علمدار

 

اذان صُبح پنهان بود خشمی شعله‌ور در تو

زبانه میکشید آن دشت، آن صحرا، سحر در تو

 

علمداری که مشک آب تو  دریای رحمت بود

زبانه می‌کشید انگار دریا، بیشتر در تو

 

شهادت در دوچشمت موج می‌زد ساقی تشنه

برادر از نگاهت خواند یک آن، با نظر در تو

 

تمام روز با تو تشنگی در دشت جاری بود

اذانِ ظهر، سقا... تشنگی شد؛ بی اثر در تو

 

کنار  آب هم با اختیارت تشنه سرکردی

چه رازی بود آن ظهر عطش «دریا»، مگر در تو؟

 

پس از تو قرنها با سرنوشتش سخت می‌جنگد؛

چه دیده بود سقا، آن فراتِ بی‌خبر در تو؟

 

ملائک از شکوهت تا ابد مبهوت ، در حیرت!

شجاعت تا بدیسان ؟ مانده چشمانِ بشر در تو!

 

نوشته شده توسط وحید طلعت/ وبلاگ جون

 

آه ساقی تشنه سربلند می رفتی

 

سربلند میرفتی، تشنه‌ از بهاری که...

دستهات پرچم بود، بر لبت شعاری که...
 

روی گونه‌ات گُل کرد لحظه‌‌ لحظه پروازت

مردِ تا ابد زنده، کوهِ بُردباری که...
 

دل به ابرها دادی، آسمان جهانت شد

ابر عاشقی بودی، رود بیقراری که...
 

ای نشسته در چشمت آفتاب خون‌آلود...

ای نشسته در قلبت ماهِ آشکاری که...

*


آه ساقی تشنه  سربلند می‌رفتی...

با همان شکوهی که ... با همان وقاری که...

*


از نظاره ات آن روز صد فرات خُشکش زد؛

کربلای بغض‌آلود...، دشتِ داغداری که...


کعبه کعبه درد و آه با سکینه می‌گریید

تو نیامدی وقتی...، آخرین سواری که...


لحظه‌ی عروجت بود...  اشکهای مولایت

پاک کرد از رویت آخرین غُباری که...


رفتی و به جای تو کوفه ماند و ما ماندیم؛

قرنهاست سوزانده ، بی تو انتظاری که...


قرنهاست بعد از تو تشنه‌، تشنه میگرید

کوفه‌ی سراپا غم ، شهر شرمساری که...

 

ردای کربلا، بر دوش

 

ردای کربلا، بر دوش

چند روزی بیشتر نمی گذرد از قربانی کردن حسین بن علی(ع) و حال ، در کشاکش ناله ها و دردها و بی کسی ها ، زینب(س) باید رسالت برادر را ادامه دهد.

تألیف، بدون انتشار، کامل نیست! آنهمه رشادت، شجاعت و عطش و ... کامل نمی شد مگر...

حسین(ع)، تألیف کربلاست،

و زینب(س)، انتشار آن!

*****

خواهر ـ ردای کربلا، بر دوش؛ و عصای عاشورا، در مشت ـ می آید و انتشار خون برادر را، کمر می بندد:

بانوی نور، بانوی ظهور، بانوی تهجّد، بانوی صبوری ...

بانویی که بذر روزها را می افشاند. تا روزها، دست خالی نماند!

می گویند هر روز، تولدی است... روز، نامیراست. هر روز، عاشوراست!

*****

پیش از زینب(س)

هیچ خواهری را ندیده بودند که رسول خون برادر باشد!

زینب(س)

کربلا را، در آغوش کشید، و عاشورا را، بر شانه نشاند....

در سلوک اسارت، همه جا را، زیر پا گذاشت

و به دنیا آموخت که چگونه می شود پای بر جا ماند، و ذلیل نشد!

 

زینب(س) به دنیا آموخت که چگونه می شود اسیر بود، و آزادگی کرد!

"شهادت"

در "اسارت" بود، که به راه اُفتاد و زمین گیر نشد. انتشار یافت؛ و همه جایی شد!...

اگر اسارت نبود، دست شهادت ناکام می ماند و به جایی نمی رسید.

اگر شانهء اسارت ِ خواهر نبود، کوله بار شهادتِ برادر، بر زمین می ماند! چه کسی می خواست اینهمه سنگینی و عظمت "شهادت" امام زمان را بر دوش کشد و ...

 *****

اگر زینب(س) نبود

دیوارهای "دنیای دین نما" را، که پس می زد؟

کوفهء خفته را، که بیدار می ساخت؟

شام ِ در کوره راه مانده را، که روشن می ساخت؟

و خواب و خیال و خمیازهء مردم را، چه کسی می شکست؟!...

 

اگر زینب(س) ، کربلا و عاشورا را ـ با خویش ـ به سیر اسارت نمی برد، چگونه جغرافیای خاک، "کربلا" می شد؛ و تاریخ زمین ، "عاشورا"؟!

هر چند که دوش و دل و دست ِ زینب(س)، خسته و زخمی است، امّا مگر می شود که جان خویش را، جا گذاشت؟!

