خرابه تا نیمه های شب ، نه خرابه ای در کنار کاخ یزید که عزاخانه ای است در سوگ حسین و برادران و فرزندان حسین.
 

بچه ها با گریه به خواب می روند و تو مهیای نماز شب میشوی .اما هنوز قامت نشسته خود را نبسته ای که صدای دختر سه ساله حسین به گریه بلند میشود . گریه ای نه مثل همیشه !!گریه ای وحشتزده ، گریه ای به سان مارگزیده ، گریه کسی که تازه داغ دیده ، دیگران به سراغش میروند و در آغوشش میگیرند و تو گمان میکنی که هم الان آرام میگیرد و صبر میکنی ...
بچه بغل به بغل و دست به دست میشود ، اما آرام نه    .
پیش از این هم رقیه هرگز آرام نبوده است ، از خود کربلا تا همین خرابه...لحظه ای نبوده که آرام گرفته باشد  ، لحظه ای نبوده که بهانه پدر نگرفته باشد ، لحظه ای نبوده که اشکش خشک شده باشد ، لحظه ای نبوده که با زبان کودکانه اش مرثیه پدر را نخوانده باشد ...
انگار که داغ رقیه برخلاف سن و سالش از همه بزرگتر بوده است ، به همین دلیل در تمام طول راه ،و همه منازل بین راه ، همه ملاحظه او را کرده اند و به دلش راه آمده اند و در آغوشش گرفته اند ، دلداریش داده اند و به تسلایش نشسته اند ، و یا لا اقل پا به پای او گریسته اند ...
هر بار که گفته است " کجاست پدرم؟!؟ کجاست حمایتگرم ؟!؟ کجاست پناهم؟!!؟" همه با او گریسته اند و وعده مراجعت پدر از سفر را به او داده اند !! هر بار که گفته است :" سکینه جان !! دل و جگرم از تکانهای شتر آب شد !" دل و جگر همه برای او آب شده است .
هر بار که گفته است : عمه جان از ساربان بپرس که کی به منزل میرسیم ، همه تلاش کرده اندذ که با نوازش او ، با سخن گفتن با او و با دادن وعده های شیرین ، رنج سفر را برایش کم کنند
اما امشب ... انگار ماجرا فرق میکند
این گریه با گریه همیشه متفاوت است ، این گریه گریه ای نیست که به سادگی آرام بگیرد و به زودی پایان پذیرد.
انگار نه خرابه که شهر شام را بر سرش گذاشته است این دختر سه ساله ...فقط خودش که گریه نمیکند ، با مویه های کودکانه اش همه را به گریه می اندازد و ضجه همه را بلند میکند .
تو هنوز بر سر سجاده ای ، که از سر بریده حسین می شنوی که : خواهرم دخترم را آرام کن !!
تو ناگهان از سجاده کده میشوی و به سمت سجاد (ع) می دوی ، او رقیه را در آغوش گرفته و به سینه چسبانده ، مدام بر سر و روی او بوسه میزند و تلاش میکند که با لحن شیرین پدرانه و برادرانه او را آرام کند ، اما موفق نمی شود ...
تو بچه را از آغوشش میگیری و به سینه می چسبانی و از داغی سوزنده تن کودک وحشت میکنی :" رقیه جان !! دخترم ، نور چشمم ، به من بگو چه شده عزیز دلم ، بگو که در خواب چه دیده ای ، تو را به جان بابا حرف بزن " رقیه بریده بریده می گوید :
بابا،، سر بابا را دیدم که در طشت بود و یزید بر لب و دندان او چوب میزد !! بابا خودش به من گفت که بیا !!
تو با هر زبانی که بلدی و با هر شیوه ای که همیشه او را آرام میکرده ای تلاش   میکنی که آرامش کنی و از یاد پدر غافلش گردانی ، اما نمی شود !!! این بار دیگر نمی شود...
گریه او ، بی تابی او و ضجه های او همه کودکان و زنان خرابه نشین را و سجاد را چنان به گریه می اندازد که خرابه یکپارچه گریه و ضجه میشود ، و صدا به کاخ یزید میرسد ...
یزید که می شنود دختر سه ساله حسین به دنبال پدر است ، دستور میدهد سر پدر را به خرابه بیاورند ......
ورود سر بریده امام به خرابه انگار تازه اول مصیبت است !! رقیه خود را به روی سر می اندازد ، می نشیند ، بر میخیزد ، دور سر میچرخد ، به سر نگاه میکند ، بر سر و صورت میکوبد ، خم میشود ، زانو میزند ، سر را در آغوش میگیرد ، می بوید ، می بوسد ، خون سر را با دست و صورت و مژگان خود می سترد ، اشک میریزد ، ضجه میزند ، صیحه میکشد ، مویه میکند ، روی می خراشد ، ... شکوه میکند ، دلداری میدهد ، اعتراض میکند ، تسلی می طلبد ، و ... خرابه را و جان همه خراباتیان را به آتش میکشد ...

 

بابا!!! چه کسی محاسن تو را خونین کرده است؟!!؟ 
بابا ! چه کسی رگاهای تو را بریده؟!!؟
بابا!!؟ چه کسی مرا در این کودکی یتیم کرده است؟!؟ 
بابا!! چه کسی یتیم را پرستاری کند تا بزرگ شود؟!؟ 
 بابا؟!؟ این زنان بی پناه را چه کسی پناه دهد؟!؟
بابا؟؟ این چشمهای گریان، این موهای پریشان، این غریبان و بی پناهان را چه کسی دستگیری کند؟!!؟
بابا؟ شب ها وقت خواب چه کسی برایم قرآن بخواند؟ چه کسی با دستهایش موهایم را شانه کند؟!؟ چه کسی با لبهایش اشک هایم را بروبد ؟؟ بابا؟؟!!؟ چه کسی با بوسه هایش غصه هایم را بزداید؟؟ چه کسی سرم را بر زانویش بگذارد؟ چه کسی دلم را آرام کند؟؟!!؟
کاش مرده بودم بابا ، کاش فدای تو میشدم، کاش زیر خاک میرفتم، ... بابا؟؟ مگر نگفتند به سفر میروی ؟ این چه سفری بود که میان سر و بدنت فاصله انداخت؟!!؟ این چه سفری بود که تو را از من گرفت؟!!؟
بابای من؟!!! چه کسی جرات کرد سرت را از تن جدا کند؟ چه کسی جرات کرد دخترت را یتیم کند؟!!؟
تو کجا بودی بابا وقتی ما را بر شترهای بی جهاز نشاندند؟ تو کجا بودی بابا وقتی به ما سیلی زدند؟ تو کجا بودی وقتی آب هم از ما دریغ کردند؟ تو کجا بودی بابا وقتی برادرم سجاد را به زنجیر بستند؟ تو کجا بودی بابا وقتی در بیابان های ترسناک شب رهایمان میکردند؟!!؟ بابا تو کجا بودی وقتی در آفتاب سایه بانی را از ما مضایقه میکردند؟!! بابا تو کجا بودی وقتی مردم به ما می خندیدند؟ تو کجا بودی بابا وقتی مردم از اسارت ما شادی میکردند و پیش چشمهای گریان ما می رقصیدند؟!!؟ تو کجا بودی بابا وقتی عمه ام زینب سجاد را در سایه شتر خوابانده بود و او را باد می زد و گریه میکرد؟!!؟ بابا تو کجا بودی وقتی عمه ام نماز های شبش را نشسته ی خواند و دور از چشم ما تا صبح گریه میکرد؟!!!؟تو کجا بودی بابا وقتی سکینه سرش را بر شانه های عمه می گذاشت و زار زار میگریست!!؟ تو کجا بودی بابا وقتی از زخمهای غل و زنجیر سجاد خون میچکید؟!؟ بابا تو کجا بودی وقتی همه ما فقط تو را صدا می زدیم؟!!!؟ 
جان من فدای تو باد بابا !! که مظلومترین بابای عالمی 
بابا من میدونم که تو فقط بابای من نیستی ، بابای همه جهانی ، پدر همه عالمی ، امام دنیا و آخرتی، نوه پیامبری، فرزند علی و فاطمه ای، بابا من میدونم تو پدر سجادی ، و پدر امامان بعد از خودتی ، میدونم تو برادر عمه ام زینبی 
میدونم تو بابای همه کودکان جهانی و همه عالم نیازمند توست ، اما بابا !! الان من بیش از همه به تو محتاجم ، بیشتر از همه فرزند توام، بابا من دختر توام ، دردانه تو ام، 
هیچ کس به اندازه من غربت و یتیمی و نیاز به دستهای تو را حس نمی کند ، همه بدون تو هم ممکن است زندگی کنند ، اما بابا!! من بدون تو میمیرم، من ازهمه عالم به تو محتاجترم، بابا؟!!؟ بی آب هم اگه بتوانم زندگی کنم، بی تو نمیتوانم
 

تو نفس منی بابا ، تو روح و جان منی ، بی روح ، بی نفس ، بی جان ، چه کسی تا حالا زنده مونده؟!!؟ بابا ؟؟!!!؟ بابا؟!!؟ بیا و مرا هم ببر ...

(تو خرابه‏نشین نیستی)

http://www.amini1364.blogfa.com

+ نوشته شده توسط سفیر در پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389 و ساعت 16:5 |

بیائید برای بچه های تشنه

 

آب ببریم

 

+ نوشته شده توسط سفیر در پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389 و ساعت 15:45 |

 

فدای لبان تشنه علی اصغر سلام الله علیه

 

+ نوشته شده توسط سفیر در پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389 و ساعت 15:43 |

+ نوشته شده توسط سفیر در پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389 و ساعت 15:39 |

توبه ميکنيم؟؟!!!

«آره، همين جوري خوبه، اين كارو انجام ميدم بعدش هم توبه مي‌كنم، اصلا توبه رو گذاشتن برا چي؟ مگه خدا خودش نگفته كه من همه  گناها رو مي‌بخشم، مگه نگفته؟ گفته يا نگفته؟ خب منم گناه مي‌كنم بعدش توبه مي‌كنم، استغفار مي‌كنم، آره خوبه ديگه، همين خوبه، از اين راه حل بهتر؟ ...  ايول به خودم!»

گاه خداوند فردي را مي‌بيند كه قصد انجام گناهي (كبيره يا صغيره) را دارد، پس مي‌گويد: هر آنچه مي‌خواهي انجام ده، اما بدان كه پس از اين تو را هرگز نخواهم بخشيد، هرگز: «انـي لا اغفـر لك ابـدا.»  (امام صادق عليه‌السلام)

«عمر سعد» در خانه‌اش را بست و به طرف كاخ «عبيدالله بن زياد» به راه افتاد. وجدانش آزارش می‌داد اما او همچنان خودش را آرام مي‌كرد كه: « گفتم كه توبه خواهم كرد، چه مي گويي باز؟ مگر از شب تا پگاه در انديشه نبودم؟ خب توبه خواهم كرد ... .»

اني لا اغفر لك ابدا ... هرگز نخواهم بخشيد.

