سر سفرت منو نشوندی حسین


نمکت رو به من چشوندی حسین


اونقدر اقایی که این بده رو


توی روضت بازم کشوندی حسین

--------------------------------------------

بعد از کشیدن جزء جزء کــربـلا

حالا نوبت به رنگ زدن خدا می رسد

از بین رنگها انتخاب می کند

سرخی را برای محاسن حسین

و سفیدی را برای موی زینب.
-----------------------------------------------------------------------
سکوتی غریب و دلگیر تمام فضای کربلا را فرا گرفته است

و سیاهی شب وادی طف را در مشت

و فقط باد گرمی از سوی فرات به خیمه ها می وزد

، هر از چندی صدای قهقهه کودکی که مادری را به بازی گرفته است

سکوت را بر هم می زند

 عباس علمدار سپاه حسین کمی آنطرفتر با زهیر قدم میزند

و از رزم فردا می گوید

و گهگاه لبخندی مردانه همزمـان بـر لبـان هر دوشان می نشیند

و هر دو خوب می دانند که فردا چشمهای امید بسیاری

بر بازوان این دو دوخته خواهد شد

 حبیب آتشی بر افروخته و در پناه روشنایی آن شمشیرش را صیقل می دهد

و زیر لب زمزمه کنان شعر می خواند

و پیداست خویشتن را مخاطب کلماتش قرار داده

و برای فردا آماده می شود

 بریر با فاصله کمی از حبیب آرام آرام قرآن می خواند

و قطرات اشکش همچون دانه های الماس بر گونه هایش می لغزد

و زمین تشنه کربلا را سیراب میکند

، گاه سر از گریبان میگیرد و با گوشه چشم حبیب را می نگرد

و باز مشغول تلاوت می گردد


 سالار شهیدان بخوبی می دانست

که مسئله وداع را بایستی بر خواهر تصویر کند

 خواهرش را به آرامی صدا کرد

 پرده خیمه بالا رفت و زینب با دیدن برادر چون همیشه خندید

زینب از خیمه بیرون آمد و با اینکه می دانست برادرش خبر خوشی برایش ندارد

گوش جان به سخنان حسین سپرد

، سخن از دلتنگی ها بود و درخواست تحمل .

سخن گفتن با تو هیچگاه تا این اندازه برایم دشوار نبوده است

، خواهرم کلمات بسختی برای ادای سخن بدام زبان می افتد

و اگر نبود مسئولیت سنگینی که بر دوش توست

بخدا قسم هیچگاه حاضر نمی شدم فشار و اندوهی را بر قلبت تحمل کنم ،

زینبم بیش از پنجاه سال است که مرا می شناسی

و خیلی خوب می دانی که چقدر برایم عزیز هستی ،

تو برای من تنها یک خواهر نبوده ای ،

دردهای سنگین دلم را همیشه با تو می گفتم

و سخنان زیبای تو همیشه مرهم زخمهای دلم بود زینب جان ،

وقت تنگ است و تا به صبح چیزی نمانده است ،

از صبح که نبرد در می گیرد تمامی زنان و کودکان حرم را در خیمه ای گرد آور

و خود مواظبشان باش تا احدی از خیمه خارج نشود ،

نظاره اجساد خون آلود شهیدان شاید برای همگان قابل تحمل نباشد

 زنان شوی مرده را آرامش بده و کودکانشان را در آغوش بگیر

و مگذار شیون طفلی به خیمه های عمر سعد برسد ،

، خواهرم  با اشکهایت بی صبرم مکن

، مبادا فردا وقتی نوبت من فرا رسد از خود بیخود شوی

و در پی ام به میدان آیی ، جان حسینت تحمل کن

 ۸۴ زن و کودک جز تو پناهی نخواهند داشت ،

استوار باش      نمیگویم گریه نکن نه ، ولی بیصدا

حتی صدای شکستن بغضت را جز خدا نباید بشنود .

