دير به سخن آمده بوديد!

تا جايي كه همه ترسيدند كه توانايي سخن گفتن نخواهيد داشت.

بچه هاي بسياري در سن و سال شما پدر و مادر را صدا مي زدند و قند در دل آنها آب مي كردند. اما لب هاي شما هنوز هيچ حرف و كلمه اي را متبرك نكرده بود.

شايد از همان اول هم مي دانستيد كه همه چيز ارزش گفتن ندارد.

شايد از همان اول سخن را به اقليم عشق واگذار كرده بوديد و دل را مخاطب نگاه هاي مباركتان مي خواستيد. شايد از همان سنين كودكي تان مي دانستيد كه هر چقدر كه بر عمر شريفتان افزون شود، گوشهاي كمتري را براي گوهرهاي درونتان لايق خواهيد يافت. همه كه سلمان و عمار و مقداد و ابوذر نمي شوند.

شايد از همان اول مي دانستيد كه روزي نه چندان دور خواهد رسيد كه هر چه اين خواهرتان _‌ زينب بزرگوار را مي گويم _‌ صدايتان بزند جوابي از لب هاي خشكتان نخواهد شنيد.

اما فداي نامتان همه دل و جان ناقابل من؛ آخر اين پيامبر است كه دارد صدايتان ميزند. همان كه شما را پاره اي از وجودش ناميد و هر جا كه مي رفت و هر جا كه مي نشست مي گفت: " حسين پاره وجود من است. هر كه او را بيازارد مرا آزرده است. و هر كه او را خشنود كند مرا خشنود ساخته است."

و حتما يادتان است كه صحابه چگونه براي خشنود ساختن شما يكي بر يكي ديگر پيشي ميگرفتند و براي سلام دادن به شما سبقت مي جستند. شايد از همان اول مي دانستيد كه اين مهرباني ها ديري نخواهد پاييد كه نفاق ها با بي حرمتي ها رو خواهند شد و يكي يكي دامان شما "اهل خانه" را خواهد گرفت و يكي را به ميخ در مجروح، يكي را به سجده در مسجد كوفه شهيد، يكي را به مدينه و در خانه خويش و به دست ناوفايي از سربازان شيطان مسموم و شما را، و شما را، و شما را... اجازه بدهيد هنوز بماند...

خودتان كه مي دانيد. من چه بگويم. آنقدر حدس زدم كه ديدم هنوز فكرم از افق شما خيلي كوتاه تر از اين هاست.

شما دير به سخن آمديد و من نمي دانم چرا. همه مي ترسيدند كه شايد توانايي گفتن نخواهيد داشت. شاید هنوز باید زمان می گذشت و زمانه ها تغییر می کرد و شما به صحراي عرفات آنگونه زيبا و پر محتوي مي خوانديد خدايتان را و براي ما دستور زبان پرستش را به یادگار می گذاشتید. ولی آنروز پيامبر هر چقدر صدايتان زد جوابش را نمي داديد و هنوز كودك بوديد. و علي و فاطمه همه دلشان براي حرف زدن شما پر ميكشيد.

نمي دانم زينب، خواهرتان هم بود يا نه. ولي مي گويند شما در مسجد بوديد. هنوز تا آن هنگام حرفي شايسته نيافته بود كه بر زبان مباركتان جاري شود كه پيامبر براي اقامه نماز در آنجا، كنار شما و شما در كنار ايشان در همان جايي كه ما امروز محراب مي گوييم با همديگر حاضر بوديد.

شايد ايشان هم فكر ميكردند شما مثل هر روز صفهاي نماز را يكي يكي خواهيد شكافت و به هنگام ركوع و سجود پيامبر بر پشت ايشان سوار خواهيد شد و ايشان با يك دست به ركوع برخواسته و با دست ديگر شما را بر پشت نگه خواهند داشت. مبادا كه بر زمين بيافتيد.

مي گويم ايشان كجا بودند كه شما را در ميان خاك هاي كربلا ببينند و با يك دست از سجده برخواسته و با دست ديگر شما را نگه دارند تا از اسب بر زمین نیافتید. بگذريم كه اینها حرف من نیستند. من كجا و وصف عشقبازي شما در كربلا كجا.

ولي پيامبر هم در فكر روزهايب مثل هميشه بود كه دست به نشانه تكبير بالا برد و پايين آورد و "الله و اكبر" گفت كه شما هم گفتيد: "الله اكبر"

چه شد نميدانم.

چه حسي داشت پيامبر نمي دانم.

چه شوق و ذوق و لذتي داشت پيامبر از لب به سخن گشودن شما نمي دانم. ولي گفتيد "الله اكبر" و پيامبر باز هم فرمودند "الله اكبر".

شما باز هم تكرار فرموديد و ايشان هم باز فرمودند"الله اكبر".

چه شوقي داشت پيامبر كه با "الله اكبر" گفتن شما باز هم و يكبار ديگر هم گفتند"الله اكبر". گفتيد و گفتند. گفتيد و گفتند. شايد آن دست هاي كوچكتان _ مفتاح الغیب _ كه كليد گشايش درهاي بسته آسمان و زمين بود را هم مثل پيامبر از آسمان به زمين مي آورديد و تكبير مي گفتيد. هفت بار پيامبر گفت و هفت بار شما تكرار كرديد. پيامبر سپس به نماز پرداخت و چه نمازي بود؛ كه آنان كه در راه شما هستند امروز هم شروع نمازشان با هفت تكبير به قيام و قعود و ركوع و سجود مي آغازند.

....

خورشيد روي نيزه به بلنداي آسمان رسيده و وقت اذان است.

اكنون در مناره هاي كوفه صداي اذان دارد مي پيچد!

چند الله اكبر دارد اذان نمازشان؟!

چه خالي دارد اين تكبيرهاي اذان كه دل زينب را اينگونه كباب مي كند؟!

الله اكبر

الله اكبر

الله اكبر

...

امان از دل زينب

 

نوشته شده توسط محمدحسین طاهری/ وبلاگ حیات طیبه