 

 

نوشته شده توسط محمد کاووسی/ وبلاگ نسیم کربلا

+ نوشته شده توسط سفیر در پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389 و ساعت 15:38 |

با تو سخن می گويم

 

تاكنون تجربه كرده اي؟

اينكه گاهي دل مملو از حرفهاي ناگفته و فروخورده ايست كه براي به زبان يا به قلم آمدن بي تابي مي كنند، اما آنچنان بغضي راه گلويت را بسته است كه توان سخن گفتن نيست...شايد بتوان چند خطي نوشت!

دقت كرده اي كه اين بغض‌ها شكسته نمي‌شود، با گريه هم درمان نمي‌شود...

 

آقا جان!

دوباره به بن بست رسيدم و...راهي جز درد دل كردن با شما نماند!

آيا هنوز آن هنگامه فرا نرسيده است؟

هنوز اين دنيا لايق حضور و ظهور نشده است؟

پس كي مولا؟

دلم گرفته از اين همه ظلم!

اين همه غربت!

 

آقا جان!

ببين كه جهاني حضورت را فرياد مي زند!

فرياد بي صداي امت جدت را در غزه نمي شنوي ؟

توهم قدرت و اقتدار يزيديان زمان را نمي‌نگري؟

سكوت كوفيان دوران را در غرب و شرق عالم نظاره نمي كني؟

  

آقاجان!

 اين روزها عجيب بوي غربت مي‌آيد.

گويي زمان جاهليت دوباره برگشته است با رنگ و لعابي مدرن!

با همان اهانت‌ها...همان...

 

اين روزها  واژه‌هايي مظلوم واقع شده‌اند و مي‌دانم كه آنها نيز شاكي‌اند و دست التماس به سويتان دراز كرده‌اند تا گرد غربت از چهره‌شان بزداييد!:

حق!...حقوق بشر!...امنيت!...آزادي!...آزادي بيان!...اسلام!...انسان!

 

آقا جان!

اين روزها همه متحيرند و سرگردان! هر كس تفسيري از اسلام و حق و حقيقت دارد!

اين روزها من‌ها جاي خدا را عجيب گرفته‌اند.

اين روزها مرز حقيقت و دروغ را به سختي مي‌توان تمييز داد.

اين روزها گرگها در لباس خود نمانده‌اند و ميش‌ها در لباس خود.

اين روزها گرگ ها لباس ميش مي‌پوشند و نام ميش‌ها را در ليست بدها مي‌نويسند و به زور لباس گرگ بر تنشان مي‌پوشانند.

اين روزها عناوين و ظواهر، سرپوش حقايق و باطن امور شده‌اند.

اين روزها مسلماني تعاريف گوناگون يافته است.

اين روزها قرآن را تكه پاره كرده ايم و فراخور علاقه خود قسمتهايي را جدا كرده‌ايم و قسمت هايي را براي ديگران گذارده‌ايم.

اين روزها ...

همه چيز هست جز آنچه بايد باشد!

اين روزها همه ذهن‌ها رفته رفته به بن بست مي رسد!

و همه اميدها مي‌شود يك اميد...

و ای منجی بشریت! در اين وحدت همه تو را می خواهند! از خدای عالمیان!

هر كس به زباني و شيوه‌اي!

 

 

آقاجان!

ما رسم دعوت كردن نمي‌دانيم!

ما فراموشكاريم! ما اهل غفلتيم! ما محتاجيم!...ما گرفتاريم و خودمان هم نمي‌دانيم كه گرفتاريم!

مي‌دانم كه خداي رحمان شما را نگاه داشته است تا روزي كه خود مي‌داند و الحق كه او بهترين و عالمترين عالمانست...هر چه هست از ماست! عمل كم، صبركم، عجله زياد!....

مي‌دانيم كه اگر بجاي اين همه دعاي فرج زباني يك بار با دلمان و اعمالمان شما را صدا زده بوديم...

 

مي‌دانم آقا! كه من و امثال من هم كاري نكرده‌ايم. واي بر ما كه بر غربت‌ها افزوده‌ايم!

حتي بر غربت شما!

 

امشب آمده‌ام بگويم!

تو را به خدا هرچه زودتر بيا!

اگر من ...مانعي براي آمدنت هستم...كه خدا كند چنين نباشد!...

اگر اميدي به اهل شدنم هست! به عتايت و لطفت خودت كمك كن تا بشوم آنچه بايد بشوم!

و اگر نيست!..............

واي بر من!

خدايا! نكند مانعي باشم براي ظهورش، نه زمينه سازي براي حضورش؟

خود هر چي مي‌داني با من بكن!

گرچه من از غضبت به رحمتت پناه مي برم و اميد دارم كه اهلم كني...اما...

فقط او بيايد!

هرچه زودتر بيايد!

 

 ***

اين بقية الله التي لاتخلو من العترة الهادية

اين المعدّ لقطع دابر الظّلمة

اين المنتظر لاقامة الامت و العوج

اين المرتجي لازالة الجور والعدوان

اين المدّخر لتجديد الفرائض و السنن

اين المتخيّر لاعادة الملّة والشّريعة

نوشته شده توسط ریحانه کجوری/ وبلاگ شوق پرواز

+ نوشته شده توسط سفیر در پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389 و ساعت 15:37 |

مراحل نهضت عاشورا

حماسه حسينى، تنها در روز عاشورا جلوه نكرد، بلكه از ماه‌ها قبل و پس از مرگ ‏معاويه آغاز شد و ماه‌ها پس از عاشورا (بلكه سالها) ادامه يافته و ادامه خواهد داشت.در يك نگاه تاريخى، مراحل اين نهضت را اين گونه مى ‏توان برشمرد:

1ـ امتناع امام حسين‏(ع) از بيعت با يزيد و به رسميت نشناختن حكومت وى. دراين مقطع، فراخوانى امام (ع) از سوى والى مدينه، گفتگوهاى امام با والى و نيز با مروان قابل مطالعه است.

2ـ خروج از مدينه به سوى مكه به شكل هجرتى شبانه و مخفيانه، همراه ‏اهل بيت‏ (ع).

3ـ اقامت چهار ماهه امام در مكه، همراه با سخنراني‌ها، ديدارها، تبليغات مؤثر و روشنگرى اذهان مردم عليه يزيد و امويان و تبيين علت امتناع از بيعت و هدف ‏از اين حركت.

4ـ اعزام نماينده ويژه خود (مسلم بن عقيل) به كوفه، براى زمينه ‏سازى نهضت و بيعت گرفتن از شيعيان هوادار، جهت تشكيل حكومت اسلامى، به دنبال ‏دريافت نامه‏ها و طومارهاى مكرر از سوى كوفيان و سران شيعه و سرانجام ‏قيام مسلم و شهادتش در كوفه و دگرگونى اوضاع شهر.

5 ـ حركت از مكه به سوى عراق و پيمودن منزلگاه‌ها، برخوردهاى ميان راه، خطبه‏ها، توقف‌ها، پيگرى اخبار كوفه، ملاقات با حرّ بن يزيد رياحي.

6 ـ رسيدن به سرزمين كربلا و قرار گرفتن در محاصره نيروهاى دشمن، پيش از رسيدن به كوفه در دوم محرم، تلاش چند روزه براى جلوگيرى از درگيرى و خونريزى.

7 ـ شهادت امام حسين‏(ع) و فرزندان و بستگان و اصحابش در حماسه بزرگ روز عاشورا در حمله عمومى و در نبرد تن به تن با دشمن.

8 ـ اسارت اهل بيت و بهره‏بردارى تبليغى امام سجاد (ع) و حضرت زينب (س) و عترت ‏پيامبر از شهادت عاشوراييان و رساندن پيام شهادت به مردم، افشاگرى اسراء دركوفه، شام و در طول اسارت، با ايراد خطبه‏ها و سخنان مختلف.

9 ـ پس از بازگشت به مدينه، مجالس ياد و سوگوارى، گريه‏ها و ندبه‏ها و رسواشدن يزيديان و آغاز حركت‌هاى ضد حكومت در شهرها و مناطق مختلف.

مراحل ديگرى از نهضت كربلا در سال‌هاى بعد اتفاق افتاد و قيام‌هاى توابين و ديگران بر ضد حكومت اموى از آن جمله بود. در يك نگاه، همه نهضت‌هاى ‏عدالت خواهانه و ظلم ستيز كه در طول تاريخ و با الهام از شهادت امام حسين‏ (ع) و حادثه عاشورا پديد آمده و خواهد آمد، از مراحل نهضت عاشورا در امتداد تاريخى آن به حساب مى‏آيد، چرا كه آن قيام، تنها براى اعتراض به فساد حكومت اموى و يزيد نبود، بلكه درسى براى احياى آزادگى و شرف در همه ‏زمان‌ها بود. امروز نيز مبارزات عاشورايى مسلمانان متعهد بر ضد استكبار جهانى و طاغوت‌ها، تداوم همان نهضت ‏خونين است.

 

 

نوشته شده توسط محمد اسماعیل محمودی/ وبلاگ کشتی نجات

+ نوشته شده توسط سفیر در پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389 و ساعت 15:36 |

مکه ، کربلا ، محرم

چه رمزي بين مكه و كربلاست و چه رازي بين ذيحجه و محرم. مگر حج حسين ـ عليه السلام ـ چه حجي است كه سعي آن در مكه و صفاي آن در كربلاست مگر احرام حسين ـ عليه السلام ـ چه احرامي است كه سفيدي اش بايد به خون سرخ نقش ببندد چرا اين خليل الله به جاي يك قرباني , هفتاد و دو اسماعيل به قربانگاه مي برد ! چرا در كاروان حسين عليه السلام ـ و با اين مرد بزرگ , حاجي هاي كوچك حركت مي كنند ! چرا حج حسين عليه السلام در محرم تمام مي شود !
چون حج حسين ـ عليه السلام ـ زيارت خداست نه خانه خدا. استطاعت حج حسين عليه السلام ـ جان پاك است نه صرف داشتن مال پاك , زاد و توشه عشق مي خواهد. شرط حج حسين عليه السلام ـ عدم وجود ترس از خطر و ضرر بر جان و مال و آبرو نيست كه شرطش خطر كردن و خون دادن است .سردادن و سر گرفتن است . جسم  دادن و جان گرفتن است.

