اگرچه زخم تنت بی شمار بود عباس(ع)
لب تو تشنه ، دلت بیقرار بود عباس (ع)
اگر چه تیر عدو بســـــته بود چشـمانت
هنوز محو تمــــاشای یار بود عباس (ع)
به تن نداشت اگر دست در یسار و یمین
برای یاری دین اســــــتوار بود عباس(ع)
اگر چه از ســــر زین سرنگون شدی امّا
به اوج قـــله ای از اقــتدار بود عباس(ع)
به کام تشــــــنه ز دریا برون شـدی امّا
ز خون دو دیده ی تو آبشار بود عباس (ع)
کنار پیکر صـــد چـاک غـــرقه در خــونت
عزیز فاطمه شب زنده دار بود عباس (ع)
اگر چه بیــســت بود نمــره ی وفا داری
به کارنامه ی تو صد هزار بود عباس (ع)
نوشته شده توسط علی اسماعیلی وردجانی/ وبلاگ اشک شفق
امشب ای اشک بصر مونس و غمخوارم باش
دستــــگیر مـــن و دلــــدار من و یــــارم باش
شب تاریک و خـــــرابه چقدر و حشـت زاست
اشک چشمــــم تو بیا شـــمع شب تارم باش
سیل خون گشـــــت روان از غـــم یاران ز بصر
اشــک من یاور این دیـــــده ی خونــــبارم باش
مدتی هســـــت که خواب اسـت برایــــم رؤیا
اشک من هـــمدم این دیده ی بـــــیدارم باش
من پرســـــــتارم اگر چه ، تو بـــــیا ای اشکم
هــــــمدم و مونس و غمخوار و پرستارم باش
باغ من سـوخت در آتش ، دمی ای اشک بصر
چون که گل نیـــست بیا گلشن و گلزارم باش
بی برادر شــــدم و نیــــــسـت مددکــــار مرا
پس تو ای اشـــــــک بصر یار و مدد کارم باش
نوشته شده توسط علی اسماعیلی وردجانی/ وبلاگ اشک شفق
قصه خورشيد
او که بود قداست نامش به پهنای آب فرات نگاهش به وسعت دریا قامتش به بلند ای آسمان.
تو کیستی که آب با شنیدن صدای تو از شرمندگی در درون خاک پنهان میشود .
آسمان به چه می نگری تو چرا از شدت غم فریاد نمی زنی چرا گریه نمی کنی کودکان
را ببین دیگر توان ایستادن را هم ندارند.
عباسم تو نیز بالهایت رابه پرواز در آوردی در حال پرواز به سوی آسمان هستی.
کودکان به انتظار تو نشسته اند .
علی اصغرم فرشتگان بالهایشان را برای گرفتن تو باز کرده اند و شیر دهند ای در بهشت در انتظار توست.
ای زینبم یارو همراهم بعد از من باید مانند کوه استوار بمانی .
ولی ای خورشید بعد از تو کوهت را نیز خمیده می گردانند .
بعد از خورشید کربلا مهمان هایش را بدرقه می کند .
بعد او آب از فرط شرمندگی می خروشد و کودکانش را در آغوش می گیرد .
کودکان چگونه به آب می نگرند گویی دیگر آب را نمی شناسند.
و ای ماه تو نیز تصویر آب را بر روی خود نقش بسته ای .
ای خورشید تابان با جان دادنت پیام هایت را به ما رساندی.
نوشته شده توسط وحیده یعقوبی/ وبلاگ اشک خون
چهلم عشق...
عجیب دلبسته دنیا شده ایم و این چرخ گردن با سرعتی وصف ناشدنی به پیش می رود و ما را همراه خیش به سوی دوزخی می برد که امیر المونین علی (ع) بارها و بارها ما را از آن مطلع کرد اما کو گوش شنوا ....
آری سخت جانی کرده ایم که تا کنون زنده ایم ... گویی همین دیروز بود که خود را در کنار جبل الرحمه دیدیم و همنوا با خون خدا ثار ا... ندا دادیم یا رازق الطفل الصغیر .... چه سریع گذشت.... چشم بر هم زدنی خود را در آغاز ماه محرم دیدم و به دنبال ژیراهن مشکی تا با اذن مولا سیه پوش شویم و هر شب در کوچه ای یاد ارباب بی کفن باشیم ....
شبی به دنبال سه ساله .... شبی به دنبال گهواره ... شبی در مدینه .... شبی در علقمه .... شبی سوز عطش ... شبی راس جدا .... شبی دست جدا ....
و چه زود گذشت چشم بر هم زدنی رسیدیم به شام عاشورا فانوس به دست .... پای برهنه ... در کوچه ها و ندا دادیم (( طفل یتیمی زیتیمان حسین گمشده ساربان ساربان .... و جواب شنیدیم بر تو دخیلیمو .... این شتران را تو به تندی مران ساربان ....
آری شب یازدهم در عالم داغ دیده خود به دنبال طفل گمشده حسین بودیم .... گذشت یک اربعین گذشت و کم کم فراموش کردیم و فقط طبق عادت سیه پوشیدیم و ...
و نمی دانستیم در این یک اربعین و چله نشینی بر زینب(س) چه گذشت....
نمی دانیم جدا شدن زینب(س) از حسین (ع) چه معنا دارد.... نمی دانیم برادر را بی سر و بی کفن در صحرا گذاشتن یعنی چه.... در یک نیمه روزی هستی خویش را از دست دادن به چه معناست ؟ اسیری یعنی چه.... صدقه به خاندان اهل بیت یعنی چه .... مجلس شراب و راس حجت حق .... کنسزس طفلان و ... وای زینب(س)
اکنون گذشت یک کربلا گذشت یک اربعین گذشت و زینب (س) سربلند از پیامبری خویش که کربلا در کربلا نماند و رسالت زینب(س) نتیجه داد تا ابد همه بدانند وظیفه آنان که ماندند سنگین تر از وظیفه شهداست.
