تو کیستی ،

اگر پولادین ترین مرد تاریخ ،

در پیچ و خم نخلهای علقمه ندا بر آورد که : الان “ انکسر ظهری ”

، الان کمرم شکست ،

در سوگ ارزشهای والای تو بود ،

بنازم به آن وفائی که مشک پاره پاره ای که چشم دوست به آنست را

بر همه وجود عظیم خویش مقدم می دارد ،

عجب افسانه ای داری ای سقا ،

از فراز اسب ابتدا دست چپت بر زمین ، می افتد

پس از دقایقی دست راستت

و مشک آب در دهان توست ،

بعد اسب سرنگون می گردد

و سپس خودت بر خاک در می غلطی

و آخرین چیزی که نقش زمین می شود ، مشک سوراخ سوراخ است

که همه امیدت را شکل می داد ،

عشق ، آدمی را تا به کجا از خود بی خود می کند ،

و وقتی بر پیکر بی جانت حاضر می شوند

هر دو چشمت را کور می یابند ،

یعنی که یک سقا در این وضع تاب دیدن تشنگان منتظر را ندارد .

اما ای امید حرم ،

هیچ می دانستی در همان حال که نعره های تکبیرت در علقمه پیچیده بود

طفلان ابی عبدالله عطش مفرط خویش را از یاد برده بودند

و چشم انتظاری عموی عزیزشان را می کشیدند ،

همان کودکی که تو را آنچنان هوایی فداکاری نموده بود ،

دامن پدر را گرفته و ملتمسانه از او می خواست

که باور کند که تشنه نیست و آب نمی خواهد

تا بلکه تو سالم بازگردی ،

بخدا قسم اگر نبود مشک آبی

که باید به هر قیمتی به حریم حسین برسانی ،

و اگر مسئله ، مسئله هماوردی و نبرد بود ،

کناره فرات را قبرستان یک یکشان قرار می دادی ،

اما اگر نبود مسئله آب ، تو خود از همه تشنه تر بودی

و وقتی وارد شریعه گشتی و آب تا سینه اسبت را گرفت ،

عقل و منطق هر دو فریاد زدند که بنوش ،

اما تو به سکوت شیرین عشق گوش دادی و نخوردی ،

تو نخوردی تا در شلمچه ،

فرزندان روح الله که در محاصره خصم از یک سو

و گرمای ۵۷ درجه از سوی دیگر گرفتار آمده بودند ،


برای تحمل عطش به تو اقتدا کنند ،

که آب گر چه مایه حیات است اما آب حیات جرعه دیگری است .

فقط ۱۷ سال داشت ،

چفیه خاک آلودش را از روی صورتش برداشتم ،

چشمانش هنوز باز بود و لبانش شکافته از تشنگی ،

هر چه بدنش را گشتم ، نشانی از زخم تیر و ترکش نیافتم ،

و  ای سقا تو خوب می دانی چرا شهید گشته بود ،

پیشانی بندش که اکنون چون گردن بندی زیبا ،

از سر رها گشته و بر سینه اش سرخ می زد را باز کردم ،

بر روی آن نوشته بودند یا مظلوم ،

همان پیشانی بندی کـه تـو در عـاشورا بـر سر داشتـی ،

چقـدر سمبلها بـراحتی فواصل زمانی را طی می کنند

و هم کیشان را در کنار یک دیگر قرار می دهند .

تو خود مرد جنگی و خوب می دانی که یک جنگجو

تا چه اندازه بایستی تلاش کرده باشد که از فرط عطش قربانی شود ،

اما ای شیر خیام حسین ،

انچه حیرتم را صد چندان کرد و می دانم که تو را نیز می سوزاند آن بود

که قمقمه اش را که بیرون کشیدم ، هنوز آب داشت !

می خواهم از تو بپرسم ، تو می دانی آنرا برای چه کسی نگاه داشته بود ،

اگر می دانی چیزی نگو .

این اسرار بایستی نهفته باقی بماند ،

آنگاه که قبر فاطمه کشف شد و سر بر خاکش نهادیم ،

تمامی معما های آنسوی هستی بوضوح روشن خواهد شد .
----------------------------------------------

پیچیده شمیمت همه جا ای تن بی سر


چون شیشه عطری که درش گمشده باشد

----------------------------------------------------------

+ نوشته شده توسط سفیر در سه شنبه بیست و یکم آبان 1392 و ساعت 0:36 |

« از کربلا تا شلمچه »


خيمه ها را به آتش بکشيد ، اموالشان را غارت کنيد ، زنان و طفلانشان را به اسارت بريد بر صغير و کبيري رحم نکنيد ، اکنون همه چيز بر شما مباح است . ناگهان پيکر خون آلود بسيجي دريا دل اسلام در ميان کوهي از نيزه هاي شکسته تکاني مي خورد ، پنجه بر خاک ميکشد و شمشير شکسته اي مي يابد و بياري آن بر زانو مي نشيند ، سپاه عمر سعد مبهوت اينهمه عظمت در انتظار سخن آخرين حسين (ع) ، خون از شکافهاي زره اش فوران مي زند ، پسر فاطمه آخرين توانش را بخدمت مي گيرد : که اي شيعيان آل ابي سفيان شما با من سر جنگ داريد نه با زنان و کودکان ، پاسخ اينهمه شکوه تنها چند تير سه شعبه بود که مقصدي جز پيکر او نداشت ، ديگر تاب از توان حسين رفته بود چشم از جرثومه هاي پست سپاه عمر گرفت و آرام آرام بسمت نخلستان علقمه تغيير جهت داد اين العباس ، آري کجاست عباس تا خيام حرم را بي ياور بيند ، و بسمت کوفه اين المسلم ، اين الهاني ، کجائيد تا ببينيد بيابان کربلا از خون حسين سيراب مي شود . صداي انفجار خمپاره و سفير مرگبار گلوله پي در پي در گوش تاريخ مي پيچيد ، حسين فارغ از دغدغه هول سر بسجده برده بود و با خدايش راز مي گفت ، کمي آنطرف تر جنازه عباس در نخلستانهاي اروند پا مال سم اسب بود و شني تانک ، اکبر در کنج خاکريزي آرام به خواب رفته بود ، اکبر بود و اکبر نبود ، به تعداد تکبيرهايي که در روز عاشورا گفت در نيمه شب شلمچه تير خورده بود . نظاره اش آنقدر دلخراش و سوزنده مي نمود که وقتي در بهشت زهرا دفن مي شد مادرش را از ديدار آخر محروم کردند و پيکر کوچک و چاک چاک قاسم مطاف عشق اهل حرم بود حتي کودکان خردسال ابي عبدالله بر بالين قاسم اشگ مي ريختند . تا جسد مطهر و کوچکش را از کربلا به چيذر رسانند چه جگرها در مظلوميتش نسوخت . جنازه پـاک عابس ، پهلوان لشگر حسين همچنان روبه دشمن و ايستاده بر سيماي خاردار ، زينت گر ارتفاعات والفجر 3 گشته بود . حر پس از رقص خونين عشقش ، باند سرخ بر سر بسته در کنار کانال ماهي آرام و مطمئن بخواب رفت و پيکر مطهرش را شلمچه به يادگار براي خود نگاهداشت . و ديگر صداي مناجات حسين نيز به گوش نمي رسد ، بدنش بي حرکت و خدايا چه مي گويم سري در پيکر ندارد . خوش به حال حسين ، خوش به حال شهيدانش ، خوش به حال حر و خوش به حال زينب ، خوش به حال امام ، خوش به حال شهيدانش ، خوش به حال همدمان غروب کرخه ، خوش به حال فانوس به دستان نيمه شب کارون ، خوش به حال سجده هاي طولاني ، خوش به حال اشکهاي متصل ، خوش به حال لبخند هاي پشت کاميون ، خوش به حال ذکرهاي توي ستون ، خوش به حال آنچـه از قلبشان خطور مي کـرد ، خوش به حال آنچه از لبهايشان تکلم مي گشت ، خوش به حال آنچه بر پيشاني شان نگاشته مي شد ، خوش به حال دل پاکشان ، خوش به حال حال خوششان ، خوش به حال قلمي که بر کاغذ وصيتشان مي رقصيد ، خوش به حال خاکي که قدمگاه نورشان قرار مي گرفت ، خوش به حال ما که آنها را ديديم ، خوش به حال ما که آتش عشق آنها هنوز در اعماق جانمان مشتعل است ، خوش به حال ما که هنوز بوي آنها را مي دهيم ، خوش به حال ما که هنوز به فساد و الواطي مي گوييم نه ، و آسمان بگريد به حال ما که پس از شهيدان برجائيم . خيمه ها در آتش کين حراميان مي سوخت ، فقط زينب بود و زينب ، او نه تنها بايستي تمام آن صحنه هاي دلخراش را از نزديک ميديد بلکه وظيفه بازگو نمودن خاطرات جانسوز کربلا را نيز براي غائبين بعهده داشت . اين است که هرگاه داغ فراق کاسه صبرش را لبريز ميکند و احساس تنهايي تمام وجودش را مي گيرد راه بهشت زهرا مي گيرد ، از کنار هر قبري عبور ميکند .