آري ; محرم , ذيحجه حسين عليه السلام است و كربلا ميقات عمره ايثار ورسيدن به تمتع شيرين شهادت . حسين عليه السلام ـ بين كعبه و كربلا با خون سرخ خود خط زيباي عشق كشيد و به اهل دل نشان داد كه حج جسم آنجا وحج جان اينجاست و اين حج سرخ است كه دل را روشن تر از سفيدي احرام مي كند.حج حسين عليه السلام طهارت با وضوي خون و طواف توحيد است و هر قدم او و كاروان او شبوطي شهودانگيز مي باشد كه با لبيك سرخ همراه است . حاجيان قافله قدوسي حسين ـ عليه السلام ـ چون امير الحاج عاشق خود , سعي بين صفاي سوختن و مروه معرفت و محبت مي كنند تقصير حج حسيني , دست و پا بخشيدن است و حاجيان اين حج كربلايي به جاي حلق سر , سر دادند و نمازشان را پشت مقام ابراهيم عرفان خواندند تا هر يك خليل الله شوند.
استلام در حج حسيني بر حجرالاسود زمين و زندگي نيست كه بر حجرالابيض بهشت و بندگي است كربلاي حسين ـ عليه السلام ـ خود عرفات عرفان است و مشعر شعور. محرم اين حج تمام دنيا را بر خويش حرام كرده است . حاجيان اين كاروان به جاي « طواف النسا » , « طواف السما » نمودند. و هفتم تا دهم شبهاي محرم براي آنان « سيماي تشريق » بود كه ماه معرفت دوست به صورت كامل در آسمان دلشان درخشيد آنها از مناي منيت به درآمده وبه جاي سنگ , شيطان و شيطان صفتان را رمي جمرات كردند و هر كدام خالصانه اسماعيل جسم را با دست ابراهيم روح به قربانگاه عشق بردند و اين گونه از احرام جسم خارج شدند وديدار جمال دوست بر آنان حلال شد.
آري ! حسين عليه السلام حجي نمود كه به جاي حاجي شدن , كعبه شد. كعبه اي كه هنوز دلهاي عاشق به شوق طواف او پر مي گيرند و به جاي هفت بار , همه عمر خود را براي طواف او در حركتند كه طواف حسين عليه السلام تمامي ندارد. چون راه عشق بي پايان است

 

 

نوشته شده توسط علیرضا منتظری/ وبلاگ یا ذبیح الله

+ نوشته شده توسط سفیر در پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389 و ساعت 15:35 |

پرگار عشق

عاشورا) در متن زندگى شيعه و در عمق باورهاى پاك او) جريان داشته و )نهضت كربلا) در طول چهارده قرن ، با كوثرى زلال و عميق ، سيراب كننده جانها بوده است . هم اكنون نيز عاشورا، كانونى است كه ميليونها دايره ريز و درشت از ارزشها، احساسها، عاطفه ها، خِردها و اراده ها بر گرد آن مى چرخد و پرگارى است كه عشق را ترسيم مى كند. بى شك ، محتواى آن حماسه عظيم و انگيزه ها و اهداف و درسهايش يك (فرهنگ (غنى و ناب و الهام بخش را تشكيل مى دهد...

 

نوشته شده توسط شکوفه پاک جامه/ وبلاگ فرهنگ عاشورایی

+ نوشته شده توسط سفیر در پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389 و ساعت 15:34 |

روزی که عشق

خورشي گُر گرفته و بي تاب مي تپد
در رگ رگ تنفس مان آب مي تپد
از شيهه هزار سواري كه آمدند
پيداست اينكه كوفه در خواب مي تپد
اينجا كه شب تمام زمين را گرفته است
در نبض روزهاست كه مهتاب مي تپد
اين دشتِ لاله‌هاي به سرخي نشسته است
اين دشت طف چشيده، كه سيراب مي تپد
آيا ميان شاهرگ لشكر سياه...
يك قطره سرخ ، غيرت ناياب مي تپد؟

يك آسمان ستاره دنباله دار عشق
سوسو زده است در دل اين كارزار عشق

در گوشه عراق برايم غزل بخوان
از مصحف حماسه تفتيده جهان
هفتاد و چند سوره تب‌دار درزمين
هفتاد و چند سوره سرشار بي‌كران
يك سوره ناب، آيه به آيه شكوه درد
يك سوره سرخ، سرخ تر از خون عاشقان
يك سوره اشك، آب، عطش، خيمه، تير وتيغ
يك سوره نيزه، درد، فغان، چوب خيزران
مي بارد از تمام ورق‌هاش بسمله
پُرمي شود شميم دل انگيزه حوريان
توحيد، يك كرشمه از اين مصحف است وبس
«والشمس»كهكشان راه هزاران هزار آن
«والعاديات» رنگ سواران صبحدم
«الفتح» رايت علم خيل ياوران
«يا ايهاالمدثرِ» اين مصحف غريب
پيراهني است كهنه....خاكي ....بي‌نشان
«ابرار يشربون بها»...حيف ...حيف...حيف
يك جرعه آب نيست در اين دشت بي‌امان
تفسير آيه‌هاي «بذبح عظيم»بود
اي خون شيرخواره نثار تو آسمان
«والفجر» ،«نفس مطمئنه» در اين كارزار اوست
«يا ايهاالذين...» گرفتار در زمان...

روزي كه عشق دور شد و چون سراب شد
بر نيزه ها ي كوفه سر آفتاب شد

سوسوي خيمه‌هاي عطش اين چنين گذشت
يعني تمام ثانيه‌ها در زمين گذشت
آن دست ها كه در تپش ربنا نشست
در جذبه هميشگي نستعين گذشت
شايد كه عاشقانه ترين حرف‌هاي شب
در يك قنوت ناب سراسر طنين گذشت
آقا اگر هزار هزاران تَن از من است
در پاي پلك هاي تو اي بهترين گذشت
بايد گذشت از تن و از جان و از جهان
بايد براي مثل تو از آن و اين گذشت
آنقدر لحظه هاي تلاوت وسيع شد
انگار تا طلوع، هزار اربعين گذشت
مثل شراب ناب به جوش آمديم و بعد
سرمستي مدام در اوج يقين گذشت
تا آنكه چشم‌هاي تو باران گرفت وشست
در بزم عاشقان تو ناگاه اين گذشت :

اين زخم‌ها حكايت ما بود از ازل
ما سرخوشان باده «احلي من العسل»

حالا سكوت دشت به بانگ اذان رسيد
يعني زمين به نقطه‌اي از آسمان رسيد
«الله اكبر» از نفس بادها گذشت...
شايد به جسم مرده اين خاك جان رسيد
نام پيامبر كه زمين را احاطه كرد
عطر خوش محمدي از بوستان رسيد
«حي علي الفلاح» كه در دشت مي وزيد
انگار هرمي از نفس قدسيان رسيد
باران و آفتاب ، زمين را گرفته‌اند
«قد قامت الصلات »كه رنگين كمان رسيد
در جام ها شراره‌اي از داغ لاله شد
سرمستي مدام زمان آنچنان رسيد
تا آنكه دشت از مي و پيمانه سرخ شد
از پشت لحظه هاي عطش مي‌كشان رسيد
حالا قنوت بود و هزاران هزار چشم
حالا زمين به ساحتي از كهكشان رسيد
وقتي سلام بر گل لب‌ها ظهور كرد
بادي وزيد عطر بهشتي از آن رسيد
امروز روز معركه خون و خنجر است
از ناي دشت زمزمه‌اي بي‌امان رسيد

اين يك نماز نيست كه پرواز تا خداست
اين ابتداي واقعه سرخ كربلاست

+ نوشته شده توسط سفیر در پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389 و ساعت 15:34 |

حماسه عاشورا، انقلاب و نقش ما

 

قال الصادق علیه السلام:
ما و خانواده ابوسفیان دو خاندانی هستیم که با یکدیگر بر سر خدا دشمنی کردیم ،ما گفتیم خدا راست گفت و آنان گفتند خدا دروغ گفت . ابوسفیان با رسول خدا (ص)جنگید و معاویه با علی بن ابیطالب(ع) و یزید بن معاویه با حسین بن علی (ع) و سفیانی هم با مهدی (عج) می جنگد.

«بحارالانوار ج۳۳ص۱۶۵ »

کربلا عرصه ظهور و بروز شخصیت و ویژگی های افراد چند گروه بود.
گروه اول مردانی اندک ولی کسانی که ارداه و خواست خویش را در اراده و خواست امام خود می دیدند و دل در گرو محبت و ولایت وی داشتند. این گروه کسانی بودند که با تشخیص درست و ایمان محکم ومردانگی ،خود را الگویی جاودانه ساختند.
اما گروه دوم وحشیانی انبوه که در مقابل امام خود صف کشیدند و ذلت همیشگی دنیا و آتش آخرت را بر خود خریدند و با پیروی کورکورانه از برخی خواص نادان لباس پست بدبختی را به تن کردند.
روز عاشورا و صحنه کربلا منحصر به دو گروه فوق نبود؛بلکه گروه سومی هم بود،جمع زیادی از واماندگان و حیرت زدگان و امام نشناسانی که در سردگمی ناشی از تلاش تردیدافکنان و شایعه سازان و به قول امروز ستون پنجم به سر می بردند و معرفت محدود و ایمان ناقص و دنیا خواهی از آنان افراد مذبذب و بی بصیرت و لی پر ادعا ساخته بود. کسانی که در دل به حقانیت گروه اول مؤمن بودند اما ظاهر آنان چیز دیگری می گفت و از یاری حق ناتوان بودند و به گمان غلط خود مصلحت را در فدا ساختن و نادیده انگاشتن حق می دیدند.

ویژگی مورد اشاره منحصر به آن زمان و مکان نبوده و نیست ؛کما اینکه در عصر حاضر هم این تقسیم صادق است. گروه اول اینک به رهبری نایب امام که اتفاقا از نوادگان حسین بن علی (ع) بود قیام کرد و با تأسی به همان روش به پیروزی رسید و گروه دوم کسانی به فرماندهی شاه مخلوع ایران ،سلطان کفر را همراهی کردند. فرماندهی که به طمع حکومت چند روزه فریب وعده های سران الحاد را خورد و عاقبت هم در چنین روزی(۵۷/۱۰/۲۶) از ملکی که وعده حکومت همیشگی به وی داده شده بود فرار کرد.
اما گروه سوم؛صد البته که این گروه همینک هم هستند و با آنکه بر صدق و راستی نظام الهی جمهوری اسلامی یقین دارند لکن خود را از معرکه دور می دانند و ظاهرا بی طرف! اما نمیدانند کسی که ندای هل من ناصر امام زمان خود را بشنود و در لبیک گویی به آن کوتاهی کند مطمئناً جزء خائنین به حق به شمار می رود همانطور که مقام معظم رهبری(حفظه الله) فرمودند:یا خودی هستیم ویا غیر خودی . خودی ها همان گروه اول و غیر خودی ها گروه دومند و دیگر گروه سومی وجود ندارد.

براستی من و شما در کدام گروهیم؟آیا به ندای ولی خود لبیک می گوییم و یا خداناکرده وی را تنها رها کرده و به وی و آرمان الهی وی خیانت می کنیم؟!!

 

+ نوشته شده توسط سفیر در پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389 و ساعت 15:33 |

فرياد بی صدا

کاروان می رود آهسته و نرم

زینب زیر لب آرام زمزمه می کند حسین

حسین غریبانه زینب را نجوا می کند

آسمان شرمنده کاروان است

و آب .........

رقیه به دور دست خیره می شود و ریز و بی صدا ذکر یا زهرا می گوید

عباس سر به زیر یا حسین می خواند

ام البنین لالایی اصغر را جانسوز تر زمزمه می کند

و باز زینب بی صدا فریاد می زند حسین...حسین....حسین

 

 

نوشته شده توسط زهرا رضایی/ وبلاگ محرم و امام حسین

+ نوشته شده توسط سفیر در پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389 و ساعت 15:33 |

بوی محرم که مياد...

