ای مردم

 

حسین (ع)

 

می خواست ما را حسینی کند

 

او تشنه آب نبود

 

تشنه لبیک بود

 

 

از بهشت‌ كه‌ بیرون‌ آمد، دارایی‌اش‌ فقط‌ یك‌ سیب‌ بود .

سیبی‌ كه‌ به‌ وسوسه‌ آن‌ را چیده‌ بود .

و مكافات‌ این‌ وسوسه‌ هبوط‌ بود.

فرشته‌ها گفتند:

تو بی‌ بهشت‌ می‌میری. زمین‌ جای‌ تو نیست.

زمین‌ همه‌ ظلم‌است‌ و فساد .

و انسان‌ گفت: اما من‌ به‌ خودم‌ ظلم‌ كرده‌ام ...

زمین‌ تاوان‌ ظلم‌ من‌ است.

اگر خدا چنین‌ می‌خواهد، پس‌ زمین‌ از بهشت‌ بهتر است .

خدا گفت: برو و بدان‌ جاده‌ای‌ كه‌ تو را دوباره‌ به‌ بهشت‌ می‌رساند،

از زمین‌ می‌گذرد، از زمینی‌ آكنده‌ از شر و خیر،

ازحق‌ و از باطل، از خطا و از صواب؛

و اگر خیر و حق‌ و صواب‌ پیروز شد،

تو بازخواهی‌ گشت وگرنه....!!!


و فرشته‌ها هم‌ گریستند . اما انسان‌ نرفت. انسان‌ نمی‌توانست‌برود

……
انسان‌ بر درگاه‌ بهشت‌ وامانده‌ بود.

می‌ترسید و مردد بود. و آن‌ وقت‌خدا چیزی‌ به‌ انسان‌ داد.

چیزی‌ كه‌ هستی‌ را مبهوت‌ كرد و كائنات‌ را به‌ غبطه‌ واداشت .

انسان‌ دست‌هایش‌ را گشود و خدا به‌ او « اختیار» داد .

خدا گفت: حال‌ انتخاب‌ كن.

زیرا كه‌ تو برای‌ انتخاب‌ كردن‌ آفریده‌ شدی.

برو و بهترین‌ را برگزین‌ كه‌ بهشت‌ پاداش‌ به‌ گزیدن‌ توست .

عقل‌ ودل‌ وهزاران‌ پیامبر نیزباتوخواهدآمدتا تو بهترین‌ رابرگزینی .

و آنگاه‌ انسان‌ زمین‌ را انتخاب‌ كرد. رنج‌ و نبرد و صبوری‌ را .

و این‌ آغاز انسان‌ بود.

آری و اگر بخواهی دوباره

به بهشت بازگردی

باید سوار کشتی نجات شوی.

ان الحسین مصباح الهدی و سفینه النجاه