والسلام

+ نوشته شده توسط سفیر در دوشنبه بیستم آبان 1392 و ساعت 20:29 |


« يا حسين »


او خوب مي دانست که اين آخرين تصويرهائي است که مردمک چشمش از حسين (ع) بر ميدارد ، يک لحظه نگاه از او نميگرفت ، برادر به خيمه ها سر کشي ميکرد ، باز مي گشت و با باقي مانده سپاه نورش سخن ميگفت ، فرزندان خردسالش را نوازش ميکرد ، گهگاهي هم براي چند لحظه بر تيرک خيمه اي تکيه ميداد و نفسي تازه ميکرد ، و زينب يک آن از او غافل نبود ، شعله هاي سوزان « حب الحسين » خيام هستي اش را يکي پس از ديگري در کام خود فرو ميبرد ، داغ عشق حسين از همان ابتدا بر پيشاني اش پيدا بود ، روز اولي که به دنيا آمد پيامبر در آغوشش کشيده گريه ميکرد ، قنداقه اش را بدست پدرش علي دادند دختر همچنان ميگريست ، مادر مهربانش او را به سينه چسباند ، چشمان کوچکش امان نميداد امام حسن دو ساله نوازشش کرد فايده اي نداشت ، زينب را در آغوش جسين يک ساله گذاردند ، صداي ضربان قلب حسين آرامش کرد ، گريه قطع شد و نو رسيده زهرا در آغوش برادر به خواب رفت و يا آنگاه که عبدالله جعفر براي ازدواج با او با اميرالمومنين سخن مي گفت ، فرمود به عبالله بگوئيد به شرطي که ازدواج ما سبب دوري از برادرم نگردد ، در هر سفر که او رود من نيز بايد با او باشم . و اکنون حسينش براي هميشه از او فاصله مي گرفت ، از يک سو جذبه عشقي مقدس او را بدنبال برادر ميکشاند و از سوي ديگر مسئوليت سرپرستي دهها زن و کودک ، و سنگين تر از آن رسالت ابلاغ پيام خون برادر او را بر جاي ميخشکاند ، حسين سوار بر اسب آرام آرام در افق صحرا محو مي شد ، هيچگاه چون اين لحظه اينقدر در عشق يک ديدار بي تاب نبود که خداي دلسوختگان به فريادش رسيد ، سفارش آخرين مادرش زهرا چون تحفه اي الهي تمام فضاي خاطرش را به شوقي کشيد ، بي درنگ به دنبال سوار دويد و از ناي جان فرياد ميزد که « مهلاً مهلا ، يابن الزهرا » ، اي پسر فاطمه لجظه اي درنگ کن ، تو گوئي امام شهيدان نيز منتظر همين يک صدا بود ، پاي اسب بر زمين خشکيد ، حسين با عجله روي بسمت خيام و بلافاصله از اسب بزير آمد ، اکنون خواهر و برادر دور از همه ، با هم راز ميگويند : « يا حسين ، مادرم گفته بود که در چنين لحظه اي زير گلويت را ببوسم » ، حسين لبخندي زد و به آسمان خيره شد تا خواهري که اکنون در آتش فراق آب مي شد بر حنجره اش بوسه زند و باز سوار رو به ميدان براه افتاد . خواهر آرام آرام اشک ميريخت و تا حسين در خيل سپاه عمر سعد گم نشد به خيام باز نگشت ، به فرمان برادر هيچ کس حق ندارد از خيام بيرون آيد ، زينب سعي دارد در پيش چشم اهل حرم خسته و نالان ننماياند ، کودکي از فرزندان شهدا زانو ميزد و با لبخند نوازشش ميکرد ، هر دم در کنار زني شوي مرده مينشست و از تقدير خدا ميگفت و از صبر و از پاداش عظيمي که خداوند بدان وعده داده اما خدا ميدانست که در دل خويش چه طوفان غمي بر پا شده بود . هر گاه طول خيمه را ميپيمود بي اراده از در چادر نگاهي بسوي ميدان مي افکند و چيزي زير لب زمزمه ميکرد ، مدتي بود که ديگر تکبير حسين بگوش نميرسيد ، سرنوشت بيرحمانه خنجر کشيده بود و دل زينب را پاره پاره ميکرد ، هنوز لبخندهاي مصلحت آميز اين بزرگ پيام رسان تاريخ ، گهگاه بر چهره اش مي نشست که ناگاه صداي شيون غريبي او را متوجه بيرون خيام کرد ، اهل حرم چيزي ديده بودند و از غم بر سر و سينه ميکوفتند ، سراسيمه پرده خيمه را کنار زد ، اسب سفيد حسين بود بدون سوار و خسته ، خون سرخ تک سوار شهادت يالش را خضاب کرده بود ، زينب بي درنگ بسمت گودال قتلگاه ميدويد ، گوئي عشق در برابر عقل قدرت نمائي ميکرد ، دختر حسين آرام پوزه اسب را ميان دستان کوچکش گرفت : « اي ذوالجناح ميدانم چه پيامي داري ، اما سئوالم را پاسخ ده ، آيا پدر مظلومم با لب تشنه جان داد يا نه ؟ ... » اکنون ميرفت تا جانسوزترين صحنه آفرينش به روي پرده وجود آيد . گامهاي زينب لحظه اي بر فراز تلي که بعدها بنام خود او نامگذاري شد قرار گرفت ، چشم بر گودال دوخت ، از دور صحنه اي را ديد که هرگز قصد باورش را نداشت با عجله به سمت جسد حسين سرازير شد در چند قدمي جسم خونين ابي عبدالله ايستاد و بعد آرام آرام و با احترامي شگرف بطرف برادر گامزد اي آسمان کربلا تو شاهدي که در آن لحظه بر زينب چه گذشت ، زانوانش که ديگر تاب ايستادن نداشت بر بالين حسين بر زمين بوسه زد و همانگونه که با قطرات اشکش بدن خونين حسين را شستشو ميداد ، با پنجه هاي لرزانش نيزه هاي شکسته را کنار ميزد و زير لب فقط يک ندا : « انت اخي وامحمدا واعليا » ، قريب بر 360 ضربه شمشير و نيزه از يک پيکر چه باقي ميگذارد ، جسين براي هميشه بخواب رفته بود و آسوده تر از هميشه ، زينب بياد آورد زماني را که پيامبر حسين خردسال را بـر دوش ، ميگرفت و در کوچـه هاي باريک مـدينـه مدام فرياد ميزد : « حسين از منست و من از حسين » ، و اکنون بوسه گاه پيامبر با تير سه شعبه دريده شده بود ، به رسم حجت و وداع براي بوسيدن روي برادر تصميم گرفت که خداي من .... ناچار خم شد و لبها را به رگهاي بريده مردي گذارد که 1400 سال بعد عاشقان نوجوانش باند عشق او بر سر بسته و براي انتقام خون پاکش تمام بيابانهاي جنوب ايران را به آتش عشق کشيدند . آنها بشوق وصال او در نيمه هاي شب از اروند گذشته و سه راه شهادت را در شلمچه براي عشق به يادگار گذاردند ، از خاکريزهاي بوي خون گرفته جزيره عبور کردند ، و ما اي زينب ، ما نيز بر سر اجساد پاکشان حاضر بوديم ، اي خواهر حسين که دلت سوخته است ما هم در غم فراق شهيدانمان آب شده ايم ، اي زينب همه را تحمل کرده ايم و خواهيم کرد ، اما تو امشب به آن ميهماني که قريب 60 روز است از فرزندانش دوري گزيده بگو : « که اي امام تو همانگونه که حسين کودک خردسالش را که با پاي برهنه بدنبال سر نوراني بابا آواره بيابان شده بود فراموش نکرد ، ما را از ياد مبر » ، اي زينب تو درد فراقي را چشيده اي ، خوب ميداني دل شکسته يعني چه ، تو ميداني جا ماندن از قافله يعني چه ، به امام بگو : « وقتي بسيجيانت سر بر ضريح پاکت ميگذارند بر خيز و آرام در گوششان زمزمه کن ، سرشان را به دامن بگير ، اشکهاي چشمانشان را پاک کن و بگذار يک بار ديگر دست خدائيت را که بوي شرف ميدهد ببوسند تا آنها هم بتوانند همچون خواهر حسين پيام مظلوميت شهيدان را بر دنياي بيگانه با حقيقت بخوانند » .