 

ماه محرم نزدیكه و شاید اولین كاری كه تو این ماه انجام بدیم پوشیدن لباس سیاه باشه.البته این هم كار قشنگیه.بالاخره نوعی عرض ارادت و اظهار ادب به ساحت مقدس امام حسین (ع) است اما وجدانا بیایید و این محرم را متفاوت با محرم های قبلی تجربه كنیم.به چیزهایی فكر كنیم كه تا حالا در موردشون تفكری نكردیم.سوالاتی را كه همیشه تو ذهنمون بوده و جرات پرسیدنشون را نداشتیم.بریم دنبال جوابشون.این كه واقعا چه شرایطی در زمان امام حسین (ع) بوده كه امام این گونه به مبارزه با كفر می روند و خانوادشون را این گونه فدا می كنند؟چرا می گویند اسلام با عاشورا است كه زنده مونده ؟ مگر نه این كه امام حسین (ع) تو این جنگ ظاهرا شكست خوردند؟ چرا عزاداری برای امام حسین (ع) با امامان دیگر متفاوت است؟ چرا امامان دیگرمون مثل امام حسین (ع) این گونه به جنگ با كفر زمان خودشون نرفتند؟

 

                                   حقیقتا "كل یوم عاشورا،كل ارض كربلا" یعنی چه؟

 

بیاییم واقعاً درك درستی از عاشورا ، كربلا ، امام حسین (ع) و... پیدا كنیم.متاسفانه با این كه تو یك كشور مثلا شیعه زندگی می كنیم ، برای من جوان چیزی كه بتونه جواب سوالام را به راحتی بده نیست.منظورم رسانه ها ، روضه ها ، مجالس مذهبی و ... است.فقط تعدادی از این روحانیون و مداحان بلدند از چگونگی كشته شدن امام حسین (ع) و یارانشون صحبت كنند امّا از اصل كار چیزی نمی گویند.

راستی گفتم مداحان ... شما را به خدا تو این ماه سعی كنید به یاوه گویی های بعضی از این مداحان خدا نشناسی كه فقط به فكر این هستند كه زوری و به هر قیمتی گریه مستمعین خودشون را در بیارند ، گوش نكنید و دیگران را نیز از این كار نهی كنید.این خودش بزرگترین امر به معروف و نهی از منكری است كه امام حسین (ع) هم به خاطر همین جنگید .البته هستند مداحانی كه با مداحی خود حقیقتا درک درستی را از عاشورا به فرد می دهند و مداحیشان از صد تا سخنرانی هم كارسازتر و موثرتر است.


دلم گرفته این روزا پر از شکایت وغمه

تنها امید من فقط به شبهای محرمه


نذری دارم نذر نمک می گن که حاجتت میده

میگن یه کم دعا بکن کلی خجالتت میده


خودت  می خونی اقا جون از تو چشام حاجتمو

یه وقت مبادا رد کنی این دل بی طاقتمو


سینه زنا سر میرسن مرثیه خونا میرسن
وقت گرفتن علم سیل جوونا میرسن


اینجا شبا تو چادرت نمیدونی چه خبره

ادما نیستن به خدا اینجا پر از کبوتره


فرقی دیگه نمی کنه مسلمون وارامنه

هر کی به شیوه خودش اسم تورو داد میزنه


شلوغ میشه تو این شبا هیات پشت خوونه مون

چشای ما گریه میخواد غربت تو بهونه مون


تو این شبا دلم میگه درد تو به یکی بگو

حاجتای تو قلبتو بهش یکی یکی بگو


اینجا شبا تو چادرت زنا ومردا میشینن

عکس تو رو رو شیشه زلال اشکا می بینن


چادر مشکی روسرم یه نامه توی دستمه

یه نامه که پاکت اون همین دل شکستمه


سرت شلوغه میدونم دل شکسته خیلیه

کاغذامو از روی میز یکی یکی جم می کنم

 

نوشته شده توسط مهدی خانعلی زاده/ وبلاگ سقای دشت کربلا

+ نوشته شده توسط سفیر در پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389 و ساعت 15:32 |

بوی سيب

 

ترانه گفت : که مردی غریب می آید

صدای ناله ی "امن یجیب" می آید !

هزار و سیصد و اندی گذشت اما باز

ز کربلای شما "بوی سیب" می آید !

 

 

ما با تو غزل نیافریدیم ، حسین !

از ترس به لانه می خزیدیم ، حسین !

در شام زمانه زینبی تنها ماند !

ما را تو ببخش اگر یزیدیم ، حسین !

نوشته شده توسط حسن دهقان/ وبلاگ ز کربلای شما بوی سیب می آید

+ نوشته شده توسط سفیر در پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389 و ساعت 15:32 |

کدامين آرزو ؟؟؟ کدامين کوفه ؟؟؟

یا لطیف

این روزها باز دلم هوای کوفه را کرده .  نمی دانم چرا باز یاد آن دستانی می افتم که روزی بالا رفت تا تاریخ آن را ببنید . این روزها ذهنم آرام نمی گیرد . دائم به یاد کاروانی می افتم که داشت می رفت که به کوفه برسد.
و به کوفه نرسید ...
همان کوفه ای که مردمانش روزگارانی از عطش و تشنگی ناشی از نباریدن باران به دعای نوه خردسال پیامبر آخرین که - حسین (ع) خطابش می کردند - سیراب شدند و همانان روزگارانی بعد طفل خردسال همانکه - حسین (ع) خطابش می کردند - را حتی قطره ای آب ندادند .
کوفه همان شهری که یتیمانش شبهایی را به یاد دارند که صدای پای مردی در کوچه هایش می پیچید و لختی بعد کیسه ای بر زمین گذاشته می شد و دربی که به صدا در می آمدو باز قدمهایی که در پیچ کوچه گم می شد . اما سالها بعدتر همین کوفیان سلاح برگرفتند و به جنگ فرزند با فضیلت همان مرد - که حسین (ع) خطابش می کردند - رفتند .
حالا بماند حکایت کوفه و داستان مردی که نخلستانهایش را آباد کرد .
بماند حکایت چاههایی که فریاد ها و ناله های شبانه مولایمان در آنها ماندگار شد .
بماند قصه پیکهای آن کوفیان که از پی یکدیگر روانه مدینه می شدند برای دعوت همان فرزند رسول خدا - که حسین (ع) خطابش می کردند - و بعدها کمر به قتل همان فرزند رسول خدا - که حسین (ع) خطابش می کردند - بستند .
بماند که کوفه مردمانی داشت که خود را  شیعه و پیرو آل الله می دانستند و روزگارانی بعد بر خیام او که - حسین (ع) خطابش می کردند - حمله بردند .
خیلی بغضهاست که گاهی سر باز می کند .  بگذار همه بماند . . .

اما حالا کوفه مدتهاست برایم رنگ و بویی دیگر دارد . حالا کوفه برایم شهر آرزوها و رویاها شده . حالا دوست دارم آنجا زودتر آباد شود . حالا دوست دارم زودتر صدای موذن را از گلدسته های آن بشنوم . دوست دارم بروم آنجا و نماز بخوانم .
آری !! حالا مدتهاست آرزوی همه مان آبادانی کوفه است . حالا مدتهاست منتظریم که آنجا در میان همان محرابی که فرق ولی الله شکافته به نماز ایستادنش را ببینیم و به امامتش نمازی بخوانیم .
مولا جان حالا سالهاست کوفه برایمان شهر آرزوها شده . حالا سالهاست که آرزوی تحقق حکومت جهانیت را داریم و مدتهاست منتظریم تا طعم خوش حضور در روزگار وصل بودن را بچشیم .


        مولا جان حالا سالهاست که منتظریم ...

                                                                 خیلی سالها ...


دیدی کوفه ؟؟؟!!!
انگاری این سنت حتمیه خداوند در تحقق حکومت الهی حتما باید از آنجا آغاز شود و مردمان همه اعصار باید ببینند که بشر قرار است  طعم خوش حکومت مهدوی را از همان جایی استشمام کند که همه تاریخ آن دیار  بد عهدی بوده  است .
مولا جان حالا سالهاست که منتظریم تا به کوفه بیایی . به کوفه ای آذین بسته از پس مقدم یار .


ان شاء الله باشیم و در تحقق چشیدن طعم

خوش دولت عاشقی در شهر آرزوها سهیم باشیم

نوشته شده توسط حمید عربیان/ وبلاگ دولت عاشقی

+ نوشته شده توسط سفیر در پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389 و ساعت 15:31 |

 

دير به سخن آمده بوديد!

تا جايي كه همه ترسيدند كه توانايي سخن گفتن نخواهيد داشت.

بچه هاي بسياري در سن و سال شما پدر و مادر را صدا مي زدند و قند در دل آنها آب مي كردند. اما لب هاي شما هنوز هيچ حرف و كلمه اي را متبرك نكرده بود.

شايد از همان اول هم مي دانستيد كه همه چيز ارزش گفتن ندارد.

شايد از همان اول سخن را به اقليم عشق واگذار كرده بوديد و دل را مخاطب نگاه هاي مباركتان مي خواستيد. شايد از همان سنين كودكي تان مي دانستيد كه هر چقدر كه بر عمر شريفتان افزون شود، گوشهاي كمتري را براي گوهرهاي درونتان لايق خواهيد يافت. همه كه سلمان و عمار و مقداد و ابوذر نمي شوند.

شايد از همان اول مي دانستيد كه روزي نه چندان دور خواهد رسيد كه هر چه اين خواهرتان _‌ زينب بزرگوار را مي گويم _‌ صدايتان بزند جوابي از لب هاي خشكتان نخواهد شنيد.

اما فداي نامتان همه دل و جان ناقابل من؛ آخر اين پيامبر است كه دارد صدايتان ميزند. همان كه شما را پاره اي از وجودش ناميد و هر جا كه مي رفت و هر جا كه مي نشست مي گفت: " حسين پاره وجود من است. هر كه او را بيازارد مرا آزرده است. و هر كه او را خشنود كند مرا خشنود ساخته است."

و حتما يادتان است كه صحابه چگونه براي خشنود ساختن شما يكي بر يكي ديگر پيشي ميگرفتند و براي سلام دادن به شما سبقت مي جستند. شايد از همان اول مي دانستيد كه اين مهرباني ها ديري نخواهد پاييد كه نفاق ها با بي حرمتي ها رو خواهند شد و يكي يكي دامان شما "اهل خانه" را خواهد گرفت و يكي را به ميخ در مجروح، يكي را به سجده در مسجد كوفه شهيد، يكي را به مدينه و در خانه خويش و به دست ناوفايي از سربازان شيطان مسموم و شما را، و شما را، و شما را... اجازه بدهيد هنوز بماند...

خودتان كه مي دانيد. من چه بگويم. آنقدر حدس زدم كه ديدم هنوز فكرم از افق شما خيلي كوتاه تر از اين هاست.

شما دير به سخن آمديد و من نمي دانم چرا. همه مي ترسيدند كه شايد توانايي گفتن نخواهيد داشت. شاید هنوز باید زمان می گذشت و زمانه ها تغییر می کرد و شما به صحراي عرفات آنگونه زيبا و پر محتوي مي خوانديد خدايتان را و براي ما دستور زبان پرستش را به یادگار می گذاشتید. ولی آنروز پيامبر هر چقدر صدايتان زد جوابش را نمي داديد و هنوز كودك بوديد. و علي و فاطمه همه دلشان براي حرف زدن شما پر ميكشيد.