خواهرم ، کودکانم را بسیار مواظبت کن

آنها پس از من به خیمه ها یورش می آورند

و به قصد غارت بر طفلان نیز رحمی نمی کنند ،

من تا توانسته ام خارهای این اطراف را چیده ام

تا به هنگام فرار ، گامهای بچه ها را جراحتی نرسد .

زینبم درباره رقیه به تو سفارش می کنم ،

بعد از اصغر او را بسیار دلتنگ خواهی یافت

بیش از هر کس به او بپرداز ، هر گاه از فراز شتری بر زمین میافتد

 پیاده شو و آرامش کن .
---------------------------------------------------------------------------
و فردا

زینب خوب مي دانست که اين آخرين تصويرهائي است که مردمک چشمش از حسين (ع) بر ميدارد ،

 يک لحظه نگاه از او نميگرفت ،

برادر به خيمه ها سر کشي ميکرد ،

 باز مي گشت و با باقي مانده سپاه نورش سخن ميگفت ،

 فرزندان خردسالش را نوازش ميکرد ،

 گهگاهي هم براي چند لحظه بر تيرک خيمه اي تکيه ميداد و نفسي تازه ميکرد ،

 و زينب يک آن    از او غافل نبود ،

 روز اولي که زینب به دنيا آمد پيامبر در آغوشش کشيد   و زینب گريه ميکرد ،

قنداقه اش را بدست پدرش علي دادند دختر همچنان ميگريست ،

مادر مهربانش او را به سينه چسباند ، چشمان کوچکش امان نميداد

امام حسن دو ساله نوازشش کرد    فايده اي نداشت ،

 زينب را در آغوش حسين يک ساله گذاردند ،

 صداي ضربان قلب حسين آرامش کرد و گريه قطع شد

 و نو رسيده زهرا در آغوش برادر به خواب رفت

 و يا آنگاه که عبدالله جعفر براي ازدواج با او با اميرالمومنين سخن مي گفت ،

 فرمود :

به عبدالله بگوئيد به شرطي که : ازدواج ما سبب دوري از برادرم نگردد ،

 در هر سفر که او رود من نيز  با او باشم .

 و اکنون حسينش براي هميشه از او فاصله مي گرفت ،

 از يک سو جذبه عشقي مقدس او را بدنبال برادر ميکشاند

 و از سوي ديگر مسئوليت سرپرستي دهها زن و کودک ،

 و سنگين تر از آن رسالت ابلاغ پيام خون برادر او را بر جاي ميخشکاند ،

 حسين سوار بر اسب آرام آرام در افق صحرا محو مي شد ،

 هيچگاه چون اين لحظه اينقدر در عشق يک ديدار بي تاب نبود

 که امام عالمیان به فريادش رسيد ،

 سفارش آخرين مادرش زهرا چون تحفه اي الهي تمام فضاي خاطرش را به شوقي کشيد ،

 بي درنگ به دنبال برادر دويد و از ناي جان فرياد ميزد که

 « مهلاً مهلا ، يابن الزهرا » ، اي پسر فاطمه لحظه اي درنگ کن ،

 تو گوئي امام شهيدان نيز منتظر همين يک صدا بود ،

 پاي اسب بر زمين خشکيد ، حسين با عجله روي بسمت خيام و بلافاصله از اسب به زير آمد ،

 اکنون خواهر و برادر دور از همه ، با هم راز ميگويند :

 « يا حسين ، مادرم گفته بود که در چنين لحظه اي زير گلويت را ببوسم » ،

 حسين لبخندي زد و به آسمان خيره شد تا خواهري که اکنون در آتش فراق آب مي شد بر حنجره اش بوسه زند

 و باز سوار رو به ميدان براه افتاد .

 خواهر آرام آرام اشک ميريخت و تا حسين در خيل سپاه عمر سعد گم نشد به خيام باز نگشت ،

 به فرمان برادر هيچ کس حق ندارد از خيام بيرون آيد ،

 زينب سعي دارد در پيش چشم اهل حرم خسته و نالان ننماياند ،

 کنار کودکي از فرزندان شهدا زانو ميزد و با لبخند نوازشش ميکرد ،

 اما خدا ميدانست که در دل خود چه طوفان غمي دارد .