والسلام

+ نوشته شده توسط سفیر در دوشنبه بیستم آبان 1392 و ساعت 20:15 |




یابن الحسن(عج)


سالی گذشت و زمین گشت در مدار تو

اما نداشت خاتمه ای انتظار تو

امسال هم همه ی هفته ها گذشت

یك جمعه اش نبود زمان قرار تو

با این شكوفه ها دل من خوش نمی شود

آید پس از كدام زمستان، بهار تو؟
قلب مرا ز خانه تكانی معاف كن

بگذار بماند به رویش غبار تو

این روزها همه به سفر فكر می كنند

من قصد كرده ام بمانم كنار تو

امسال كه من به درد ظهورت نخورده ام

سال جدید كاش بیایم به كار تو

به امید رسیدن بهار واقعی....

بهار ظهور....

+ نوشته شده توسط سفیر در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1391 و ساعت 1:4 |

 

یه کلیپ تصویری خیلی زیبا تقدیم به

 حضرت رقیه

سلام الله علیها

به نام خرابه شام

با کیفیت بالا و البته حجم بالا

۴۰ مگا بایت

 

دانلود

 

 

خرابه چراغونه امشب .......

 

 

+ نوشته شده توسط سفیر در یکشنبه پنجم آذر 1391 و ساعت 16:48 |

 

دکلمه صوتی

حضرت علی اصغر سلام الله علیه

از تو ممنونم ای تیر .....

با حجم کم

 

دانلود

 

+ نوشته شده توسط سفیر در یکشنبه پنجم آذر 1391 و ساعت 16:47 |

 

دکلمه صوتی

حضرت ابوالفضل سلام الله علیه

ای آب تو حقیر تر از آنی که .......

با حجم کم

 

دانلود

 

+ نوشته شده توسط سفیر در یکشنبه پنجم آذر 1391 و ساعت 16:46 |
 

چشم وا کردم و پرپر شدنت را دیدم
نیزه در نیزه غریبانه تنت را دیدم


زیر پامال کبود سم مرکب ها، نه
به روی دست ملائک بدنت را دیدم


گرچه نشناختمت وقت عبور از گودال
عمه می‌گفت تن بی کفنت را دیدم


گیسویت بر سر نی شعر غریبی می‌خواند
زلف خونین شکن در شکنت را دیدم


قاری من سر نیزه ز عجائب گفتی
شام، تفسیر غریب سخنت را دیدم


آه یعقوب شده چشم من از روزی که
به تن تیره دلی پیرهنت را دیدم


خیزران شیفته‌ی ساحت لب هایت شد
چشم وا کردم و زخم دهنت را دیدم


تا سحر قلب تنور از غم تو آتش بود
عطر گیسوی تو و ... سوختنت را دیدم

+ نوشته شده توسط سفیر در یکشنبه پنجم آذر 1391 و ساعت 16:43 |
 

 

اگرخواهی کنون بینی وفای دخترخود را
به زیر پا‌ی مرکب‌ای پدرافکن سرخود را


نهان ازچشم طفلان آمدم گیرم سر راهت
که گیری در بغل یک بار دیگر دختر خود را


اگر نازی کند دختر،خریدارش بود بابا
بزرگی کن ببوس این دختر کوچکتر خود را


مرا یک حرف باشد باتو آن‌هم از عطش مردم
برو در علقمه فرمان بده آب آور خود را


بگهواره نظر انداختم دیدم بود خالی
کجا بردی نیاوردی علی اصغر خود را


به دنبال مسافر آب می پاشند،کو ابی؟
کنم ناچار دنبالت روان اشک تر خود را


لبم از تشنگی خشک است وجوهر در صدایم نیست
برو در علقمه فرمان بده آب آور خود را


میان خیمه می دیدم گلویت عمه می بوسید
مگر آماده کردی بهر خنجر حنجر خود را

 

+ نوشته شده توسط سفیر در یکشنبه پنجم آذر 1391 و ساعت 16:43 |

صبر مرا به وسعت هفت آسمان بده

اشکی برای گریه ی غم بی امان بده

 

دور سرت شلوغ ترین جای کربلاست

از خون وضو گرفته بیا و اذان بده

 

از بس که بال و پر زدم از حال رفته ام

حالا مرا کنار خودت آشیان بده

 

ای نفس مطمئنه ی بر بالِ ارجعی

قبل از عروج سرخ به زینب زمان بده

 

 

 

اینان برای گیسوی تو چنگ میکشند

آخر هر آنچه هست به شمر و سنان بده

 

چشمش گرفته است بیا تا نگشته دیر

انگشترت درآر و به این ساربان بده

 

با زجر تا که از تن زخمت نبرده اند

پیراهنت به این و عمامه به آن بده

 

از زیر تیر و نیزه و شمشیر و سنگ ها

مُردم عزیز فاطمه خود را نشان بده

 

افتاده زیر چکمه- اگر زنده ای هنوز

پا بر زمین بکوب، نه دستی تکان بده

 

در زیر پای اسب سواران چگونه ای؟

اول بگیر جان مرا بعد جان بده

 

هر ضربه با شمارش الله اکبرت

این هشتمی ست یا نهمی وای من سرت

 

+ نوشته شده توسط سفیر در یکشنبه پنجم آذر 1391 و ساعت 16:42 |

 

می خواهی گریه کنی بسم الله 

 

 

اینهمه راه دویدم به سوی دلدارم

به امیدی كه در این دشت برادر دارم

 

تو دعا كن كه كنار بدنت جان بدهم

فكر ِ همراهیِ با شمر دهد آزارم

 

یك عبا داشتی و خرج علی اكبر شد

با چه از روی زمین جسم تورا بردارم

 

به وداع ِ من و تو خیره بُوَد چشم ِ رباب

خواندم از طرز ِ نگاهش كه منم دل دارم

 

خیز و نگذار كه ما را به اسیری ببرند

منكه از راهیِ بازار شدن بیزارم

 

 

+ نوشته شده توسط سفیر در یکشنبه پنجم آذر 1391 و ساعت 16:41 |

 

می خواهی گریه کنی بسم الله 

 

مادرم! این همه بلا سخت است

 به خدا شرح ماجرا سخت است

 گفتن از روضه‌ی تو آسان نیست

 شرح آن کار روضه خوانان نیست

 

 

بنویسید که جز خون خبری نیست که نیست

به تن این همه سردار سری نیست که نیست

بنویسید که  خورشید  به  گودال  افتاد

و پس از شام غریبان سحری نیست که نیست

آتش از بال و پر سوخته جان میگیرذ

زیر خاکستر ما بال و پری نیست که نیست

یک نفر سمت مدینه خبرش را ببرد

پس از این ام بنین را پسری نیست که نیست

یا به آن مادر سرگشته بگویید: نگرد!

چون ز گهواره ی اصغر اثری نیست که نیست

تازیانه به تسلای یتیمی آمد

تازه فهمید که دیگر پدری نیست که نیست

 

+ نوشته شده توسط سفیر در یکشنبه پنجم آذر 1391 و ساعت 16:40 |

 

علامه امینی شب عاشورا برای امام زمان سلام الله علیه

 صدقه کنار میگذاشتند

و می فرمودند :

 امشب قلب آن حضرت در فشار است .

+ نوشته شده توسط سفیر در یکشنبه پنجم آذر 1391 و ساعت 16:38 |

 

هرکه غمت  را خرید، عشرت عالم فروخت

باخبرانِ غم‏ ات، بی‎خبر از عالم‏ند

روی نیازم کجاست؟ روی حسین است و بس

قبلۀ قلبم کجاست؟ کوی حسین است و بس

سلسلۀ عشق را، سلسله جنبان خداست

سلسلۀ عشق چیست؟ بوی حسین است و بس.