نمي دانم زينب، خواهرتان هم بود يا نه. ولي مي گويند شما در مسجد بوديد. هنوز تا آن هنگام حرفي شايسته نيافته بود كه بر زبان مباركتان جاري شود كه پيامبر براي اقامه نماز در آنجا، كنار شما و شما در كنار ايشان در همان جايي كه ما امروز محراب مي گوييم با همديگر حاضر بوديد.

شايد ايشان هم فكر ميكردند شما مثل هر روز صفهاي نماز را يكي يكي خواهيد شكافت و به هنگام ركوع و سجود پيامبر بر پشت ايشان سوار خواهيد شد و ايشان با يك دست به ركوع برخواسته و با دست ديگر شما را بر پشت نگه خواهند داشت. مبادا كه بر زمين بيافتيد.

مي گويم ايشان كجا بودند كه شما را در ميان خاك هاي كربلا ببينند و با يك دست از سجده برخواسته و با دست ديگر شما را نگه دارند تا از اسب بر زمین نیافتید. بگذريم كه اینها حرف من نیستند. من كجا و وصف عشقبازي شما در كربلا كجا.

ولي پيامبر هم در فكر روزهايب مثل هميشه بود كه دست به نشانه تكبير بالا برد و پايين آورد و "الله و اكبر" گفت كه شما هم گفتيد: "الله اكبر"

چه شد نميدانم.

چه حسي داشت پيامبر نمي دانم.

چه شوق و ذوق و لذتي داشت پيامبر از لب به سخن گشودن شما نمي دانم. ولي گفتيد "الله اكبر" و پيامبر باز هم فرمودند "الله اكبر".

شما باز هم تكرار فرموديد و ايشان هم باز فرمودند"الله اكبر".

چه شوقي داشت پيامبر كه با "الله اكبر" گفتن شما باز هم و يكبار ديگر هم گفتند"الله اكبر". گفتيد و گفتند. گفتيد و گفتند. شايد آن دست هاي كوچكتان _ مفتاح الغیب _ كه كليد گشايش درهاي بسته آسمان و زمين بود را هم مثل پيامبر از آسمان به زمين مي آورديد و تكبير مي گفتيد. هفت بار پيامبر گفت و هفت بار شما تكرار كرديد. پيامبر سپس به نماز پرداخت و چه نمازي بود؛ كه آنان كه در راه شما هستند امروز هم شروع نمازشان با هفت تكبير به قيام و قعود و ركوع و سجود مي آغازند.

....

خورشيد روي نيزه به بلنداي آسمان رسيده و وقت اذان است.

اكنون در مناره هاي كوفه صداي اذان دارد مي پيچد!

چند الله اكبر دارد اذان نمازشان؟!

چه خالي دارد اين تكبيرهاي اذان كه دل زينب را اينگونه كباب مي كند؟!

الله اكبر

الله اكبر

الله اكبر

...

امان از دل زينب

 

نوشته شده توسط محمدحسین طاهری/ وبلاگ حیات طیبه

 

+ نوشته شده توسط سفیر در پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389 و ساعت 15:31 |

علمدار

 

اذان صُبح پنهان بود خشمی شعله‌ور در تو

زبانه میکشید آن دشت، آن صحرا، سحر در تو

 

علمداری که مشک آب تو  دریای رحمت بود

زبانه می‌کشید انگار دریا، بیشتر در تو

 

شهادت در دوچشمت موج می‌زد ساقی تشنه

برادر از نگاهت خواند یک آن، با نظر در تو

 

تمام روز با تو تشنگی در دشت جاری بود

اذانِ ظهر، سقا... تشنگی شد؛ بی اثر در تو

 

کنار  آب هم با اختیارت تشنه سرکردی

چه رازی بود آن ظهر عطش «دریا»، مگر در تو؟

 

پس از تو قرنها با سرنوشتش سخت می‌جنگد؛

چه دیده بود سقا، آن فراتِ بی‌خبر در تو؟

 

ملائک از شکوهت تا ابد مبهوت ، در حیرت!

شجاعت تا بدیسان ؟ مانده چشمانِ بشر در تو!

 

نوشته شده توسط وحید طلعت/ وبلاگ جون

 

آه ساقی تشنه سربلند می رفتی

 

سربلند میرفتی، تشنه‌ از بهاری که...

دستهات پرچم بود، بر لبت شعاری که...
 

روی گونه‌ات گُل کرد لحظه‌‌ لحظه پروازت

مردِ تا ابد زنده، کوهِ بُردباری که...
 

دل به ابرها دادی، آسمان جهانت شد

ابر عاشقی بودی، رود بیقراری که...
 

ای نشسته در چشمت آفتاب خون‌آلود...

ای نشسته در قلبت ماهِ آشکاری که...

*


آه ساقی تشنه  سربلند می‌رفتی...

با همان شکوهی که ... با همان وقاری که...

*


از نظاره ات آن روز صد فرات خُشکش زد؛

کربلای بغض‌آلود...، دشتِ داغداری که...


کعبه کعبه درد و آه با سکینه می‌گریید

تو نیامدی وقتی...، آخرین سواری که...


لحظه‌ی عروجت بود...  اشکهای مولایت

پاک کرد از رویت آخرین غُباری که...


رفتی و به جای تو کوفه ماند و ما ماندیم؛

قرنهاست سوزانده ، بی تو انتظاری که...


قرنهاست بعد از تو تشنه‌، تشنه میگرید

کوفه‌ی سراپا غم ، شهر شرمساری که...

 

ردای کربلا، بر دوش

 

ردای کربلا، بر دوش

چند روزی بیشتر نمی گذرد از قربانی کردن حسین بن علی(ع) و حال ، در کشاکش ناله ها و دردها و بی کسی ها ، زینب(س) باید رسالت برادر را ادامه دهد.

تألیف، بدون انتشار، کامل نیست! آنهمه رشادت، شجاعت و عطش و ... کامل نمی شد مگر...

حسین(ع)، تألیف کربلاست،

و زینب(س)، انتشار آن!

*****

خواهر ـ ردای کربلا، بر دوش؛ و عصای عاشورا، در مشت ـ می آید و انتشار خون برادر را، کمر می بندد:

بانوی نور، بانوی ظهور، بانوی تهجّد، بانوی صبوری ...

بانویی که بذر روزها را می افشاند. تا روزها، دست خالی نماند!

می گویند هر روز، تولدی است... روز، نامیراست. هر روز، عاشوراست!

*****

پیش از زینب(س)

هیچ خواهری را ندیده بودند که رسول خون برادر باشد!

زینب(س)

کربلا را، در آغوش کشید، و عاشورا را، بر شانه نشاند....

در سلوک اسارت، همه جا را، زیر پا گذاشت

و به دنیا آموخت که چگونه می شود پای بر جا ماند، و ذلیل نشد!

 

زینب(س) به دنیا آموخت که چگونه می شود اسیر بود، و آزادگی کرد!

"شهادت"

در "اسارت" بود، که به راه اُفتاد و زمین گیر نشد. انتشار یافت؛ و همه جایی شد!...

اگر اسارت نبود، دست شهادت ناکام می ماند و به جایی نمی رسید.

اگر شانهء اسارت ِ خواهر نبود، کوله بار شهادتِ برادر، بر زمین می ماند! چه کسی می خواست اینهمه سنگینی و عظمت "شهادت" امام زمان را بر دوش کشد و ...

 *****

اگر زینب(س) نبود

دیوارهای "دنیای دین نما" را، که پس می زد؟

کوفهء خفته را، که بیدار می ساخت؟

شام ِ در کوره راه مانده را، که روشن می ساخت؟

و خواب و خیال و خمیازهء مردم را، چه کسی می شکست؟!...

 

اگر زینب(س) ، کربلا و عاشورا را ـ با خویش ـ به سیر اسارت نمی برد، چگونه جغرافیای خاک، "کربلا" می شد؛ و تاریخ زمین ، "عاشورا"؟!

هر چند که دوش و دل و دست ِ زینب(س)، خسته و زخمی است، امّا مگر می شود که جان خویش را، جا گذاشت؟!

*****

یک تن باید باشد؛

یک تن باید باشد که پیکر پُر خون کربلا را ـ اُفتان و خیزان ـ بر دوش کشد و با خویش به پشت"جبهه" آورد، و همه جای را جبهه سازد! بوی کربلا و رنگ عاشورا را ـ هموارهء همه جا و همه وقت ـ بر افشانَد و برانگیزاند....

 

نوشته شده توسط سید ابراهیم هاشم ورزی/ وبلاگ بوی سیب

 

 

وقتی گفت مارایت الاجمیلا نفهمیدم ،پرسید نفهمیدی؟گفتم اگر نمی شناختمت می گفتم باور نکردم.فرمود کجایش را؟

 

·         سوال نمودم: از ابتدا که حرکت نمودید تا کربلا؟

·         پاسخ گفت:شوق دیدار سرزمینی را داشتم که انبیا و اولیای سلف همه زیارتش کرده بودند

·         پرسیدم: همان ابتدا راه بر شما بستند چطور؟

·         پاسخ گفت:بارقه محبت را در چشمان حر دیدم و توبه نصوح اش و شهادت خونین اش را.

·         پرسیدم: آن هنگام که لشکر لشکر خصم از کوفه می آمد و در شب تیره یاران میرفتند چه؟

·         پاسخ گفت:دیدم که دویار به از صد هزار بر حسین آمدند بلی حبیب و مسلم را میگویم.

·         پرسیدم: عطش روز هفتم به بعد را چه میگویی؟

·         پاسخ گفت: فهمیدم که شب قدر نزدیک است و باید روزه داشت، آنهم روزه ای مدام.

·         پرسیدم:شام عاشورا را چگونه دیدی؟

·         پاسخ گفت: دیدم لیلة القدر اصحاب حسین(ع)را و احیایی که دیگر چشمی نخواهد دید؟

·         پرسیدم:روز عاشورا چگونه بود

·         پاسخ گفت:دیدم که چگونه اصحاب و بنی هاشم سعی داشتند گوی سبقت از هم بربایند.

·         پرسیدم:شروع نبرد را چه میگویی؟

·         پاسخ گفت: معراج یاران را در صفوف نماز دیدم و چه نمازی وضو به عشق و سجده در خون

·         پرسیدم :در کشته شدن مظلومانه اصحاب چه دیدی؟

·         پاسخ گفت: دیدم که چگونه مرگ را چگونه مسخر خویش کرده اند و با هر زخم نیرویی می گیرند و چه لبخند زیبایی بر لب داشتند هنگامی که در دامان حسین (ع)جان میدادند.

·         پرسیدم: میدان رفتن اکبر را چه میگویی؟ و پاره پاره شدن پیکرش را!

·         پاسخ گفت:دیدم پدری را که بزرگ شدن فرزندش را به نظاره نشسته ودیدم چگونه به آرزویش رسید

·         پرسیدم کدام آرزو؟

·         پاسخ گفت:پدر سالها میخواست که لعل پسر بوسد حیا مانع بود از آن صرف نظر می کرد.

·         پرسیدم :و شهادت قاسم را؟

·         پاسخ گفت: قد کشیدن یادگار برادرم را در آغوش عمویش.