کاروان باز می گردد .... خدا چه شده که عطیه صحابی رسول ا.... زودتر از زینب (س) به کربلا رسیده ... گویی باید باشد تا یاد رسول ا.... در دل زینب (س) زنده شود تا او طاقت بیاورد ....
کودکان را بنگر که مزار عزیزان خویش را در آغوش گرفته و به عمو بشارت می دهند عمو آب .... اما چه سود که گهواره خالی است ....
یا رازق الطفل الصغیر ...
الهی من همین بیشتر از دستم بر نیامد یک اربعین مشکی پوشیدن اما چه سود ....
الهم عجل لولیک الفرج
نوشته شده توسط حسن حاتمی/ وبلاگ آهای مردم عالم
|
وقتی گفت مارایت الاجمیلا نفهمیدم ،پرسید نفهمیدی؟گفتم اگر نمی شناختمت می گفتم باور نکردم.فرمود کجایش را؟... |
|
وقتی گفت مارایت الاجمیلا نفهمیدم ،پرسید نفهمیدی؟گفتم اگر نمی شناختمت می گفتم باور نکردم.فرمود کجایش را؟ · سوال نمودم: از ابتدا که حرکت نمودید تا کربلا؟ · پاسخ گفت:شوق دیدار سرزمینی را داشتم که انبیا و اولیای سلف همه زیارتش کرده بودند · پرسیدم: همان ابتدا راه بر شما بستند چطور؟
· پاسخ گفت:بارقه محبت را در چشمان حر دیدم و توبه نصوح اش و شهادت خونین اش را. · پرسیدم: آن هنگام که لشکر لشکر خصم از کوفه می آمد و در شب تیره یاران میرفتند چه؟ · پاسخ گفت:دیدم که دویار به از صد هزار بر حسین آمدند بلی حبیب و مسلم را میگویم. · پرسیدم: عطش روز هفتم به بعد را چه میگویی؟
· پاسخ گفت: فهمیدم که شب قدر نزدیک است و باید روزه داشت، آنهم روزه ای مدام. · پرسیدم:شام عاشورا را چگونه دیدی؟
· پاسخ گفت: دیدم لیلة القدر اصحاب حسین(ع)را و احیایی که دیگر چشمی نخواهد دید؟ · پرسیدم:روز عاشورا چگونه بود
· پاسخ گفت:دیدم که چگونه اصحاب و بنی هاشم سعی داشتند گوی سبقت از هم بربایند. · پرسیدم:شروع نبرد را چه میگویی؟
· پاسخ گفت: معراج یاران را در صفوف نماز دیدم و چه نمازی وضو به عشق و سجده در خون · پرسیدم :در کشته شدن مظلومانه اصحاب چه دیدی؟
· پاسخ گفت: دیدم که چگونه مرگ را چگونه مسخر خویش کرده اند و با هر زخم نیرویی می گیرند و چه لبخند زیبایی بر لب داشتند هنگامی که در دامان حسین (ع)جان میدادند. · پرسیدم: میدان رفتن اکبر را چه میگویی؟ و پاره پاره شدن پیکرش را! · پاسخ گفت:دیدم پدری را که بزرگ شدن فرزندش را به نظاره نشسته ودیدم چگونه به آرزویش رسید · پرسیدم کدام آرزو؟
· پاسخ گفت:پدر سالها میخواست که لعل پسر بوسد حیا مانع بود از آن صرف نظر می کرد. · پرسیدم :و شهادت قاسم را؟
· پاسخ گفت: قد کشیدن یادگار برادرم را در آغوش عمویش. · به زمین خیره شدم و پرسیدم:شهادت عباس را چه میگویی؟ · پاسخ گفت:برادرم عمری آرزو داشت عباس به جای سیدی و مولای،برادر صدایش کند در علقمه به آرزویش رسید اما من نه... · با بغض پرسیدم:پس شهادت اصغر چه؟
· نگاهم کرد و پاسخ گفت: آخرین سرباز برادرم گل سر سبد شهدایش بود و سیراب ترین شد. · چشمانم اشک،پرسیدم و چون به نیزه غریبی تکیه کرد و هل من ناصر اش بلند شد... · به دور دست خیره شد و پاسخ گفت:دیدم که پیکر شهدا به لرزش افتاد و شنیدم صدای خیل ملک را · اشکم جاری شد،پرسیدم وداع چگونه بود؟
· گویی چیزی یادش آمد چشمانش برق زد و گفت :بوسیدم آنجایی که پیغمبد نبوسید......... · با گریه پرسیدم: در گودال چه دیدی
· چشمانش را بست و پاسخ گفت:مناجات حسین دیدنی بود ،گونه های برادرم را چنین گاگون ندیده بودم.و صدای مادرم را هم بعد از سالها شنیدم · دیگر توان ایستادن نداشتم پرسیدم و چون سر شد به نیزه · به غروب خورشید نگاه کرد و پاسخ داد:چه صوت زیبایی و آرام زمزمه کرد شیعتی مهما شربت .... · به وجد آمده بودم و اشک می ریختم ،پرسیدم:در راه و در کوفه چطور؟ · از من روی برگرداند و پاسخ گفت :بعد از برادرم عباس خودم را علمدار قافله حسین(ع)دیدم و این زیباست · پرسیدم شام چطور بود
· در پاسخ تنها سکوت کرد .........
|