رحمت و لطف و کرم، عشق و صفا در جهان

       بخشش و جود و وفا، خوی حسین است و بس

بوی بهشت خدا از حرمش میوزد

بوی بهشت خدا، بوی حسین است و بس

کوثر و حوض بهشت، جنت و نهر حیات

 اندکی از قطره‏ی جوی حسین است و بس 

روز جزا می رود، خنده ‏کنان در بهشت

هرکه به دنیا کند، گریه برای حسین

 ای که مرا خوانده ‏ای،راه نشانم بده،

گوشه‏ ای از کربلا، جا و مکانم بده

 هرکه غمت را خرید عشرت عالم فروخت

 باخبرانِ غمت، بی‎خبر از عالمند

 

+ نوشته شده توسط سفیر در یکشنبه پنجم آذر 1391 و ساعت 16:38 |

 

دکلمه اجرا شده در مدارس

 

 در دهه اول محرم ۹۱

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سفیر در چهارشنبه یکم آذر 1391 و ساعت 22:56 |
 
 
دل مویه ای با کربلا
 

سلام بر سرزمین تفتیده کربلا؛ سرزمینی که سراپای آن را عشق گرفته است؛ سرزمینی که خاکش شفابخش دردهای بی درمان است؛ سرزمینی که جگرگوشه علی و زهرا را در خود جای داده است؛ سرزمینی که صدای «هیهات من الذلة» حسین در آن به آسمان رفت و سقف آسمان ها را شکافت؛ سرزمینی که در آن امامی ندای «هل من ناصر ینصرنی» سر داد و کسی جز تیغ های شمشیر و تیزی نوک نیزه ها پاسخش را نداد. سرزمینی که هنوز از آن صدای سیلی خوردن رقیه و العطش کودکان به گوش می رسد. ای سرزمین تب دار کربلا که به حق کرب و بلا نامیده شدی! می خواهم با سخنانی هر چند کوتاه از تو شکایت کنم. ای خاک! هنگامی که سر حسین بن علی را بریدند، بر بدنش اسب دواندند، خیمه هایش را آتش زدند، عباسش را قطعه قطعه کردند، سجادش را به زنجیر کشیدند، خاندانش را به اسارت بردند، چرا دهان باز نکردی و آنان را در کام خود فرو نبردی؟ ای آسمان! چرا آنان را در سیلاب گرفتار نکردی؟ ای باد! چرا آنان را در قهر خداگونه خویش گرفتار نکردی؟ کجا بودید ای پرستوهایی که اصحاب فیل را با آن همه هیمنه زمین گیر کردید؟ چرا کسی به فریاد حسین نرسید؟ می دانم چه می خواهید بگویید؛ می خواهید بگویید ما مانده بودیم که چه کنیم و حیرت زده نگاه می کردیم که یک قوم چقدر پست می شود که با امامش، با کسی که رسول خدا صلی الله علیه وآله درباره اش فرمود: «حسین منّی و انا من حسین» این گونه رفتار می کند. شاید شما هم سرّ این سکوت را نمی دانستید؛ سرّ آن این بود که زمین و زمان و تمام موجودات عالم تا ابد یزید و یزیدیان را لعنت کنند و سلام و صلوات خود را نثار حسین علیه السلام و اصحابش کنند؛ السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین.

 
+ نوشته شده توسط سفیر در سه شنبه سی ام آبان 1391 و ساعت 0:3 |
 

بعد از کشیدن جزء جزء کــربـلا

حالا نوبت به رنگ زدن خدا می رسد

از بین رنگها انتخاب می کند

سرخی را برای محاسن حسین

و سفیدی را برای موی زینب.

+ نوشته شده توسط سفیر در دوشنبه بیست و نهم آبان 1391 و ساعت 23:56 |

 

السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین

 

حرم عشق کربلا ست و چگونه در بند خاک بماند

 آنکه پرواز آموخته‌است و راه کربلا می‌شناسد

 و چگونه از جان نگذرد آنکس که می‌داند جان بهای دیدار است

 

یاران شتاب کنید...گویند قافله ای در راه است

 که گنهکاران را در آن راهی نیست،

آری گنهکاران را راهی نیست ، اما پشیمانان را می پذیرند.

 

قصه عشق ما را بايستي با غروب بود تا دانست


و با هواي ابري پاييزان


و با مرغي كه به ناچار براي ميله هاي بي احساس قفس

 نغمه سرايي مي كند.


ماجراي غم انگيز ما را در محفل شمع و پروانه بايستي شنيد


و در عمق لبخندهاي پيوند خورده با اشك و در آه سوزان سينه هاي داغ ديده

 

 

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد

چه نکوتر آنکه مرغی زقفس پریده باشد

پروبال ما بریدندو در قفس گشودند

چه رها چه بسته مرغی که پرش بریده باشد

 

+ نوشته شده توسط سفیر در دوشنبه بیست و نهم آبان 1391 و ساعت 23:13 |
 

سلام بر نامی که روشنای ملکوت است

سلام بر نامی که روشنای ملکوت است. سلام بر واژه ی سرخی که خون، به

شهادتش ایستاده است و خورشید را به گواهی صداقت خویش می خواند.

سلام بر نسیم نور پرور و عطش زای آن ظهر؛ ظهری که لبریز از صدای مرثیه سرایی

 اقاقی ها شد.

سلام بر ماه و خورشیدی که نقطه ی عطفشان، خون است.

سلام بر بغضی که شکننده تر از شیشه، در دل ابر می شکند.

سلام بر یاقوت، که قطره قطره، از چشمان آسمان فرو می ریزد و فریاد می کند

 غربت کاروان کربلا را.

سلام بر زمین، که ترانه ها می سراید؛ از سپیدی یاس و سرخی لاله؛

و کتاب هایی که می نویسد از غربت زینب، از مظلومیت آفتاب.

سلام بر بوسه ای که از لبان خشکیده ی آسمان،

بر گلوی سرخ رنگ خورشید، نشست و بشارت داد شهادت را.

و سلام بر کربلا!

و سلام بر مرغان آسمان نشین بهشت، که بر فراز خاک کربلا، مرثیه سرایی کردند!

سلام بر جماعتی از بنی اسد؛ سلام بر دستانشان،

که همدم خاک کربلا شد و سلام بر شهدای بهشتی کربلا!

+ نوشته شده توسط سفیر در دوشنبه بیست و نهم آبان 1391 و ساعت 23:8 |
 

چیستی عاشورا

 

در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سفیر در دوشنبه بیست و نهم آبان 1391 و ساعت 22:44 |

گل بی خار

 

انوار و اشعه های مهر و محبتت

مانند نسیم صبگاهی دست نوازش بر سر مظلومان میکشد

صاحبا... بی تو، غنچه ها، امیدی برای شکوفایی ندارند

و بدون رایحه ی معطّرت شبنمی از گلبرگهای لطیف، سرازیر نمی شود

اگر لالایی تو و نوای ملکوتی تو نبود هیچ یتیمی سر بر بالین خویش نمی نهاد

سالیان درازی است که به انتظار گل بی خار وجودت نشسته ایم

و سر بر زانوان قدسیان نهاده ایم

می خواهم ستاره های آسمان را برایت گلچین کنم و با آنها در و دیوار راهت را بیارایم.

دوست دارم تا با برگهای زرّین و طلایی رنگ، خاکِ راهت را فرش کنم.

ای مکمّل قرآن، ای مهدی

+ نوشته شده توسط سفیر در دوشنبه بیست و نهم آبان 1391 و ساعت 22:2 |
 

در کلمه : امام حسین(س)   سین یعنی سلام الله علیه

و در کلمه : امام حسین (ع)   عین  یعنی علیه السلام

که هر دو درست است و بزرگان دین بیشتر سلام الله علیه بکار می برند.