 هر گاه طول خيمه را ميپيمود بي اراده از در چادر ، نگاهي بسوي ميدان مي افکند

 و چيزي زير لب زمزمه ميکرد ،

 مدتي بود که ديگر تکبير حسين بگوش نميرسيد ،

  که ناگاه صداي شيون غريبي ،

 او را متوجه بيرون خيام کرد ،

 اهل حرم چيزي ديده بودند و از غم بر سر و سينه ميکوفتند ،

 سراسيمه پرده خيمه را کنار زد ، اسب سفيد حسين بود بدون سوار و خسته ،

 خون سرخ تک سوار شهادت يالش را خضاب کرده بود ،

 زينب بي درنگ به سمت گودال قتلگاه ميدويد ،

گوئي عشق در برابر عقل قدرت نمائي ميکرد ،

 دختر حسين آرام صورت اسب را ميان دستان کوچکش گرفت :

 « اي ذوالجناح ميدانم چه پيامي داري ، اما سئوالم را پاسخ ده ،

 آيا پدر مظلومم با لب تشنه جان داد يا نه ؟ ... »

 اکنون ميرفت تا جانسوزترين صحنه آفرينش به روي پرده وجود آيد .

 گامهاي زينب لحظه اي بر فراز تلي که بعدها بنام خود او نامگذاري شد قرار گرفت ،

 چشم بر گودال دوخت ، از دور صحنه اي را ديد که هرگز قصد باورش را نداشت

با عجله به سمت پیکر حسين سرازير شد

 در چند قدمي جسم خونين ابي عبدالله ايستاد

و بعد آرام آرام و با احترامي شگرف بطرف برادر گام زد .

 اي آسمان کربلا تو شاهدي که در آن لحظه بر زينب چه گذشت ،
 
زانوانش که ديگر تاب ايستادن نداشت بر بالين حسين بر زمين بوسه زد

 و همانگونه که با قطرات اشکش بدن خونين حسين را شستشو ميداد ،

 با پنجه هاي لرزانش نيزه هاي شکسته را کنار ميزد

و زير لب فقط يک ندا : « انت اخي وا محمدا واعليا » ،
--------------------------------------------------------------------------------

 قريب بر 360 ضربه شمشير و نيزه ، از يک پيکر چه باقي ميگذارد ،

 زينب ، به ياد آورد زماني را که پيامبر حسين خردسال را بـر دوش ، ميگرفت

 و در کوچـه هاي باريک مـدينـه مدام فرياد ميزد : « حسين از منست و من از حسين » ،

 و اکنون بوسه گاه پيامبر با تير سه شعبه دريده شده بود ،

 به رسم حجت و وداع براي بوسيدن روي برادر تصميم گرفت که .... اما نه ، خداي من ....

ناچار خم شد و لبها را به رگهاي بريده مردي گذارد که 1400 سال بعد

عاشقان نوجوانش پیشانی بند عشق او بر سر بسته

 و براي انتقام خون پاکش تمام بيابانهاي جنوب ايران را به آتش عشق کشيدند .

آنها به شوق وصال او در نيمه هاي شب از اروند گذشته

 و سه راه شهادت را در شلمچه براي عشق به يادگار گذاردند ،

 و از خاکريزهاي بوي خون گرفته  عبور کردند ،


----------------------------------------------------------

پیچیده شمیمت همه جا ای تن بی سر

چون شیشه عطری که درش گمشده باشد




بعد از کشیدن جزء جزء کــربـلا

حالا نوبت به رنگ زدن خدا می رسد

از بین رنگها انتخاب می کند

سرخی را برای محاسن حسین

و سفیدی را برای موی زینب.