·         به زمین خیره شدم و پرسیدم:شهادت عباس را چه میگویی؟

·         پاسخ گفت:برادرم عمری آرزو داشت عباس به جای سیدی و مولای،برادر صدایش کند  در علقمه به آرزویش رسید اما من نه...

·         با بغض پرسیدم:پس شهادت اصغر چه؟

·         نگاهم کرد و پاسخ گفت: آخرین سرباز برادرم گل سر سبد شهدایش بود و سیراب ترین شد.

·         چشمانم اشک،پرسیدم و چون به نیزه غریبی تکیه کرد و هل من ناصر اش بلند شد...

·         به دور دست خیره شد و پاسخ گفت:دیدم که پیکر شهدا به لرزش افتاد و شنیدم صدای خیل ملک را

·         اشکم جاری شد،پرسیدم  وداع چگونه بود؟

·         گویی چیزی یادش آمد چشمانش برق زد و گفت :بوسیدم آنجایی که پیغمبد نبوسید.........

·         با گریه پرسیدم: در گودال چه دیدی

·         چشمانش را بست و پاسخ گفت:مناجات حسین دیدنی بود ،گونه های برادرم را چنین گاگون ندیده بودم.و صدای مادرم را هم بعد از سالها شنیدم

·         دیگر توان ایستادن نداشتم پرسیدم و چون سر شد به نیزه

·         به غروب خورشید نگاه کرد و پاسخ داد:چه صوت زیبایی و آرام زمزمه کرد شیعتی مهما شربت ....

·         به وجد آمده بودم و اشک می ریختم ،پرسیدم:در راه و در کوفه چطور؟

·         از من روی برگرداند و پاسخ گفت :بعد از برادرم عباس خودم را علمدار قافله حسین(ع)دیدم و این زیباست

·         پرسیدم شام چطور بود

·         در پاسخ تنها سکوت کرد .........

 

نوشته شده توسط محمدعلی جعفری/ وبلاگ بوی سیب

 

 

+ نوشته شده توسط سفیر در پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389 و ساعت 15:29 |

براي سفير سه ساله کربلا 

همه می دانند دختران سه ساله را به بابایشان عشقی وصف ناشدنی ست

اما من می گویم تو از همه شان عاشق تر بودی سه ساله ی حسین...

آخر جد پدر تو بود که همه را آموخت؛ کودکان را میازارید، اکرامشان کنید، غرق محبتشان نمایید...

آخر بابای تو دوست داشتنی ترین بابای دنیا بود، پیامبر خودش اباعبدالله خواندش...

 به خدا تو از همه عاشق تر بودی چون معشوق تو از همه عاشق تر بود

 

***

 

تو یک اخم به چهره ندیده بودی، چه برسد به سیلی!

خیمه ها را آتش زدند، هاج و واج نمان ، این ها شبیه بابای تو نیستند، فرار کن

وقتی تو را زدند، بابا را صدا نزن، عمع جگرش آتش می گیرد ازین همه تنهایی ات.

 

***

 

اینجا خرابه ی شام است، دختران را دیدی در آغوش باباهاشان، دلت هوای بابا کرده؟ هیچ کس جای بابا را نمی گیرد؟ رقیه جان بابا را صدا نزن، به خدا این ها یتیم نوازی نمی دانند...

 

***

 

عضو کوچک کاروان حسینی- سر بابا در بغل- سفیر بابا شده ای ؟

به فدای دل کوچک بی تابت! چشمانت را بستی تا چشم ها را باز کنی ...

مظلومیت بابا و رذالت دشمنانش را تا همیشه فریاد می زند این سکوتت

دیگر تمام شد، آغوش بابا چه خوب است

اربعین حسین، چه عدد سنگینی

 

چه عدد سنگینی!

چهل روز گذشت...

چهل روز بی حسین گذشت...

چهل روز بی حسین بر تو چه گذشت؟

 

در این چهل روز چه ها که ندیدی؟

از آن دم که دست، زیر پاره های تن حسین فاطمه بردی و خدایت را تمنا کردی؛ این قلیل بپذیرد، چه ها که ندیدی

 

آتش، سیلی، تازیانه، اشک کودکان، سرهای برنیزه، شتران بی جحاز، شادی کوفیان، هلهله ی شامیان، زکات به ال پیامبر، دندان و چوب خیزران...

برای برادر بگو چه بر سرت می آمد وقتی موهای سپید سه ساله را شانه می زدی، بگو چه امانتی در خرابه های شام به خاک سپرده شد، بگو مثل کوه استوار ماندی، بگو شبهه ها را جواب دادی، تاریکی ها را روشن کردی،

چهل شب برادر شهید را در نماز شب دعا کردی.

چه برادری که او امام رحمت بود ، برای هدایت و مهر آمده بود، وای بر کوفیان

 

چهل شب و روز بی حسین گذشت و تو یکباره داغ رسول خدا و فاطمه زهرا و علی مرتضی و حسن مجتبی همه را با همدیگر دوباره بر جگر دیدی و چهل روز با بزرگترین داغ ها سپری کردی...

 

السلام علی القلب الصبور

 

چه گونه  « سرت سلامت »  بگویم، ای آنکه سر مصباح الهدی را بر نیزه دیده ای؟

اما ای عالمه ی بی معلم! تو شاگرد زهرایی، خدا تو را زینت علی نام نهاده، هر دو روی سکه را می بینی، وه چه زیباست سربلندی در چنین امتحانی! وه چه زیباست خشنودی خدا! وه چه زیباست کرامت شهادت در راه خدا، وه چه زیباست اسارت برای خدا، وه چه زیباست کوه غم بر دل داشتن و نماز شب با عشق خواندن،

 

اما دوری از حسین سخت است، در دنیا ماندن بی حسین سخت است و تو زیاد بعد از حسین نماندی

 

بغض چهل روزه را رها کن زینب! دشمن را افشا کرده ای، دیگر اشک تو شادش نمی کند،  رسواترش می کند، رها کن بغض خود را ،

 

آجرک الله فی المصیبة امامک، فی الهجر الحسین

+ نوشته شده توسط سفیر در پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389 و ساعت 15:28 |

نمره وفاداری

 

اگرچه زخم تنت بی شمار بود عباس(ع)
لب تو تشنه ، دلت بیقرار بود عباس (ع)

 

اگر چه تیر عدو بســـــته بود چشـمانت
هنوز محو تمــــاشای یار بود عباس (ع)

 

به تن نداشت اگر دست در یسار و یمین
برای یاری دین اســــــتوار بود عباس(ع)

 

اگر چه از ســــر زین سرنگون شدی امّا
به اوج قـــله ای از اقــتدار بود عباس(ع)

 

به کام تشــــــنه ز دریا برون شـدی امّا
ز خون دو دیده ی تو آبشار بود عباس (ع)

 

کنار پیکر صـــد چـاک غـــرقه در خــونت
عزیز فاطمه شب زنده دار بود عباس (ع)

 

اگر چه بیــســت بود نمــره ی وفا داری
به کارنامه ی تو صد هزار بود عباس (ع)

 

نوشته شده توسط علی اسماعیلی وردجانی/ وبلاگ اشک شفق

يارم باش

 

امشب ای اشک بصر مونس و غمخوارم باش
دستــــگیر مـــن و دلــــدار من و یــــارم باش

 

شب تاریک و خـــــرابه چقدر و حشـت زاست
اشک چشمــــم تو بیا شـــمع شب تارم باش

 

سیل خون گشـــــت روان از غـــم یاران ز بصر
اشــک من یاور این دیـــــده ی خونــــبارم باش

 

مدتی هســـــت که خواب اسـت برایــــم رؤیا
اشک من هـــمدم این دیده ی بـــــیدارم باش

 

من پرســـــــتارم اگر چه ، تو بـــــیا ای اشکم
هــــــمدم و مونس و غمخوار و پرستارم باش

 

باغ من سـوخت در آتش ، دمی ای اشک بصر
چون که گل نیـــست بیا گلشن و گلزارم باش

 

بی برادر شــــدم و نیــــــسـت مددکــــار مرا
پس تو ای اشـــــــک بصر یار و مدد کارم باش

 

نوشته شده توسط علی اسماعیلی وردجانی/ وبلاگ اشک شفق

 

قصه خورشيد

 

او که بود قداست نامش به پهنای آب فرات نگاهش به وسعت دریا قامتش به بلند ای آسمان.

تو کیستی که آب با شنیدن صدای تو از شرمندگی در درون خاک پنهان میشود .

آسمان به چه می نگری تو چرا از شدت غم فریاد نمی زنی چرا گریه نمی کنی کودکان       

را ببین دیگر توان ایستادن را هم ندارند.

عباسم تو نیز بالهایت رابه پرواز در آوردی در حال پرواز به سوی آسمان هستی.

کودکان به انتظار تو نشسته اند .

علی اصغرم فرشتگان بالهایشان را برای گرفتن تو باز کرده اند و شیر دهند ای در بهشت در انتظار توست.

ای زینبم یارو همراهم بعد از من باید مانند کوه استوار بمانی .

ولی ای خورشید بعد از تو کوهت را نیز خمیده می گردانند .

بعد از خورشید کربلا مهمان هایش را بدرقه می کند .

بعد او آب از فرط شرمندگی می خروشد و کودکانش را در آغوش می گیرد .

کودکان چگونه به آب می نگرند گویی دیگر آب را نمی شناسند. 

و ای ماه تو نیز تصویر آب را بر روی خود نقش بسته ای .

ای خورشید تابان با جان دادنت  پیام هایت را به ما رساندی.

 

نوشته شده توسط وحیده یعقوبی/ وبلاگ اشک خون

 

 

چهلم عشق...

 

عجیب دلبسته دنیا شده ایم و این چرخ گردن با سرعتی وصف ناشدنی به پیش می رود و ما را همراه خیش به سوی دوزخی می برد که امیر المونین علی (ع) بارها و بارها ما را از آن مطلع کرد اما کو گوش شنوا ....
آری سخت جانی کرده ایم که تا کنون زنده ایم ... گویی همین دیروز بود که خود را در کنار جبل الرحمه دیدیم و همنوا با خون خدا ثار ا... ندا دادیم یا رازق الطفل الصغیر .... چه سریع گذشت.... چشم بر هم زدنی خود را در آغاز ماه محرم دیدم و به دنبال ژیراهن مشکی تا با اذن مولا سیه پوش شویم و هر شب در کوچه ای یاد ارباب بی کفن باشیم ....
شبی به دنبال سه ساله .... شبی به دنبال گهواره ... شبی در مدینه .... شبی در علقمه .... شبی سوز عطش ... شبی راس جدا .... شبی دست جدا ....

