إنَّ لِلعَبّاسِ عِندَاللهِ لَمَنزِلَهٌ يَغبِطُهُ بِها جَميعُ الشُّهَداءِ يَومَ القيِامَهِ

عباس را نزد خدا منزلتي است كه روزقيامت همه شهيدان

بر آن رشك مي برند. امام سجاد (ع)

 

 

گاه ابر و گاه باران میشوم

گاه از یک چشمه جوشان میشوم

گاه از یک کوه میآیم فرود

آبشار پرغرورم گاه رود

گاه قطره، گاه دریا میشوم

گاه در یک کاسه پیدا میشوم

روز و شب هر گوشه کاری میکنم

باغها را آبیاری میکنم

نیست چیزی برتر از من در جهان

زندگی از آب میگیرد نشان

گرچه آبم، روزی اما سوختم

قطره تا دریا سراپا سوختم

تشنه ای آمد لبش را تر کند

چاره لب تشنه ای دیگر کند

تشنه ای آمد که سیرابش کنم

مشک خالی داد تا آبش کنم

تشنه آن روز من عباس بود

پاسدار خیمه های یاس بود

خون عباس علمدار رشید

قطره قطره در درون من چکید

داغی آن خون دلم را سوخته

آتشی در جان من افروخته

چشمهایم خواب، موجم خفته باد

آبی آرامشم آشفته باد

آب هستم؟ وای من مرداب به

زندگی بخشم؟ نه، مرگ و خواب به

وای بر من، وای بر من، وای دل

مانده در مرداب حسرت پای دل

پیچ و تاب رودم از درد دل است

برکه از ا ندوه دل، پا در گل است

گریه من، شرشر باران شده

غصه ام در گریه ها پنهان شده

دود داغم ابرها را تیره کرد

آسمانها را سراپا تیره کرد

آب اگر شد اشک چشم از شرم شد

از خجالت شور و تلخ و گرم شد

آب بودم، کربلا پشتم شکست

آبرویم رفت پستم، پست پست

حال از اکبر خجالت میکشم

از علی اصغر خجالت میکشم

 

 

 

غنچه سه ساله

چشمانش را كه گشود، موج نگاهش را به درياى نگاه عمه فرستاد. عطر نوازشگر دستان عمه را در هواى ساكت خرابه بوييد. غنچه كبودش را از هم گشود و فريادى به بلندى بام‏هاى دنيا در حنجره‏اش جان گرفت و همچون نجوايى غريب به گوش رسيد كه: بابا...
ترنم درد آفرين نهيبش پنجه‏اى دردناك شد كه بر دل‏ها چنگ انداخت و باران، آشيانه چشمان همگان را با خود شستشو داد. صداى شيون ملائك به گوش مى‏رسيد. در آن گوشه خرابه، بر پيكر شب، سياهى سايه افكنده بود و ماه از شرم روى سه ساله دخترى، رخ در نقاب كشيده بود. شهر در پس پرده‏هاى غبار آلود غفلت و جهالت خفته بود كه ناگاه فريادى به بلنداى تاريخ، چشمان غنوده در بى خبرى را بر آشفت، مجسمه ظلم و فساد كه در شرارت خود فنا گشته بود، تلاطم شب را به اوج رسانيد آن گاه كه حيرت زده پرسيد: چيست اين صدا؟... و پاسخ شنيد: سه ساله دخترى بابا مى‏خواهد. آنگاه خنده‏اى كريه سر داد و جغدان شوم به شب نشسته با او همنوا شدند. طبق نور وارد خرابه شد و عطر بابا فضاى جان‏ها را از آن خود كرد.
ملائك آرام گرفتند تا سه ساله دختر به پيشواز طبق رود و جام جانش را با بوسه بر لبان پدر لبريز سازد.
عطر آسمانى پدر را به مشام جان خريده بود و مى‏گشت و چشمان جستجوگرش را بر طبق پوشيده دوخته بود. زانو بر زمين نهاد آن گاه كه طبق را مقابل چشمانش بر زمين نهادند. صداى تلاوت نور را شنيد و نجواى دلنشين بابا...
عمه را نگريست كه چشمانش خانه درد بود و زانو بر زمين نهاده بود.
چشم‏ها به او دوخته شده بود و آماده باريدن بود. آه و ناله افلاكيان به گوش مى‏رسيد و صداى مويه ملائك جان‏ها را به آتش مى‏كشيد. دست بر پرده نهاد و عمه چشمانش را بست. عطر الهى بابا را از پس پرده شنيده بود و حالا مشتاق ديدار چشمان هميشه سخنگوى بابا... و آن چه ديد...
اركان عرش لرزيد و شهر با فرياد جان‏خراش سه ساله دخترى غمديده، از خواب غفلت به درآمد. عطر پاك چشم‏هاى بابا هواى خرابه را از آن خود كرد و نفس‏ها بوى عشق گرفت. جمله‏اش در سراسر تاريخ طنين انداز گشت: «... يا ابتاه! من ذاالذى خضبك بدمائك؟ يا ابتاه! من ذاالذى قطع وريديك؟ يا ابتاه! من ذاالذى ايتمنى على صغر سنى؟...»
لب بر لب خونين پدر نهاد و هرم داغ عاشورا دوباره در تمام لحظه‏هاى خرابه پيچيد. با دستان كوچكش تمام مرثيه‏ها را مقابل ديدگان پدر ورق زد و سوگنامه غريبى را در ديار غريبان به نجوا نشست. دوباره غروب عاشورا زنده شد و دوباره داغ اندوه سنگين‏تر از هر زمان ديگرى جان‏ها را نواخت و قلب‏ها را گداخت.
آن گاه كه تاول پرخون پاهايش را در معرض ديدگان پدر نهاد، آخرين جرعه‏هاى عشق را از لبان پدر نوشيد و عطر آسمانى پدر را به كام جان خريد و اين آغاز صبحى بود با طراوت و روشن در زندگى رقيه سه ساله! صبحى كه جان او را پيوندى داد ابدى با جان عاشق پدر، و ملائك شيون كردند و صداى مويه شان در افلاك طنين انداز شد و خرابه شام ماند و نجواى هميشه زنده دختركى دردمند در هجران دردآلود پدر و شام ماند و شرمندگى‏اش كه تا هميشه تاريخ رنج و محنت دخترى سه ساله را به دوش خواهد كشيد.
عمه ماند و دردى افزون كه بار امانت از دستش افتاد و نوگلى نازدانه پرپر شد؛ پيش از آن كه عطر روح بخش پدر را دوباره از فضاى شهر مدينه بشنود و سر در آغوش رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله) بنهد و بغض با او بگشايد... و شام ماند و تمام غصه‏هايش و سوز و غربت دختركى كه همه تاريخ را با ناله‏هايش سوزاند!