+ نوشته شده توسط سفیر در شنبه بیست و هفتم آبان 1391 و ساعت 22:32 |

 

لینک های متن و مداحی اربعین

 

1

2

3

4

5

6

7

8

9

 

+ نوشته شده توسط سفیر در یکشنبه یازدهم دی 1390 و ساعت 1:20 |
 

نت گمشده کربلا

کربلا، اربعين حسيني، سال 1429به روايت قدم‌هاي ماه

پايان ماه صفر، پاي سفر قلب‌هايي را به اين حريم ولايت و ارادت، باز کرده که در ماه اسفند، مثل اسفندي در آتش اشک، سوخته‌اند. پس اگر عطري از اين سفرنامه به دل شما مي‌نشيند، حديثش، همين گلابدان گريان سينه‌هاي سرخ و سوگوار ماتم حسين است.
با چشمي از ابديت بايد گريست بر مصيبت آينه‌هاي شکسته‌ي عاشورا ولي من به جاي گريه، شبانه‌اي که به کربلا رسيدم، در چند قدمي گنبد خورشيدي اين دو برادر ـ يعني عباسِ بنِ آب با مرّوت و حسينِ آينه‌دار عصمت ـ ايستادم و سلامم را به آبروي ادب ايرانيان، شيرازه‌بندي کردم.

ـ حسين‌جان! من همولايتي مردمي هستم که ايستادن را به نام پدرت علي (ع)، ياد مي‌گيرند. با شير اشک عزاي تو، بزرگ مي‌شوند و يک روز به خودشان مي‌آيند که مي‌بينند داغ عاشورا چقدر براي قلبشان سنگين و سهمگين است.

با پاي سر بايد آمد کنار اين شيربچه‌ي حيدر که در هنگام ولادت، يک‌قدم عقب‌تر از حسين بود و گاه شهادت، يک گام جلوتر

حسين‌جان! من همرنگ خيابان‌هايي هستم که سال‌هاست معرکه گردان عزاي تو شده‌اند بچه محل بسيجياني که مثل قمريان تشنه و زخم خورده، لابلاي خارزارها، جامانده‌اند و آرزوي رسيدن به کربلا را، روي بال خود، گره زده‌اند تا تو با دست شفاعت و شهادت، گره دنيا از بالشان، باز کني. يا حسين، عرفه مناجات تو، ملّاي دلسوخته روم را به ماهور محبت کشاند تا نغمه کجاييد اي شهيدان خدايي را زمزمه کند و سبکبالان عاشق از قفس تن‌ها به سمت کربلا پرواز کنند ...

* * * * *

نزديک فرات، ديدن يک صحنه، پاي هزار صحيفه اشک را به چشمهايم، باز مي‌کند، علي‌اصغر داوود آبادي ـ عکاس گروه اعزامي صدا و سيما ـ بي‌توجه به عبور شگفت‌زده‌ي رهگذران، چفيه‌اش را از گردن، باز کرده و با موج موزون دست‌ها و واگويه‌هايش در آب فرات، به رقص درآورده:

ـ نوش جان! سيراب شو! به صاحب شهيدت، سلام برسان و بگو ما چه زود به کربلا رسيديم؛ راهي که هشت سال براي وصال به اين عروس جشنواره‌ي اندوه، پهلوان‌هاي معجزه و مبارزه، از درياي خون و خاک جنون گذشتند

* * * * *

اينجا کربلاست. تقويم چهلمين جرعه‌نوشي شهيدان. قلب ما مثل نت گمشده‌ي صفحه‌ي ارادت به حسين (ع)، رهبر ارکستر آدميت که سنجاقک همه‌ي ملودي‌هاي محزون عاشورايي به دستان او دوخته شده.

اين روزها در کربلا کمتر ديوار پيشاني مغازه و هتل و بازار و گذرگاهي را مي‌بيني که پارچه مشکي عزاي سيد الشهدا (ع) بر تن نپوشيده باشد. اينجا به هيأت مي‌گويند موکب و به آيين عزاداري مي‌گويند ذکر «موکب سيد الشهدا بذکري عزاء الحسين» جمله‌ي معروف و مدام عزاداري کربلاست و دلنوشته‌هاي شيعيان، فقط صاعقه‌اي از صدها هزار صداي خاموش در بي‌فراموش‌ترين ماتم عالم. ديروز حوصله کردم و تعدادي از اين سلام‌نامه‌هاي سوگوار را يادداشت کردم.

ـ السلام عليک يا صاحب الدمعة الساکبة، يا صاحب المصيبه الراقبه، السلام عليک يا حجة الله، يا صفي الله، يا عزّ الاسلام، السلام عليک يا قتيلِ‌العبراة، يا عبرة کلّ مومن ...

اين صفات در بيان مقام ابا عبدالله الحسين (ع) تعارف نيست. فقط چند قطره از اقيانوس نجيبي است که با آهنگ ايثار به اين خاک هميشه بهار مي‌رسد.

* * * * *

مردم عراق از شرنگ تلخ جنگ با ايران شرمناکند و اين را به صد زبان مهمان‌نواز، واگويه مي‌کنند. ديگر رساتر از اينکه جمله‌اي از پير آسمان چشيده‌ي انقلاب ـ خميني عزيز ـ را روي پارچه‌ي سياه بزرگي به دو زبان فارسي و عربي نوشتند که:

ـ اين خون سيد الشهداست که خون همه‌ي ملت‌هاي جهان را به جوش آورده ...

گذر يک کاروان پر هياهوي عزادار، ذهن و زبانم را مال خود مي‌کند. در همه‌ي دسته‌هاي عزادار، چند چيز، وجه مشترکه:

نظم و ادب، شور و غوغاي پير و جوان، ذکرهاي يکدست و دست‌هاي يکزبان که با آهنگ خوشنوايي روي سينه‌هاي سرخ مي‌نشينند... و زن‌ها که با چادرهاي سياه بر صورت‌هاي خالکوبي شده مي‌کوبند يا به دو طرف شانه‌ها مي‌زنند، عبور آرام زن‌هاي سياهپوش در دو طرف اين رود بي‌آرام، کمر خميده‌ي خاتون خيمه‌هاي خاکستري را به ياد مي‌آورد.

ولي اين کاروان حرف ديگري هم براي گفتن و گريستن دارد... چند نفر جوان و ميانسال وسط قافله‌ي عزادار و سينه‌زن، روي سينه‌هاي خود مي‌خزند و به طرف حرم حضرت عباس (ع) رهسپار مي‌شوند. چند نفر با تلفن‌هاي همراه، از اين صحنه، تصوير مي‌گيرند. هر چند لحظه توقف مي‌کنند؛ صورتشان را روي خاک بين‌الحرمين مي‌گذارند؛ و دوباره بر مي‌خيزند. با پاي سر بايد آمد کنار اين شيربچه‌ي حيدر که در هنگام ولادت، يک‌قدم عقب‌تر از حسين بود و گاه شهادت، يک گام جلوتر... گريه مي‌کنم و اشک چکيده بر اين خاک آسماني را گواه مي‌گيريم:

اينجا کربلاست. تقويم چهلمين جرعه‌نوشي شهيدان. قلب ما مثل نت گمشده‌ي صفحه‌ي ارادت به حسين (ع)، رهبر ارکستر آدميت که سنجاقک همه‌ي ملودي‌هاي محزون عاشورايي به دستان او دوخته شده.

خدايا شاهد باش که در عزاي عظيم زمين و آسمان، من هم يک گل آفتابگردانم که در اين بين‌الحرمين، مات کيش محبت اين دو برادر، حيران مانده‌ام که به کداميک سلام کنم: خورشيد جمال حسين يا آفتاب ادب عباس؟!

* * * * *

کربلا ... اربعين .... چهلمين روز عزاي امامي از جنس حرير و فولاد، بالغ بر 12 ميليون نفر جمعيت در بين الحرمين، آشيان کرده‌اند، روي زمين، کنار پياده‌رو، در حاشيه‌ي خيابان ... گُله به گُله، گل کاشتند اين مشتاقان غم بي‌پايان آن نيمروز خونين که سرشت و سرنوشت بندگي و آزادگي را در دست دارد. محتشم کجاست که قناري غمزده‌ي شعر خود را با بند‌هاي بريده اين حماسه‌ي حسيني، ترکيب کند؟

12 ميليون نفر از سراسر جهان، خبرنگار بُرناترين مبارزان جبهه‌ي جوانمردي شده‌اند. شنيدي چه گفتم؟ 12 ميليون نفر، يعني 4 برابر تعداد حاجيان خانه‌ي خدا در هر سال!