و چه زود گذشت چشم بر هم زدنی رسیدیم به شام عاشورا فانوس به دست .... پای برهنه ... در کوچه ها و ندا دادیم (( طفل یتیمی زیتیمان حسین گمشده ساربان ساربان .... و جواب شنیدیم بر تو دخیلیمو .... این شتران را تو به تندی مران ساربان ....
آری شب یازدهم در عالم داغ دیده خود به دنبال طفل گمشده حسین بودیم .... گذشت یک اربعین گذشت و کم کم فراموش کردیم و فقط طبق عادت سیه پوشیدیم و ...
و نمی دانستیم در این یک اربعین و چله نشینی بر زینب(س) چه گذشت....
نمی دانیم جدا شدن زینب(س) از حسین (ع) چه معنا دارد.... نمی دانیم برادر را بی سر و بی کفن در صحرا گذاشتن یعنی چه.... در یک نیمه روزی هستی خویش را از دست دادن به چه معناست ؟ اسیری یعنی چه.... صدقه به خاندان اهل بیت یعنی چه .... مجلس شراب و راس حجت حق .... کنسزس طفلان و ... وای زینب(س)
اکنون گذشت یک کربلا گذشت یک اربعین گذشت و زینب (س) سربلند از پیامبری خویش که کربلا در کربلا نماند و رسالت زینب(س) نتیجه داد تا ابد همه بدانند وظیفه آنان که ماندند سنگین تر از وظیفه شهداست.
کاروان باز می گردد .... خدا چه شده که عطیه صحابی رسول ا.... زودتر از زینب (س) به کربلا رسیده ... گویی باید باشد تا یاد رسول ا.... در دل زینب (س) زنده شود تا او طاقت بیاورد ....
کودکان را بنگر که مزار عزیزان خویش را در آغوش گرفته و به عمو بشارت می دهند عمو آب .... اما چه سود که گهواره خالی است ....
یا رازق الطفل الصغیر ...
الهی من همین بیشتر از دستم بر نیامد یک اربعین مشکی پوشیدن اما چه سود ....

الهم عجل لولیک الفرج

 

نوشته شده توسط حسن حاتمی/ وبلاگ آهای مردم عالم

 

وقتی گفت مارایت الاجمیلا نفهمیدم ،پرسید نفهمیدی؟گفتم اگر نمی شناختمت می گفتم باور نکردم.فرمود کجایش را؟...

 

وقتی گفت مارایت الاجمیلا نفهمیدم ،پرسید نفهمیدی؟گفتم اگر نمی شناختمت می گفتم باور نکردم.فرمود کجایش را؟

 

·         سوال نمودم: از ابتدا که حرکت نمودید تا کربلا؟

·         پاسخ گفت:شوق دیدار سرزمینی را داشتم که انبیا و اولیای سلف همه زیارتش کرده بودند

·         پرسیدم: همان ابتدا راه بر شما بستند چطور؟

·         پاسخ گفت:بارقه محبت را در چشمان حر دیدم و توبه نصوح اش و شهادت خونین اش را.

·         پرسیدم: آن هنگام که لشکر لشکر خصم از کوفه می آمد و در شب تیره یاران میرفتند چه؟

·         پاسخ گفت:دیدم که دویار به از صد هزار بر حسین آمدند بلی حبیب و مسلم را میگویم.

·         پرسیدم: عطش روز هفتم به بعد را چه میگویی؟

·         پاسخ گفت: فهمیدم که شب قدر نزدیک است و باید روزه داشت، آنهم روزه ای مدام.

·         پرسیدم:شام عاشورا را چگونه دیدی؟

·         پاسخ گفت: دیدم لیلة القدر اصحاب حسین(ع)را و احیایی که دیگر چشمی نخواهد دید؟

·         پرسیدم:روز عاشورا چگونه بود

·         پاسخ گفت:دیدم که چگونه اصحاب و بنی هاشم سعی داشتند گوی سبقت از هم بربایند.

·         پرسیدم:شروع نبرد را چه میگویی؟

·         پاسخ گفت: معراج یاران را در صفوف نماز دیدم و چه نمازی وضو به عشق و سجده در خون

·         پرسیدم :در کشته شدن مظلومانه اصحاب چه دیدی؟

·         پاسخ گفت: دیدم که چگونه مرگ را چگونه مسخر خویش کرده اند و با هر زخم نیرویی می گیرند و چه لبخند زیبایی بر لب داشتند هنگامی که در دامان حسین (ع)جان میدادند.

·         پرسیدم: میدان رفتن اکبر را چه میگویی؟ و پاره پاره شدن پیکرش را!

·         پاسخ گفت:دیدم پدری را که بزرگ شدن فرزندش را به نظاره نشسته ودیدم چگونه به آرزویش رسید

·         پرسیدم کدام آرزو؟

·         پاسخ گفت:پدر سالها میخواست که لعل پسر بوسد حیا مانع بود از آن صرف نظر می کرد.

·         پرسیدم :و شهادت قاسم را؟

·         پاسخ گفت: قد کشیدن یادگار برادرم را در آغوش عمویش.

·         به زمین خیره شدم و پرسیدم:شهادت عباس را چه میگویی؟

·         پاسخ گفت:برادرم عمری آرزو داشت عباس به جای سیدی و مولای،برادر صدایش کند  در علقمه به آرزویش رسید اما من نه...

·         با بغض پرسیدم:پس شهادت اصغر چه؟

·         نگاهم کرد و پاسخ گفت: آخرین سرباز برادرم گل سر سبد شهدایش بود و سیراب ترین شد.

·         چشمانم اشک،پرسیدم و چون به نیزه غریبی تکیه کرد و هل من ناصر اش بلند شد...

·         به دور دست خیره شد و پاسخ گفت:دیدم که پیکر شهدا به لرزش افتاد و شنیدم صدای خیل ملک را

·         اشکم جاری شد،پرسیدم  وداع چگونه بود؟

·         گویی چیزی یادش آمد چشمانش برق زد و گفت :بوسیدم آنجایی که پیغمبد نبوسید.........

·         با گریه پرسیدم: در گودال چه دیدی

·         چشمانش را بست و پاسخ گفت:مناجات حسین دیدنی بود ،گونه های برادرم را چنین گاگون ندیده بودم.و صدای مادرم را هم بعد از سالها شنیدم

·         دیگر توان ایستادن نداشتم پرسیدم و چون سر شد به نیزه

·         به غروب خورشید نگاه کرد و پاسخ داد:چه صوت زیبایی و آرام زمزمه کرد شیعتی مهما شربت ....

·         به وجد آمده بودم و اشک می ریختم ،پرسیدم:در راه و در کوفه چطور؟

·         از من روی برگرداند و پاسخ گفت :بعد از برادرم عباس خودم را علمدار قافله حسین(ع)دیدم و این زیباست

·         پرسیدم شام چطور بود
·         در پاسخ تنها سکوت کرد .........
 

 

+ نوشته شده توسط سفیر در پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389 و ساعت 15:28 |
این روزها حال و هوای دیگری دارد. پرچم های مشکی آویخته شده بر در و دیوار شهر؛ مراسم عزاداری و حتی شربت های نذری کوچه خیابان ... همه و همه مرا به دنیای کودکی ام می برد.

حسین حسین حسین  ....    

 

 و این نام چه ها که نمی کند 

                 با قلب های عاشق  

 

 . 

 

این روزها حال و  هوای دیگری دارد. پرچم های مشکی اویخته شده بر در و دیوار شهر. مراسم عزاداری و حتی شربت های نذری کوچه خیابان .. همه و همه مرا به دنیای کودکی ا م می برد.به روزهای محرم و عاشورایی که عشقمان نظاره ی  سوخته دلانی  بود که  زنجیر عشق حسین را بر سینه می کوفتند ... بی کفش خیابان ها را می پیمودند.. ..مردمانی که گل بر سر و صورت می زدند .. و حتی سرمای طاقت فرسای زمستان بر ان ها توان چیره شدن  نداشت  ... گویی وجودشان  همه عشق بود به حسین..... 

و مجالس عزاداری حسین که مادر چادر سیاه رنگش را بر صورتش می کشید تا اشک های حسینی اش را از دیدمان پنهان کند  و ما در تاریکی مجالس سر بر زانوی مادر به خواب می رفتیم ..

خاطرات کوچه ی خانه ی مادر بزرگ در ذهنم مثل یک ستاره می درخشد .. ان کوچه قدیمی خانه ی مادر بزرگ ...و ان چادر سیاه رنگ که مشتاقانه به سر می انداختیم تا کمی احساس بزرگ بودن کنیم .و ان مجلس عزاداری سر کوچه  که صدایش تمام کوچه را پر می کرد ..بچه که بودیم نمی فهمیدیم حسین که بود و چه کرد .و چیست داستانی که هر سال می گویند و می گریند و هیچ وقت رنگ و بوی تکرار نمی پذیرد..از محرم جز ان کوچه و صادقانه بگویم غذاهای نذری که برای گرفتنش در صف می ایستادیم چیزی نمی فهمیدیم  .

بزرگتر که شدیم پشت نیمکت های مدرسه و در کتاب ها به ما اموختند حسین(ع) به شهادت رسید تا درس ازادگی و وارستگی را به تمام مسلمانان جهان بیاموزد .. و نمی دانم درس حسین (ع) زیاد سخت بود یا اشکال از ما دانش اموزان سر به هوا بود.......... 

.وحتی ان روزها  پشت نیمکت های درس هم نفهمیدیم که حسین که بود و چه کرد وشاید  تنها از سر  تکلیف جملات را حفظ کردیم.. 

و من امروز در استانه ی جوانی ایستاده ام 

امروز می گریم  

اما نه برای حسین  

حسین که ازادانه زیست و ازادنه رفت  

.می گریم برای خودم که در مکتبش درس ازادگی را به درستی نیاموختم ... 

امروز  شاهد  بندهای اسارتی  هستم  که از هر طرفم به سمتم پرتاپ می شوند تا اسارتم را  به زرق و برق های خیالی محکم تر کنند.. 

امروز  خون می گریم   

برای مظلومیت کودکان حسین  

                   برای دل خون شده ی زینب  

وامروز می گریم 

برای خودم 

و برای تمام مردمانی 

که درس حسین را نیاموختند 

 

و فکر می کنم به حسین(ع)... 

به ان جمله ای که بارها شنیدمش.... 

حسین(َع)  رفت تا درس بیاموزد........ 

درس ازادگی و شجاعت

+ نوشته شده توسط سفیر در پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389 و ساعت 15:27 |

+ نوشته شده توسط سفیر در پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389 و ساعت 15:25 |

وقتی که همه به سنگ عادت کردند

در پیله عافیت اقامت کردند

از صحنه کربلا ملائک با سوز

هفتاد و دو آیه را تلاوت کردند

+ نوشته شده توسط سفیر در پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389 و ساعت 15:24 |
 

کربلا

سالها گفتیم ما از کربلا ، از شهید عشق و میدان بلا

از غمش بر سینه و بر سر زدیم ، بوسه بر گهواره اصغر زدیم

باز هم گفتیم : مظلوما ، حسین ! بی کس و بی بال و پر ، تنها حسین !

او ولی اینگونه در آنجا نبود ، با خدایش بود ، او تنها نبود

بود سیمرغی ، نه سیمرغ خیال ، داشت آن سیمرغ هفتاد و دو بال

کربلا پیچیده مثل راز بود ، بهترین ، غمگین ترین آواز بود

ما نفهمیدیم عمق راز را ، معنی زیباترین آواز را !

کربلا محدود شد بر سر زدن ، گل به سر مالیدن و پرپر زدن

تشنه لب گفتیم و هی خوردیم آب ، گریه کردن شد برای ما ثواب

کربلا یعنی دو نیرو خوب و بد ، یک طرف ایمان و یک سو دیو و دد

یک طرف علم و خدا و روشنی ، یک طرف جهل و سیاهی ، دشمنی

کربلا یعنی که فردا باز هم ، این حقیقت هست و این آواز هم

باز فردا کربلاها می رسد ، عشق می آید ، بلاها می رسد !