---------------------

از هرم عطش لبان گلها تشنه

از شرم  ،  فرات ، مانده اینجا تشنه

اینجا چه عجیب داستانی شده است

هفتاد و دو زمزمند اما تشنه !

-----------------------------
چرا تشنه ؟


قصه تو را چگونه سرایم که آن را بپذیرند ،

خود من نیز اگر تو را نمیشناختم

چنین غریبنامه ای را  از احدی نمی پذیرفتم ،

اما چه می توان گفت که تو پسر ام البنینی ،

پسر علی بزرگی ،

ابوالفظلی ،

علمدار سپاه مظلومیتی ، عباسی .

از آنهمه قدرتی که در بازوانت یکجا گرد آمده و یدالله اش کرده

تعجب نمی کنم ،

از آنهمه شجاعتی که زینت بودنت گشته و دلیل سرداریت ،

در شگفت نیستم ،

حیرانی و حیرتم از آن دریای غیرت و شرفی است

که نگاه معصومانه یک کودک تشنه لب

که در طلب آب تنها با چشمانش انتظار مدد دارد ،

آنچنان طوفانی اش می کند

که سیاهی سپاه سی هزار نفری جنایت ،

از پیش چشمانش محو گشته و تنها شریعه فرات را میبیند .

بنازم به آن اراده ای که در تموج زلال فرات ،

ناله طفلی از دور دستها لبان تشنه اش را از قطره ای آب محروم می کند ،




شاید بگویند اگر آبی می نوشید قوتی دوباره می گرفت

و چه بسا می توانست مشک آب را به خیام برساند ،

اما این درست همان پیشنهادی است

که به هنگام رحلت پیامبر (ص) به علی (ع) می شد

که لحظه ای جنازه رسوا الله را رها کن و به سقیفه رو و حقت را بگیر

آنگاه با طیب خاطر به دفن نبی بپرداز .

آری تو اگر آب را می نوشیدی تنها یک قهرمان بزرگ باقی می ماندی ،

یک علمدار پاکباخته ،

همین و نه قمر بنی هاشم ،

اگر علی مظلوم بوقت شهادتش دست حسین را دردستانت گذارد ،

خوب می دانست که تو کیستی ،

اگر پولادین ترین مرد تاریخ ،

در پیچ و خم نخلهای علقمه ندا بر آورد که : الان “ انکسر ظهری ”

، الان کمرم شکست ،

در سوگ ارزشهای والای تو بود ،

بنازم به آن وفائی که مشک پاره پاره ای که چشم دوست به آنست را

بر همه وجود عظیم خویش مقدم می دارد ،

عجب افسانه ای داری ای سقا ،

از فراز اسب ابتدا دست چپت بر زمین ، می افتد

پس از دقایقی دست راستت

و مشک آب در دهان توست ،

بعد اسب سرنگون می گردد

و سپس خودت بر خاک در می غلطی

و آخرین چیزی که نقش زمین می شود ، مشک سوراخ سوراخ است

که همه امیدت را شکل می داد ،

عشق ، آدمی را تا به کجا از خود بی خود می کند ،

و وقتی بر پیکر بی جانت حاضر می شوند

هر دو چشمت را کور می یابند ،

یعنی که یک سقا در این وضع تاب دیدن تشنگان منتظر را ندارد .