اين است حق الزحمه‌ي امامي که کعبه را با خود به کربلا برد، با قرباني فرزند، بالاتر از مقام ابراهيم (ع) ايستاد و خيمه‌هاي پريشان صبر، آهنگ طواف نساء او شد...

 

+ نوشته شده توسط سفیر در یکشنبه یازدهم دی 1390 و ساعت 1:8 |

اشعار عصر عاشورا – روضه حضرت زینب(س)

کم ک

 

 

 

تمام ما که ز پروانه ها نشان داریم

برای سینه زدن تا سحر توان داریم

هزار شکر خدا را که در شب یلدا

برای گریه کمی بیشتر زمان داریم

***

در نای خشک مرثیه خوان؛ نا نمانده است

طفلی برای زینب کبری نمانده است

باید بجای حافظ و سعدی؛ لهوف خواند

دیگر برای ما شب یلدا نمانده است

***

ما چله نشین شب یلدای حسینیم 

ماتم زدگان غم عظمای حسینیم

ماغرق عزای پسر فاطمه هستیم

ما تا به سحر محو تماشای حسینیم

 

م غروب واقعه از راه می رسید

یک زن میان دشت، سراسیمه می دوید

 

این خیمه ها نبود که آتش گرفته بود

آتش میان سینه ی او شعله می کشید

 

راهی نمانده بود برایش به غیر صبر

باید دل از عزیز سفر کرده می برید

 

مردی که رفت و از سر نی حسّ بودنش

قطره به قطره سرخ و غریبانه می چکید

 

آن مرد رفت و واقعه را دست زن سپرد

باید حماسه پشت حماسه می آفرید

 

 

*******************

اشعار شب و روز عاشورا

دلواپسی

 

مُردم از دلواپسی بسکه پریشان خاطرم

سایه ات تا برسرم باشد خدا را شاکرم

 

دیگر از امروز یک لحظه مشو از من جدا

تو شبیه کعبه باش و من شبیه زائرم

 

در نماز شب دعا کردم نبینم داغ تو

توسلامت باشی اما من بمیرم حاضرم

 

تو به فکر حنجرت باش و غم من را مخور

دختر زهرایم و در حفظ معجر ماهرم

 

دست خود روی سرم بگذار و یا ستار گو

بوی خاک چادر مادر گرفته چادرم

 

ناز کم کن ای نگار نازنینم یاحسین

ترس من این است داغت را ببینم یا حسین

********************

اشعار شب عاشورا – روضه امام حسین(ع)

شب شب اشک و تماشاست اگر بگذارند

لحظه ها با تو چه زیباست اگر بگذارند

 

فکر یک لحظه بدون تو شدن کابوس است

با تو هرثانیه رویاست اگر بگذارند

 

مثل قدش قدمش لحن پیمبروارش

روی فرزند تو زیباست اگر بگذارند

 

غنچه آخر چقدر آب مگر می خواهد؟

عمر طفل تو به دنیاست اگر بگذارند

 

ساقی ات رفته و ای کاش که او برگردد

مشک او حامل دریاست اگر بگذارند

 

آب مال خودشان چشم همه دلواپس

خیمه ها تشنه سقاست اگر بگذارند

 

قامتش اوج قیام است قیامت کرده است

قد سقای تو رعناست اگر بگذارند

 

سنگ ها در سخنت هم نفس هلهله ها

لحن قرآن تو گیراست اگر بگذارند

 

تشنه ای آه و دارد لب تو می سوزد

آب مهریه زهراست اگر بگذارند

 

بر دل مضطرب و منتظر خواهر تو

یک نگاه تو تسلّاست اگر بگذارند

 

آمد از سمت حرم گریه کنان عبدالله

مجتبای تو همین جاست اگر بگذارند

 

رفتی و دختر تو زمزمه دارد که کفن...

...کهنه پیراهن باباست اگر بگذارند

 

*********************

اشعار شب عاشورا – روضه امام حسین(ع)

در خیمه ها صدای خدایا بلند شد

زینب برای پرسش آیا ؛ بلند شد

 

فریاد واحسین ؛ زاعماق سینه اش

تا گشت با خبر زقضایا بلند شد

پرسید غرق ناله که آقا چه می شود ؟‌

تکلیف زینبت شب فردا چه می شود؟‌

 

سجاده باز کرده ای و ناله می کُنی

باران شدی و توبه صد ساله می کُنی

 

گاهی خروج می کنی از خیمه گاه خود

خیره نگاه جانب آن چاله می کُنی

انگار این عمل ؛ عمل دل به خواه توست

این تکّه از زمین نکند ؛‌ قتله گاه توست

 

امشب فضای خیمه پُر از عطر سیب توست

زینب اسیر گریه ؛ زحال عجیب توست

 

حرفی بزن عزیز دل من که خواهرت

مضطر ترینِ ناله امن یجیب توست

اشکت به من اجازه آوازه می دهد

دل شوره ام خبر ز غمی تازه می دهد

 

یک لحظه کن نظر به من زار و مضطرت

آری منم که زل زده ام در برابرت

 

از بسکه محو ذات خداوند اقدسی

اصلاً‌ محل نمی دهی امشب به خواهرت

از جان من عروج مکن روح پیکرم

حرفی مزن ز رفتن خود ؛ ای برادرم

 

خون منِ زخود شده را کم به شیشه کن

زخم فراق ؛‌ کم به دل خسته ریشه کن

 

یا حرفی از جُدا شدن از خود مگو وَ یا

با من مگو عزیز دلم صبر پیشه کن

امشب دلـم اسیــر مــلال اسـت یـــا حسین

من بی تو ؛‌ عین فرض محال است یا حسین

 

گریان ترین دیده دریایی توام

امشب اسیر غصّه فردایی توام

 

گفتی زبسكه یك شبه تغییر می کنی

من نیز ناتوان ز شناسایی تو ام

گفتی به ناله غرق تمنا بکن مرا

زینب بیا و خوب تماشا بکن مرا

 

گفتی تمام پیکر تو زخم می شود

از پای تا دم سر تو زخم می شود

 

اذنم دهی به صورت خود لطمه می زنم

بامن مگو که حنجر تو زخم می شود

 

گفتی سری به روی تنت نیست بعد از این

جز تکه بوریا کفنت نیست بعد از این

********************

 

اشعار روضه عصر عاشورا

دل شکسته ی من را کنار تل ببرید

برای صبر، توان مرا مثل ببردید

 

دم وداع برای حسین، ساغر صبر

کنارچشمه ی احلی من العسل ببرید

 

نمی بُرَد اگر انگشت دل از انگشتر

دل مرا به غنیمت از این محل ببرید

 

تمام روز ندیدم به غیر زیبایی

چه مانده غیر ندامت از این عمل ببرید؟

 

توان خار ندارد سه ساله ام، او را

بدون سیلی از این راه لااقل ببرید

 

بهانه گیری این طفل، راه حل دارد

ولی خدا نکند پی به راه حل ببرید

 

نمک به زخم چهل روزمان که پاشیدید

بساط و سینی غم را از این بغل ببرید

 

خرابه، خاطره ی تلخ روزگار مرا

به روی دوش عزادار این غزل ببرید

 

*******************

 

اشعار شب و روز عاشورا – روضه روز عاشورا

دریای من ! به ساحل چشمم کران بده

بر خاکِ تشنه کامِ عطش خیز ، جان بده

 

یک عمر از نگاه تو نیرو گرفته ام

این بار هم تو خواهر خود را توان بده

 

ای من فدای اشک غریبانه ات حسین !

سهم مرا از این فیض بیکران بده

 

بگذار پیش مرگ تو باشم عزیز دل !

دیگر کسی نمانده به جز من؛ امان بده

 

جانم به لب رسیده و بشکن سکوت را

از مهر و لطف گوشه چشمی نشان بده

 

سهم کبوتران مرا هم از این عروج

پرواز تا کرانه هفت آسمان بده

 

********************

اشعار عاشورا – روضه وداع با حضرت زینب(س)

اگر چه ایل و تبار مرا به همراهت

برو حسین که دست خدا به همراهت

 

دعای حرز لبم را به گردنت بستم

برو حسین که این بوسه ها به همراهت

 

تویی که جان مرا میبری به همراهت

نمیبری بدنم را چرا به همراهت

 

فدای موی بلندت شوم که دست نسیم

چگونه میزند این نظم را به هم راحت

 

برو که با خبری من چگونه می آیم

برای یافتنت تا کجا به همراهت

 

فقط کنار تنت نیمی از مرا بگذار

که نیم دیگر من تا خرابه همراهت...