*****

یک تن باید باشد؛

یک تن باید باشد که پیکر پُر خون کربلا را ـ اُفتان و خیزان ـ بر دوش کشد و با خویش به پشت"جبهه" آورد، و همه جای را جبهه سازد! بوی کربلا و رنگ عاشورا را ـ هموارهء همه جا و همه وقت ـ بر افشانَد و برانگیزاند....

 

نوشته شده توسط سید ابراهیم هاشم ورزی/ وبلاگ بوی سیب

 

 

وقتی گفت مارایت الاجمیلا نفهمیدم ،پرسید نفهمیدی؟گفتم اگر نمی شناختمت می گفتم باور نکردم.فرمود کجایش را؟

 

·         سوال نمودم: از ابتدا که حرکت نمودید تا کربلا؟

·         پاسخ گفت:شوق دیدار سرزمینی را داشتم که انبیا و اولیای سلف همه زیارتش کرده بودند

·         پرسیدم: همان ابتدا راه بر شما بستند چطور؟

·         پاسخ گفت:بارقه محبت را در چشمان حر دیدم و توبه نصوح اش و شهادت خونین اش را.

·         پرسیدم: آن هنگام که لشکر لشکر خصم از کوفه می آمد و در شب تیره یاران میرفتند چه؟

·         پاسخ گفت:دیدم که دویار به از صد هزار بر حسین آمدند بلی حبیب و مسلم را میگویم.

·         پرسیدم: عطش روز هفتم به بعد را چه میگویی؟

·         پاسخ گفت: فهمیدم که شب قدر نزدیک است و باید روزه داشت، آنهم روزه ای مدام.

·         پرسیدم:شام عاشورا را چگونه دیدی؟

·         پاسخ گفت: دیدم لیلة القدر اصحاب حسین(ع)را و احیایی که دیگر چشمی نخواهد دید؟

·         پرسیدم:روز عاشورا چگونه بود

·         پاسخ گفت:دیدم که چگونه اصحاب و بنی هاشم سعی داشتند گوی سبقت از هم بربایند.

·         پرسیدم:شروع نبرد را چه میگویی؟

·         پاسخ گفت: معراج یاران را در صفوف نماز دیدم و چه نمازی وضو به عشق و سجده در خون

·         پرسیدم :در کشته شدن مظلومانه اصحاب چه دیدی؟

·         پاسخ گفت: دیدم که چگونه مرگ را چگونه مسخر خویش کرده اند و با هر زخم نیرویی می گیرند و چه لبخند زیبایی بر لب داشتند هنگامی که در دامان حسین (ع)جان میدادند.

·         پرسیدم: میدان رفتن اکبر را چه میگویی؟ و پاره پاره شدن پیکرش را!

·         پاسخ گفت:دیدم پدری را که بزرگ شدن فرزندش را به نظاره نشسته ودیدم چگونه به آرزویش رسید

·         پرسیدم کدام آرزو؟

·         پاسخ گفت:پدر سالها میخواست که لعل پسر بوسد حیا مانع بود از آن صرف نظر می کرد.

·         پرسیدم :و شهادت قاسم را؟

·         پاسخ گفت: قد کشیدن یادگار برادرم را در آغوش عمویش.

·         به زمین خیره شدم و پرسیدم:شهادت عباس را چه میگویی؟

·         پاسخ گفت:برادرم عمری آرزو داشت عباس به جای سیدی و مولای،برادر صدایش کند  در علقمه به آرزویش رسید اما من نه...

·         با بغض پرسیدم:پس شهادت اصغر چه؟

·         نگاهم کرد و پاسخ گفت: آخرین سرباز برادرم گل سر سبد شهدایش بود و سیراب ترین شد.

·         چشمانم اشک،پرسیدم و چون به نیزه غریبی تکیه کرد و هل من ناصر اش بلند شد...

·         به دور دست خیره شد و پاسخ گفت:دیدم که پیکر شهدا به لرزش افتاد و شنیدم صدای خیل ملک را

·         اشکم جاری شد،پرسیدم  وداع چگونه بود؟

·         گویی چیزی یادش آمد چشمانش برق زد و گفت :بوسیدم آنجایی که پیغمبد نبوسید.........

·         با گریه پرسیدم: در گودال چه دیدی

·         چشمانش را بست و پاسخ گفت:مناجات حسین دیدنی بود ،گونه های برادرم را چنین گاگون ندیده بودم.و صدای مادرم را هم بعد از سالها شنیدم

·         دیگر توان ایستادن نداشتم پرسیدم و چون سر شد به نیزه

·         به غروب خورشید نگاه کرد و پاسخ داد:چه صوت زیبایی و آرام زمزمه کرد شیعتی مهما شربت ....

·         به وجد آمده بودم و اشک می ریختم ،پرسیدم:در راه و در کوفه چطور؟

·         از من روی برگرداند و پاسخ گفت :بعد از برادرم عباس خودم را علمدار قافله حسین(ع)دیدم و این زیباست

·         پرسیدم شام چطور بود

·         در پاسخ تنها سکوت کرد .........

 

نوشته شده توسط محمدعلی جعفری/ وبلاگ بوی سیب

 

 

+ نوشته شده توسط سفیر در پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389 و ساعت 15:29 |


Powered By
BLOGFA.COM