اما ای امید حرم ،

هیچ می دانستی در همان حال که نعره های تکبیرت در علقمه پیچیده بود

طفلان ابی عبدالله عطش مفرط خویش را از یاد برده بودند

و چشم انتظاری عموی عزیزشان را می کشیدند ،

همان کودکی که تو را آنچنان هوایی فداکاری نموده بود ،

دامن پدر را گرفته و ملتمسانه از او می خواست

که باور کند که تشنه نیست و آب نمی خواهد

تا بلکه تو سالم بازگردی ،

بخدا قسم اگر نبود مشک آبی

که باید به هر قیمتی به حریم حسین برسانی ،

و اگر مسئله ، مسئله هماوردی و نبرد بود ،

کناره فرات را قبرستان یک یکشان قرار می دادی ،

اما اگر نبود مسئله آب ، تو خود از همه تشنه تر بودی

و وقتی وارد شریعه گشتی و آب تا سینه اسبت را گرفت ،

عقل و منطق هر دو فریاد زدند که بنوش ،

اما تو به سکوت شیرین عشق گوش دادی و نخوردی ،

تو نخوردی تا در شلمچه ،

فرزندان روح الله که در محاصره خصم از یک سو

و گرمای ۵۷ درجه از سوی دیگر گرفتار آمده بودند ،


برای تحمل عطش به تو اقتدا کنند ،

که آب گر چه مایه حیات است اما آب حیات جرعه دیگری است .

فقط ۱۷ سال داشت ،

چفیه خاک آلودش را از روی صورتش برداشتم ،

چشمانش هنوز باز بود و لبانش شکافته از تشنگی ،

هر چه بدنش را گشتم ، نشانی از زخم تیر و ترکش نیافتم ،

و  ای سقا تو خوب می دانی چرا شهید گشته بود ،

پیشانی بندش که اکنون چون گردن بندی زیبا ،

از سر رها گشته و بر سینه اش سرخ می زد را باز کردم ،

بر روی آن نوشته بودند یا مظلوم ،

همان پیشانی بندی کـه تـو در عـاشورا بـر سر داشتـی ،

چقـدر سمبلها بـراحتی فواصل زمانی را طی می کنند

و هم کیشان را در کنار یک دیگر قرار می دهند .

تو خود مرد جنگی و خوب می دانی که یک جنگجو

تا چه اندازه بایستی تلاش کرده باشد که از فرط عطش قربانی شود ،

اما ای شیر خیام حسین ،

انچه حیرتم را صد چندان کرد و می دانم که تو را نیز می سوزاند آن بود

که قمقمه اش را که بیرون کشیدم ، هنوز آب داشت !

می خواهم از تو بپرسم ، تو می دانی آنرا برای چه کسی نگاه داشته بود ،

اگر می دانی چیزی نگو .

این اسرار بایستی نهفته باقی بماند ،

آنگاه که قبر فاطمه کشف شد و سر بر خاکش نهادیم ،

تمامی معما های آنسوی هستی بوضوح روشن خواهد شد .
----------------------------------------------

پیچیده شمیمت همه جا ای تن بی سر


چون شیشه عطری که درش گمشده باشد

----------------------------------------------------------


« از کربلا تا شلمچه »