بعد از آن هم کربلا تکرار شد ، کربلاها در زمین بسیار شد

گرچه نامش بود نام دیگری ، نام دیگر داشت هر خون پیکری

باز هم از جغدهای خشمگین ، ریخت فوجی از کبوتر بر زمین

ما فقط در نینوا جا مانده ایم ، غافل از این کربلاها مانده ایم . . .

 

+ نوشته شده توسط سفیر در پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389 و ساعت 15:24 |

سدير گويد:

امام صادق عليه السلام به من فرمود:

اى سدير! هر روز به زيارت قبر امام حسين عليه السلام مى روى ؟

گفتم : نه ، فدايت شوم .

فرمود: چه جفايى مى كنى ! آيا در هر ماه زيارت مى كنى ؟

گفتم : نه

فرمود: در هر سال يك بار به زيارت مى روى ؟

گفتم : به همين طور است .

فرمود: اى سدير! چقدر نسبت به امام حسين عليه السلام روى گردان و بى اعتنا هستيد؟!

آيا نمى دانى كه خداى تعالى را هزار هزار فرشته گرد آلود و موى پريشان است كه بر حسين (ع) می گريند. و پيوسته زيارت مى كنند و خسته نمى شوند؟

چه مى شود كه تو هفته اى پنج بار و يا هر روز به زيارت امام حسين عليه السلام بروى ؟

گفتم : فدايت شوم ميان من و قبر او فرسخها فاصله است .

فرمود: بر بام خانه برو، و به جانب راست و چپ بنگر، و سپس سر خود را به سوى آسمان كن . و پس از آن

به سوى قبر آن حضرت توجه كن و بگو:

السلام عليك يا ابا عبد الله ، السلام عليك و رحمة الله و بركاته

در اين صورت ، اين عمل ، براى تو يك زيارت محسوب خواهد شد. و هر زيارتى ثواب يك حج و يك عمره

دارد. پس از آن من ، در هر ماه ، گاهى بيست بار اين كار را انجام مى دادم .

+ نوشته شده توسط سفیر در پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389 و ساعت 15:22 |

 

علی اصغر حسین(ع)

با تیر سه شعبه ای که بسویش می آِید

سخن می گوید:

از تو ممنونم اي تير،

چرا اينقدر دير كردي.

من از صبح تا به حال انتظارت را مي برم

تو منی را كه مي رفت تا با خجالت پس از بابا بمانم

با افتخارجلوتر از بابا راهي كردي.


چرا گريه مي كني؟

نه! به خدا که من از تو دلگير نيستم؛

مي دانم كه تو تقصير نداري،درست مثل من.

اگر تو به فريادم نمي رسيدي ممكن بود بابا برود و من بمانم و آنوقت...


اي تير!

من از دنياي شما چيز زيادي نمي دانستم،

اما امروز همه چيز را دريافتم،

در دنيايي كه براي باباي مظلوم من

( كه پيامبر خدا صبح و شب بر صورتش بوسه مي زد) جايي نباشد،

ماندن فقط يك اشتباه است.

دوستان بابا همه شهید شدند


اي تير!بگذار حرف دلم را بزنم؛

وقتي شهيدان همه با هم مي روند،

وقتي آنها که در انتخاب بزرگشان دنيا را به پاي دين قرباني مي كنند،

وقتي آنها که ازميان اين همه مولا سر بر دیوار خانه بابای من می گذارند،

خلاصه وقتي شهيدان دنيا و مافيها را رها مي كنند

آنها كه جا مي مانند نمي خواهم بگويم بيچاره

ولي كارشان خيلي سخت خواهد بود.

يعني به كجا دل خوش داشته اند؟

به چه اميد مانده اند؟

اي تير!

هر كدامشان را كه ديدي بگو،بگو که اي كساني كه به گمان خود زنده مانده ايد!

اگر بدانید شهيدان كجا رفته اند،

اگر بدانید در كنار حسين بودن يعني چه،

تاب از توانتان مي رود .

و هركس كه دنيا اين عجوزه ي بزك كرده را خوب شناخته باشد

هر كس كه درد ماندن و غم فراق آزارش مي دهد

اگر پس از شهيدان باز بماند و جا بماند

تنها سخن حقی كه مي تواند داشته باشد یک چیز است

و آن این که : «بدا به حال من كه هنوز مانده ام»..........

اي تير!تو كه می آمدي از دو چيز دلهره داشتم،

يكي اينكه به من نخوري

و ديگر اينكه به بابايم بخوري،

اگر به من نمي خوردي شايد تنها فرصت من براي پرواز از بين مي رفت

و اگر به بابا ......

ای تیر


وقتي به نزديكم رسيدي صداي گريه ات را شنيدم،

شنيدم كه فرياد مي زدي و حرمله را لعنت مي كردی

اما غصه مخور،

از اينكه حرمله شهيدم كرد زیاد گله اي ندارم،

اما هرگز او را نمی بخشم

چرا که با کشتن من قلب بابا را شکست


اصلا تو اي تير

باباي مرا مي شناسي؟

مادرم مي گفت:وقتي بابا به دنيا آمده،

خدا به خاطر او از گناه فطرس گذشت

ملكي بوده در آسمان كه به خاطر نافرماني خدا بالش را سوزانده بودند.

مي گفت : وقتي خدا دوباره بالش داد

ميان آسمان و زمين فرياد زد که : «انا حر الحسين».

من آزاد شده حسینم

اما دومین حر را تو خودت صبح شناختی

دیدی که او را هم بابا بال پرواز داد

ای تیر

ساعتی پیش که بابا خسته به خیمه آمد

آهی کشید و آرام گفت :

چه اندکند یاران


اگر تو به جاي من بودي چه مي كردي؟

راستش وقتي دانستم اكبر و قاسم و عموي عزيزم عباس

با سخاوت مندی در راه بابا جان دادند،

حساب كار خودم را كردم،

من خون خود را به عشق بابا دادم و جانم را در آغوش بابا.

به ياد آن شبها كه در آغوشم مي كشيد و برايم لالايي مي گفت،

آرام آرام در گوشم قصه مي گفت تا خوابم ببرد.


اي تير!

امشب كه قافله ي اسيران را از ميان اجساد پاك حرکت مي دهند،

آهسته به رقيه بگو:

بگو که نمی دانی با بابا رفتن چه لذتی دارد

به او بگو

بگه اگر بماند باخته

اگر بماند با بابا نیاید

برای همیشه مانده

به رقیه بگو بابا تا بحال جواب همه را داده

اگر تو هم بگوئی پاسخت را می شنوی

رقیه جان خودت را سرگرم چیزی نکن

فقط یک چیز بگو یک چیز :

ابتا ابتا ابتا


.اگر خيمه ها را آتش زدند،بگو ابتا،

اگر سيلي خوردي بگو ابتا،

اگر مجبور شدي مدتها به دنبال قافله با پاي برهنه بدوي

باز بگو ابتا،

آنقدر بگو تا بابا بیاید سراغت .هر كجا باشد مي آيد،

بر سر ني،

درتشت طلا

و تو هر جا باشي،

پهن دشت صحرا،

در كنج خرابه.....

 

+ نوشته شده توسط سفیر در پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389 و ساعت 15:21 |

گفتمش نقاش را نقشي بکش از زندگي

با قلم نقش حبابي بر لب دريا کشيد

گفتمش چون مي کشي تصوير مردان خدا ...

تک درختي در بيابان يکه و تنها کشيد

گفتمش نامردمان اين زمان را نقش کن ...

عکس يک خنجر ز پشت سر پي مولا کشيد

گفتمش راهي بکش کان ره رساند مقصدم ...

راه عشق و عاشقي , مستي ونجوا را کشيد

گفتمش تصويري از ليلي ومجنون را بکش ...

عکس حيدر در کنار حضرت زهرا کشيد

گفتمش بر روي کاغذ عشق را تصوير کن ...

در بيابان بلا، تصوير يک سقا کشيد

گفتمش از غربت ومظلومي و محنت بکش ...

فکر کرد و چهار قبر خاکي از طه کشيد

گفتمش سختي و درد وآه گشته حاصلم ...

گريه کرد آهي کشيد و زينب کبري کشيد

گفتمش درد دلم را با که گويم اي رفيق ...

عکس مهدي راکشيد و به چه بس زيبا کشيد

گفتمش ترسيم کن تصويري از روي حسين..

گفت اين يک را ببايد خالق يکتا کشيد

با تشکر از شاعر ناشناس

 

+ نوشته شده توسط سفیر در پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389 و ساعت 15:20 |
 

 

مقالات زیبا در مورد حضرت زینب

 سلام الله علیها

 

اینجا

+ نوشته شده توسط سفیر در چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389 و ساعت 23:51 |

 

شب عاشورا


امشـب شهـادت نـامه‌ی عشاق، امضا می‌شود

فردا ز خون عاشقان، ایــن دشـت دریا می‌شود

امشب کنار یـکـدگـــر،بنشــستــه آل مـصـطـفـی

فردا پریشان جمع‌شان، چون قلب زهرا می‌شود

امشــب بــود برپــا اگــر، ایـن خـیمه‌ی ثـاراللهی

فردا به دست دشمنــان، برکنده از جــا می‌شود

امــشب صــدای خــواندن قـرآن به گوش آید ولی

فردا صدای الامــان، زین دشــت بــر پــا می‌شود

امشب کنار مادرش، لب تشنه اصغر خفته است

فــردا خـدایــا بستــرش، آغــوش صحـرا می‌شود

امشب که جمع کودکان، در خـواب نــاز آسوده‌اند

فردا به زیر خـــــارها، گـمگــشتـه پیــدا می‌شود

امــشب رقیــه حلــقه‌ء زریــن اگـر دارد به گوش

فردا دریغ ایــن گوشــوار از گــوش او وا می‌شود

امشب بـه خـیـل تشنگان، عباس باشد پاسبان

فردا کنــار علقمــه، بــی دسـت سقّـا می‌شود

امشب که قاسم، زینت گلـــزار آل مصطــفـاست

فردا ز مرکب، سرنگون، ایــن سـرو رعنا می‌شود

امشب گـــرفته در میــــان، اصحـــاب، ثـــارالله را

فـردا عــزیــز فاطمـه، بی یــار و تنــها می‌شود

امشب به دست شاه دشت،باشد سلیمانی نگین

فردا به دست ساربان، این حلقه یغما می‌شود

امــشــب سـر سِــرّ خــدا بــر دامـــن زینـب بود

فــردا انیس خولی و دیــر نصــــاری مــی‌شود

ترسم زمین وآسمان، زیر و زبر گردد "حسان"

فردا اســــارت نامه‌ی زینب چو اجرا می‌شود

+ نوشته شده توسط سفیر در چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389 و ساعت 22:17 |

 

شب عاشورا


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سفیر در چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389 و ساعت 22:15 |

 

عصر یک جمعه ی دلگیر

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سفیر در شنبه بیستم آذر 1389 و ساعت 1:1 |


Powered By
BLOGFA.COM