 

دلی دو تا و قد و قامتی دوتا تر از آن

برو که من شده ام چندتا به همراهت

 

نگفته بودی اگرسمت خیمه ها برگرد

می آمدم به خدا بی هوا به همراهت

 

تو دور میشوی اما هنوز اینجایی

برای آنکه نبردی مرا به همراهت

 

******************

 

اشعار عاشورا – روضه عصر عاشورا

به عصر عاشورا

 

دوباره ضربه ی سیلی نشست بر رویی

به تازیانه کشیدند باز ، بازویی

 

اگر چه هیچ دری وا نشد،ولی آن روز

به جای میخ به نیزه زدند ،پهلویی

 

شنیده ایم که یک عصر پای یک خیمه

به دست باد پریشان شده است ،گیسویی

 

شنیده ایم که یک ظهر روی یک نیزه

بدون آب جوانه زده است ،شب بویی

 

و ماجرا که به اینجای کار ختم نشد

چقدر زخم زبانها شنید ،بانویی

 

تمام دغدغه ی من زماجرا این است

که خم نگشت در آن روز هیچ ابرویی

 

**********************

اشعار شب عاشورا – روضه امام حسین(ع)

شاعر تمام دفتر خود را مرور کرد

بعدش نشست و قافیه را جفت و جور کرد

 

اذنی گرفته است دوباره برای شعر

خوشحال از این عنایت و حس غرور کرد

 

اول نوشت "مادرم اما..." و بعد از آن

از روضه های سخت مدینه عبور کرد:

 

"قدش هلال و دست بر کمر گرفته بود..."

قلبش شکست و عمه به ذهنش خطور کرد

 

"او می دوید و..." روضه ی مقتل که می نوشت

"او می کشید و..." یاد نگاه صبور کرد

 

خواهر به شوق عشق به روی تل آمد و

سر را به روی نیزه... نگاهی به نور کرد

 

باشد اگر چه صحنه ی محشر به پا شده ست

باشد اگر چه روح امین نفخِ صور کرد

 

"چیزی بجز جمال و قشنگی ندیده بود..."

مافوق صبر عالم و آدم ظهور کرد

 

*****************

اشعار شب عاشورا – روضه وداع امام حسین(ع)

طعنه های تکراری...

 

تو مثل حضرت زهرا گلی علی واری

و آنقدر كه در اینجا سه تا علی داری

 

شبیه روی نبی را علی صدا كردی

غدیر را... و چه ساده تو میكنی یاری

 

دوباره‌ ای پسر خون بیا تحمل كن

هجوم طعنه و نیشی كه هست تكراری

 

میان لشگر كوفی ببین یتیمان را

دگر ز نان و نمك هم نمانده آثاری

 

برای بارش باران هنوز میخواهی...

...برای مردم كوفه نماز بگذاری

 

دوباره صورت و گوشی به جرم عشق علی

پس از تو میشود آقا مكان گل كاری

 

تو میروی و سرت را... گمان كنم... شاید...

خدا كند كه سه ساله نبیند آزاری

 

*******************

اشعار شب عاشورا – روضه امام حسین(ع)

خون می رود هنوز ز چشم تر شما

خیمه زده است ماه به گرد سر شما

 

آن زخمهای شعله فشان هفت اخترند

یا زخمهای جسم علی اکبر شما؟

 

آن کهکشان شعله ور راه شیری است

یا روشنان خون علی اصغر شما؟

 

دیوان کوفه از پی تاراج آمدند

گم شد نگین آبی انگشتر شما

 

از مکه و مدینه نشان داشت کربلا

گل کرد نور واقعه در خنجر شما

 

با زخم خویش بوسه به محراب می زدید

زان پیش تر که نیزه شود منبر شما

 

گاهی به غمزه یاد ز اصحاب می کنی

بر نیزه ، شرح سوره احزاب می کنی

*******************

اشعار عاشورا – روضه امام حسین(ع)

از زبان حضرت زهرا(س) :

 

از خدا اول برایت اذن پوشیدن گرفتم

بعد هر شب بین انگشتم نخ و سوزن گرفتم

 

سوزن مژگان می آمد با نخ اشکم برایت

از کنار بوریا یی کهنه پیراهن گرفتم

 

بارها پیراهنت را بر تنت پوشانده آن وقت؛

در خیال خود سرت را نیز بر دامن گرفتم

 

دیدم آن نامرد را بر سینه ات با تیغ عریان

پیرهن را هر زمان از قسمت گردن گرفتم

 

پهلویش گر پاره گشته در میان کوچه ای تنگ

پیرهن را از دهان آتش و آهن گرفتم

 

گرچه چون مشتی ستاره زیر پا و پاره پاره

عاقبت فرزند خود را در میان تن گرفتم

 

******************

اشعار عصر عاشورا – روضه امام حسین(ع)

حالا كه غیر از چشمهای تر نداری

تنهای تنها ماندی و یاور نداری

 

بگذار تا زینب لباس رزم پوشد

تا كه نگوید دشمنت لشگر نداری

 

من آب می آرم برای اهل خیمه

دیگر نگو آقا كه آب آور نداری

 

بگذار لخته خون ز لبهایت بگیرم

آخر مگر ای نازنین خواهر نداری

 

تعبیر كن خواب مرا ای یوسف من

حالا كه غیر از چشمهای تر نداری

 

می آیم امشب بهر دیدارت به گودال

هر چند دیر است و تو دیگر سر نداری

+ نوشته شده توسط سفیر در شنبه دهم دی 1390 و ساعت 16:25 |

إنَّ لِلعَبّاسِ عِندَاللهِ لَمَنزِلَهٌ يَغبِطُهُ بِها جَميعُ الشُّهَداءِ يَومَ القيِامَهِ

عباس را نزد خدا منزلتي است كه روزقيامت همه شهيدان

بر آن رشك مي برند. امام سجاد (ع)

 

+ نوشته شده توسط سفیر در شنبه یازدهم دی 1389 و ساعت 21:46 |

 

گاه ابر و گاه باران میشوم

گاه از یک چشمه جوشان میشوم

گاه از یک کوه میآیم فرود

آبشار پرغرورم گاه رود

گاه قطره، گاه دریا میشوم

گاه در یک کاسه پیدا میشوم

روز و شب هر گوشه کاری میکنم

باغها را آبیاری میکنم

نیست چیزی برتر از من در جهان

زندگی از آب میگیرد نشان

گرچه آبم، روزی اما سوختم

قطره تا دریا سراپا سوختم

تشنه ای آمد لبش را تر کند

چاره لب تشنه ای دیگر کند

تشنه ای آمد که سیرابش کنم

مشک خالی داد تا آبش کنم

تشنه آن روز من عباس بود

پاسدار خیمه های یاس بود

خون عباس علمدار رشید

قطره قطره در درون من چکید

داغی آن خون دلم را سوخته

آتشی در جان من افروخته

چشمهایم خواب، موجم خفته باد

آبی آرامشم آشفته باد

آب هستم؟ وای من مرداب به

زندگی بخشم؟ نه، مرگ و خواب به

وای بر من، وای بر من، وای دل

مانده در مرداب حسرت پای دل

پیچ و تاب رودم از درد دل است

برکه از ا ندوه دل، پا در گل است

گریه من، شرشر باران شده

غصه ام در گریه ها پنهان شده

دود داغم ابرها را تیره کرد

آسمانها را سراپا تیره کرد

آب اگر شد اشک چشم از شرم شد

از خجالت شور و تلخ و گرم شد

آب بودم، کربلا پشتم شکست

آبرویم رفت پستم، پست پست

حال از اکبر خجالت میکشم

از علی اصغر خجالت میکشم

 

+ نوشته شده توسط سفیر در شنبه یازدهم دی 1389 و ساعت 20:50 |
 

 