خيمه ها را به آتش بکشيد ، اموالشان را غارت کنيد ، زنان و طفلانشان را به اسارت بريد بر صغير و کبيري رحم نکنيد ، اکنون همه چيز بر شما مباح است . ناگهان پيکر خون آلود بسيجي دريا دل اسلام در ميان کوهي از نيزه هاي شکسته تکاني مي خورد ، پنجه بر خاک ميکشد و شمشير شکسته اي مي يابد و بياري آن بر زانو مي نشيند ، سپاه عمر سعد مبهوت اينهمه عظمت در انتظار سخن آخرين حسين (ع) ، خون از شکافهاي زره اش فوران مي زند ، پسر فاطمه آخرين توانش را بخدمت مي گيرد : که اي شيعيان آل ابي سفيان شما با من سر جنگ داريد نه با زنان و کودکان ، پاسخ اينهمه شکوه تنها چند تير سه شعبه بود که مقصدي جز پيکر او نداشت ، ديگر تاب از توان حسين رفته بود چشم از جرثومه هاي پست سپاه عمر گرفت و آرام آرام بسمت نخلستان علقمه تغيير جهت داد اين العباس ، آري کجاست عباس تا خيام حرم را بي ياور بيند ، و بسمت کوفه اين المسلم ، اين الهاني ، کجائيد تا ببينيد بيابان کربلا از خون حسين سيراب مي شود . صداي انفجار خمپاره و سفير مرگبار گلوله پي در پي در گوش تاريخ مي پيچيد ، حسين فارغ از دغدغه هول سر بسجده برده بود و با خدايش راز مي گفت ، کمي آنطرف تر جنازه عباس در نخلستانهاي اروند پا مال سم اسب بود و شني تانک ، اکبر در کنج خاکريزي آرام به خواب رفته بود ، اکبر بود و اکبر نبود ، به تعداد تکبيرهايي که در روز عاشورا گفت در نيمه شب شلمچه تير خورده بود . نظاره اش آنقدر دلخراش و سوزنده مي نمود که وقتي در بهشت زهرا دفن مي شد مادرش را از ديدار آخر محروم کردند و پيکر کوچک و چاک چاک قاسم مطاف عشق اهل حرم بود حتي کودکان خردسال ابي عبدالله بر بالين قاسم اشگ مي ريختند . تا جسد مطهر و کوچکش را از کربلا به چيذر رسانند چه جگرها در مظلوميتش نسوخت . جنازه پـاک عابس ، پهلوان لشگر حسين همچنان روبه دشمن و ايستاده بر سيماي خاردار ، زينت گر ارتفاعات والفجر 3 گشته بود . حر پس از رقص خونين عشقش ، باند سرخ بر سر بسته در کنار کانال ماهي آرام و مطمئن بخواب رفت و پيکر مطهرش را شلمچه به يادگار براي خود نگاهداشت . و ديگر صداي مناجات حسين نيز به گوش نمي رسد ، بدنش بي حرکت و خدايا چه مي گويم سري در پيکر ندارد . خوش به حال حسين ، خوش به حال شهيدانش ، خوش به حال حر و خوش به حال زينب ، خوش به حال امام ، خوش به حال شهيدانش ، خوش به حال همدمان غروب کرخه ، خوش به حال فانوس به دستان نيمه شب کارون ، خوش به حال سجده هاي طولاني ، خوش به حال اشکهاي متصل ، خوش به حال لبخند هاي پشت کاميون ، خوش به حال ذکرهاي توي ستون ، خوش به حال آنچـه از قلبشان خطور مي کـرد ، خوش به حال آنچه از لبهايشان تکلم مي گشت ، خوش به حال آنچه بر پيشاني شان نگاشته مي شد ، خوش به حال دل پاکشان ، خوش به حال حال خوششان ، خوش به حال قلمي که بر کاغذ وصيتشان مي رقصيد ، خوش به حال خاکي که قدمگاه نورشان قرار مي گرفت ، خوش به حال ما که آنها را ديديم ، خوش به حال ما که آتش عشق آنها هنوز در اعماق جانمان مشتعل است ، خوش به حال ما که هنوز بوي آنها را مي دهيم ، خوش به حال ما که هنوز به فساد و الواطي مي گوييم نه ، و آسمان بگريد به حال ما که پس از شهيدان برجائيم . خيمه ها در آتش کين حراميان مي سوخت ، فقط زينب بود و زينب ، او نه تنها بايستي تمام آن صحنه هاي دلخراش را از نزديک ميديد بلکه وظيفه بازگو نمودن خاطرات جانسوز کربلا را نيز براي غائبين بعهده داشت . اين است که هرگاه داغ فراق کاسه صبرش را لبريز ميکند و احساس تنهايي تمام وجودش را مي گيرد راه بهشت زهرا مي گيرد ، از کنار هر قبري عبور ميکند .