 

علی اصغرم

دلبندم 

نه! از جدایی حرف نزن! تو با این حرفها، آتش به جانم میزنی. نرو! ...

مرا در بی کسی هایم تنها مگذار! مرا طاقت وداع نیست، که شانه هایم زیر آوار این اندوهِ بزرگ، خواهد شکست. بمان! گرچه میدانم تشنهای و عطش، بر تار و پودِ جسم نحیفت پیچیده است. چه کنم که تهیدستم و مرا جرعهی آبی نیست تا گوارای وجودت کنم.

آرامش قلبم! نرو. که آن بیرون، جز تیر و خون، چیز دیگری انتظارت را نمیکشد. تو، هنوز برای جنگیدن کوچکی! خیلی کوچک.

دوست ندارم لحظه پرواز سرخت را به تماشا نشینم.

آرام بگیر، عزیزم! نمیدانم چرا دیگر تکان هایم آرامت نمیکند؟!

گریه نکن، غنچه شش ماهه من! مبادا صدای گریه ات را بشنوند و تو را از من جدا کنند! نمیدانم این همه شتاب برای چیست؟ چه می بینی که این طور عاشقانه سر از پا نمیشناسی و به شوق وصال بیتاب شدهای؟

آیا از من خسته شدهای؟ من گهواره خوبی برایت نبوده ام؟

با من بگو! پس از تو، دیگر حضور چه کسی آغوشم را معطّر خواهد ساخت. راستی! دیشب، کابوس بدی دیدم، خوابِ یک قنداقه خونین را، خوابِ یک تیر را دیدم که از آن، خون میچکید؛ خونِ گلوی نازک تو!

خواب فرشته هایی را دیدم که برای گرفتن یک قطره از خون حلقت، از هم سبقت میگرفتند؛ خواب سرگردانیِ خودم را دیدم که به غارت میبردنم.

حالا به من حق میدهی که دلواپس و مضطرب باشم؟ حق میدهی علی جان؟!

تو، تنها دلیل بودنِ منی! آخر بیتو من به چه کار آیم؟ گهواره بیکودک، میشود؟! ...

برگرد، آرام جانم! این قدر از «رفتن» حرف نزن! به خدا که من تحمّل این جدایی را ندارم!

برگرد

 

باباي خوبم

کاش میدانستم، این همه بیتابیات را چگونه پاسخ دهم! من نیز در رویایی شیرین، دیدهام

خوابِ خونین شهادت را.

گهوارهی من! این قدر برایم لالایی «ماندن» مخوان! دیگر جنبیدن تو مایهی آرامش قلبم نیست؛ که مرا عشق بزرگی، بیتاب کرده است.

مگر بابا را نمیبینی؟

گلهای محمدی ، یکی یکی پژمردند؛ دیگر در بوستان اهل بیت، جز من، گلی نمانده!

توفان در راه است، باید خود را به «کشتی نجات» برسانم!

من آخرین بازمانده از قافله عاشورا هستم!

رفیق لحظه های خوب من! بارها در گرمای آغوشی آرمیدم

و بارها به نغمه  دلنواز لالایی ات دل سپردم

امّا ... این لحظه، نه آغوش تو، و نه آغوش مادر، هیچ کدام آرامم نمیکند.

که من صدای لالایی خدا را میشنوم! که من آغوش باز خدا را میبینم!

وقت تنگ است؛ باید بروم؛

این قدر بر «ماند نم» اصرار مکن! در خیمه ماندن و از عطش مردن؟ ... نه! ... نه!

 تا درهای شهادت را نبسته اند باید بروم!

 من تشنه پروازم.

 میخواهم از بابا دفاع کنم. معراج سرخ من، روی دستهای بابا دیدنی است!

گهواره من! به خدا که آرزوی پيش بابا بودن، لحظه ای رهایم نمیکند.

من آخرین سرباز حسینم!

و مظلومترین شهید کربلا؛ باید بروم،

 دنیا منتظر پرواز من است