غنچه سه ساله

چشمانش را كه گشود، موج نگاهش را به درياى نگاه عمه فرستاد. عطر نوازشگر دستان عمه را در هواى ساكت خرابه بوييد. غنچه كبودش را از هم گشود و فريادى به بلندى بام‏هاى دنيا در حنجره‏اش جان گرفت و همچون نجوايى غريب به گوش رسيد كه: بابا...
ترنم درد آفرين نهيبش پنجه‏اى دردناك شد كه بر دل‏ها چنگ انداخت و باران، آشيانه چشمان همگان را با خود شستشو داد. صداى شيون ملائك به گوش مى‏رسيد. در آن گوشه خرابه، بر پيكر شب، سياهى سايه افكنده بود و ماه از شرم روى سه ساله دخترى، رخ در نقاب كشيده بود. شهر در پس پرده‏هاى غبار آلود غفلت و جهالت خفته بود كه ناگاه فريادى به بلنداى تاريخ، چشمان غنوده در بى خبرى را بر آشفت، مجسمه ظلم و فساد كه در شرارت خود فنا گشته بود، تلاطم شب را به اوج رسانيد آن گاه كه حيرت زده پرسيد: چيست اين صدا؟... و پاسخ شنيد: سه ساله دخترى بابا مى‏خواهد. آنگاه خنده‏اى كريه سر داد و جغدان شوم به شب نشسته با او همنوا شدند. طبق نور وارد خرابه شد و عطر بابا فضاى جان‏ها را از آن خود كرد.
ملائك آرام گرفتند تا سه ساله دختر به پيشواز طبق رود و جام جانش را با بوسه بر لبان پدر لبريز سازد.
عطر آسمانى پدر را به مشام جان خريده بود و مى‏گشت و چشمان جستجوگرش را بر طبق پوشيده دوخته بود. زانو بر زمين نهاد آن گاه كه طبق را مقابل چشمانش بر زمين نهادند. صداى تلاوت نور را شنيد و نجواى دلنشين بابا...
عمه را نگريست كه چشمانش خانه درد بود و زانو بر زمين نهاده بود.
چشم‏ها به او دوخته شده بود و آماده باريدن بود. آه و ناله افلاكيان به گوش مى‏رسيد و صداى مويه ملائك جان‏ها را به آتش مى‏كشيد. دست بر پرده نهاد و عمه چشمانش را بست. عطر الهى بابا را از پس پرده شنيده بود و حالا مشتاق ديدار چشمان هميشه سخنگوى بابا... و آن چه ديد...
اركان عرش لرزيد و شهر با فرياد جان‏خراش سه ساله دخترى غمديده، از خواب غفلت به درآمد. عطر پاك چشم‏هاى بابا هواى خرابه را از آن خود كرد و نفس‏ها بوى عشق گرفت. جمله‏اش در سراسر تاريخ طنين انداز گشت: «... يا ابتاه! من ذاالذى خضبك بدمائك؟ يا ابتاه! من ذاالذى قطع وريديك؟ يا ابتاه! من ذاالذى ايتمنى على صغر سنى؟...»
لب بر لب خونين پدر نهاد و هرم داغ عاشورا دوباره در تمام لحظه‏هاى خرابه پيچيد. با دستان كوچكش تمام مرثيه‏ها را مقابل ديدگان پدر ورق زد و سوگنامه غريبى را در ديار غريبان به نجوا نشست. دوباره غروب عاشورا زنده شد و دوباره داغ اندوه سنگين‏تر از هر زمان ديگرى جان‏ها را نواخت و قلب‏ها را گداخت.
آن گاه كه تاول پرخون پاهايش را در معرض ديدگان پدر نهاد، آخرين جرعه‏هاى عشق را از لبان پدر نوشيد و عطر آسمانى پدر را به كام جان خريد و اين آغاز صبحى بود با طراوت و روشن در زندگى رقيه سه ساله! صبحى كه جان او را پيوندى داد ابدى با جان عاشق پدر، و ملائك شيون كردند و صداى مويه شان در افلاك طنين انداز شد و خرابه شام ماند و نجواى هميشه زنده دختركى دردمند در هجران دردآلود پدر و شام ماند و شرمندگى‏اش كه تا هميشه تاريخ رنج و محنت دخترى سه ساله را به دوش خواهد كشيد.
عمه ماند و دردى افزون كه بار امانت از دستش افتاد و نوگلى نازدانه پرپر شد؛ پيش از آن كه عطر روح بخش پدر را دوباره از فضاى شهر مدينه بشنود و سر در آغوش رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله) بنهد و بغض با او بگشايد... و شام ماند و تمام غصه‏هايش و سوز و غربت دختركى كه همه تاريخ را با ناله‏هايش سوزاند!

 

علی اصغرم

دلبندم 

نه! از جدایی حرف نزن! تو با این حرفها، آتش به جانم میزنی. نرو! ...

مرا در بی کسی هایم تنها مگذار! مرا طاقت وداع نیست، که شانه هایم زیر آوار این اندوهِ بزرگ، خواهد شکست. بمان! گرچه میدانم تشنهای و عطش، بر تار و پودِ جسم نحیفت پیچیده است. چه کنم که تهیدستم و مرا جرعهی آبی نیست تا گوارای وجودت کنم.

آرامش قلبم! نرو. که آن بیرون، جز تیر و خون، چیز دیگری انتظارت را نمیکشد. تو، هنوز برای جنگیدن کوچکی! خیلی کوچک.

دوست ندارم لحظه پرواز سرخت را به تماشا نشینم.

آرام بگیر، عزیزم! نمیدانم چرا دیگر تکان هایم آرامت نمیکند؟!

گریه نکن، غنچه شش ماهه من! مبادا صدای گریه ات را بشنوند و تو را از من جدا کنند! نمیدانم این همه شتاب برای چیست؟ چه می بینی که این طور عاشقانه سر از پا نمیشناسی و به شوق وصال بیتاب شدهای؟

آیا از من خسته شدهای؟ من گهواره خوبی برایت نبوده ام؟

با من بگو! پس از تو، دیگر حضور چه کسی آغوشم را معطّر خواهد ساخت. راستی! دیشب، کابوس بدی دیدم، خوابِ یک قنداقه خونین را، خوابِ یک تیر را دیدم که از آن، خون میچکید؛ خونِ گلوی نازک تو!

خواب فرشته هایی را دیدم که برای گرفتن یک قطره از خون حلقت، از هم سبقت میگرفتند؛ خواب سرگردانیِ خودم را دیدم که به غارت میبردنم.

حالا به من حق میدهی که دلواپس و مضطرب باشم؟ حق میدهی علی جان؟!

تو، تنها دلیل بودنِ منی! آخر بیتو من به چه کار آیم؟ گهواره بیکودک، میشود؟! ...

برگرد، آرام جانم! این قدر از «رفتن» حرف نزن! به خدا که من تحمّل این جدایی را ندارم!

برگرد

 

باباي خوبم

کاش میدانستم، این همه بیتابیات را چگونه پاسخ دهم! من نیز در رویایی شیرین، دیدهام

خوابِ خونین شهادت را.

گهوارهی من! این قدر برایم لالایی «ماندن» مخوان! دیگر جنبیدن تو مایهی آرامش قلبم نیست؛ که مرا عشق بزرگی، بیتاب کرده است.

مگر بابا را نمیبینی؟

گلهای محمدی ، یکی یکی پژمردند؛ دیگر در بوستان اهل بیت، جز من، گلی نمانده!

توفان در راه است، باید خود را به «کشتی نجات» برسانم!

من آخرین بازمانده از قافله عاشورا هستم!

رفیق لحظه های خوب من! بارها در گرمای آغوشی آرمیدم

و بارها به نغمه  دلنواز لالایی ات دل سپردم

امّا ... این لحظه، نه آغوش تو، و نه آغوش مادر، هیچ کدام آرامم نمیکند.

که من صدای لالایی خدا را میشنوم! که من آغوش باز خدا را میبینم!

وقت تنگ است؛ باید بروم؛

این قدر بر «ماند نم» اصرار مکن! در خیمه ماندن و از عطش مردن؟ ... نه! ... نه!

 تا درهای شهادت را نبسته اند باید بروم!

 من تشنه پروازم.

 میخواهم از بابا دفاع کنم. معراج سرخ من، روی دستهای بابا دیدنی است!

گهواره من! به خدا که آرزوی پيش بابا بودن، لحظه ای رهایم نمیکند.

من آخرین سرباز حسینم!

و مظلومترین شهید کربلا؛ باید بروم،

 دنیا منتظر پرواز من است

+ نوشته شده توسط سفیر در شنبه یازدهم دی 1389 و ساعت 20:47 |


Powered By
BLOGFA.COM