والسلام



« يا حسين »


او خوب مي دانست که اين آخرين تصويرهائي است که مردمک چشمش از حسين (ع) بر ميدارد ، يک لحظه نگاه از او نميگرفت ، برادر به خيمه ها سر کشي ميکرد ، باز مي گشت و با باقي مانده سپاه نورش سخن ميگفت ، فرزندان خردسالش را نوازش ميکرد ، گهگاهي هم براي چند لحظه بر تيرک خيمه اي تکيه ميداد و نفسي تازه ميکرد ، و زينب يک آن از او غافل نبود ، شعله هاي سوزان « حب الحسين » خيام هستي اش را يکي پس از ديگري در کام خود فرو ميبرد ، داغ عشق حسين از همان ابتدا بر پيشاني اش پيدا بود ، روز اولي که به دنيا آمد پيامبر در آغوشش کشيده گريه ميکرد ، قنداقه اش را بدست پدرش علي دادند دختر همچنان ميگريست ، مادر مهربانش او را به سينه چسباند ، چشمان کوچکش امان نميداد امام حسن دو ساله نوازشش کرد فايده اي نداشت ، زينب را در آغوش جسين يک ساله گذاردند ، صداي ضربان قلب حسين آرامش کرد ، گريه قطع شد و نو رسيده زهرا در آغوش برادر به خواب رفت و يا آنگاه که عبدالله جعفر براي ازدواج با او با اميرالمومنين سخن مي گفت ، فرمود به عبالله بگوئيد به شرطي که ازدواج ما سبب دوري از برادرم نگردد ، در هر سفر که او رود من نيز بايد با او باشم . و اکنون حسينش براي هميشه از او فاصله مي گرفت ، از يک سو جذبه عشقي مقدس او را بدنبال برادر ميکشاند و از سوي ديگر مسئوليت سرپرستي دهها زن و کودک ، و سنگين تر از آن رسالت ابلاغ پيام خون برادر او را بر جاي ميخشکاند ، حسين سوار بر اسب آرام آرام در افق صحرا محو مي شد ، هيچگاه چون اين لحظه اينقدر در عشق يک ديدار بي تاب نبود که خداي دلسوختگان به فريادش رسيد ، سفارش آخرين مادرش زهرا چون تحفه اي الهي تمام فضاي خاطرش را به شوقي کشيد ، بي درنگ به دنبال سوار دويد و از ناي جان فرياد ميزد که « مهلاً مهلا ، يابن الزهرا » ، اي پسر فاطمه لجظه اي درنگ کن ، تو گوئي امام شهيدان نيز منتظر همين يک صدا بود ، پاي اسب بر زمين خشکيد ، حسين با عجله روي بسمت خيام و بلافاصله از اسب بزير آمد ، اکنون خواهر و برادر دور از همه ، با هم راز ميگويند : « يا حسين ، مادرم گفته بود که در چنين لحظه اي زير گلويت را ببوسم » ، حسين لبخندي زد و به آسمان خيره شد تا خواهري که اکنون در آتش فراق آب مي شد بر حنجره اش بوسه زند و باز سوار رو به ميدان براه افتاد . خواهر آرام آرام اشک ميريخت و تا حسين در خيل سپاه عمر سعد گم نشد به خيام باز نگشت ، به فرمان برادر هيچ کس حق ندارد از خيام بيرون آيد ، زينب سعي دارد در پيش چشم اهل حرم خسته و نالان ننماياند ، کودکي از فرزندان شهدا زانو ميزد و با لبخند نوازشش ميکرد ، هر دم در کنار زني شوي مرده مينشست و از تقدير خدا ميگفت و از صبر و از پاداش عظيمي که خداوند بدان وعده داده اما خدا ميدانست که در دل خويش چه طوفان غمي بر پا شده بود . هر گاه طول خيمه را ميپيمود بي اراده از در چادر نگاهي بسوي ميدان مي افکند و چيزي زير لب زمزمه ميکرد ، مدتي بود که ديگر تکبير حسين بگوش نميرسيد ، سرنوشت بيرحمانه خنجر کشيده بود و دل زينب را پاره پاره ميکرد ، هنوز لبخندهاي مصلحت آميز اين بزرگ پيام رسان تاريخ ، گهگاه بر چهره اش مي نشست که ناگاه صداي شيون غريبي او را متوجه بيرون خيام کرد ، اهل حرم چيزي ديده بودند و از غم بر سر و سينه ميکوفتند ، سراسيمه پرده خيمه را کنار زد ، اسب سفيد حسين بود بدون سوار و خسته ، خون سرخ تک سوار شهادت يالش را خضاب کرده بود ، زينب بي درنگ بسمت گودال قتلگاه ميدويد ، گوئي عشق در برابر عقل قدرت نمائي ميکرد ، دختر حسين آرام پوزه اسب را ميان دستان کوچکش گرفت : « اي ذوالجناح ميدانم چه پيامي داري ، اما سئوالم را پاسخ ده ، آيا پدر مظلومم با لب تشنه جان داد يا نه ؟ ... » اکنون ميرفت تا جانسوزترين صحنه آفرينش به روي پرده وجود آيد . گامهاي زينب لحظه اي بر فراز تلي که بعدها بنام خود او نامگذاري شد قرار گرفت ، چشم بر گودال دوخت ، از دور صحنه اي را ديد که هرگز قصد باورش را نداشت با عجله به سمت جسد حسين سرازير شد در چند قدمي جسم خونين ابي عبدالله ايستاد و بعد آرام آرام و با احترامي شگرف بطرف برادر گامزد اي آسمان کربلا تو شاهدي که در آن لحظه بر زينب چه گذشت ، زانوانش که ديگر تاب ايستادن نداشت بر بالين حسين بر زمين بوسه زد و همانگونه که با قطرات اشکش بدن خونين حسين را شستشو ميداد ، با پنجه هاي لرزانش نيزه هاي شکسته را کنار ميزد و زير لب فقط يک ندا : « انت اخي وامحمدا واعليا » ، قريب بر 360 ضربه شمشير و نيزه از يک پيکر چه باقي ميگذارد ، جسين براي هميشه بخواب رفته بود و آسوده تر از هميشه ، زينب بياد آورد زماني را که پيامبر حسين خردسال را بـر دوش ، ميگرفت و در کوچـه هاي باريک مـدينـه مدام فرياد ميزد : « حسين از منست و من از حسين » ، و اکنون بوسه گاه پيامبر با تير سه شعبه دريده شده بود ، به رسم حجت و وداع براي بوسيدن روي برادر تصميم گرفت که خداي من .... ناچار خم شد و لبها را به رگهاي بريده مردي گذارد که 1400 سال بعد عاشقان نوجوانش باند عشق او بر سر بسته و براي انتقام خون پاکش تمام بيابانهاي جنوب ايران را به آتش عشق کشيدند . آنها بشوق وصال او در نيمه هاي شب از اروند گذشته و سه راه شهادت را در شلمچه براي عشق به يادگار گذاردند ، از خاکريزهاي بوي خون گرفته جزيره عبور کردند ، و ما اي زينب ، ما نيز بر سر اجساد پاکشان حاضر بوديم ، اي خواهر حسين که دلت سوخته است ما هم در غم فراق شهيدانمان آب شده ايم ، اي زينب همه را تحمل کرده ايم و خواهيم کرد ، اما تو امشب به آن ميهماني که قريب 60 روز است از فرزندانش دوري گزيده بگو : « که اي امام تو همانگونه که حسين کودک خردسالش را که با پاي برهنه بدنبال سر نوراني بابا آواره بيابان شده بود فراموش نکرد ، ما را از ياد مبر » ، اي زينب تو درد فراقي را چشيده اي ، خوب ميداني دل شکسته يعني چه ، تو ميداني جا ماندن از قافله يعني چه ، به امام بگو : « وقتي بسيجيانت سر بر ضريح پاکت ميگذارند بر خيز و آرام در گوششان زمزمه کن ، سرشان را به دامن بگير ، اشکهاي چشمانشان را پاک کن و بگذار يک بار ديگر دست خدائيت را که بوي شرف ميدهد ببوسند تا آنها هم بتوانند همچون خواهر حسين پيام مظلوميت شهيدان را بر دنياي بيگانه با حقيقت بخوانند » .

والسلام