روزی که عشق

خورشي گُر گرفته و بي تاب مي تپد
در رگ رگ تنفس مان آب مي تپد
از شيهه هزار سواري كه آمدند
پيداست اينكه كوفه در خواب مي تپد
اينجا كه شب تمام زمين را گرفته است
در نبض روزهاست كه مهتاب مي تپد
اين دشتِ لاله‌هاي به سرخي نشسته است
اين دشت طف چشيده، كه سيراب مي تپد
آيا ميان شاهرگ لشكر سياه...
يك قطره سرخ ، غيرت ناياب مي تپد؟

يك آسمان ستاره دنباله دار عشق
سوسو زده است در دل اين كارزار عشق

در گوشه عراق برايم غزل بخوان
از مصحف حماسه تفتيده جهان
هفتاد و چند سوره تب‌دار درزمين
هفتاد و چند سوره سرشار بي‌كران
يك سوره ناب، آيه به آيه شكوه درد
يك سوره سرخ، سرخ تر از خون عاشقان
يك سوره اشك، آب، عطش، خيمه، تير وتيغ
يك سوره نيزه، درد، فغان، چوب خيزران
مي بارد از تمام ورق‌هاش بسمله
پُرمي شود شميم دل انگيزه حوريان
توحيد، يك كرشمه از اين مصحف است وبس
«والشمس»كهكشان راه هزاران هزار آن
«والعاديات» رنگ سواران صبحدم
«الفتح» رايت علم خيل ياوران
«يا ايهاالمدثرِ» اين مصحف غريب
پيراهني است كهنه....خاكي ....بي‌نشان
«ابرار يشربون بها»...حيف ...حيف...حيف
يك جرعه آب نيست در اين دشت بي‌امان
تفسير آيه‌هاي «بذبح عظيم»بود
اي خون شيرخواره نثار تو آسمان
«والفجر» ،«نفس مطمئنه» در اين كارزار اوست
«يا ايهاالذين...» گرفتار در زمان...

روزي كه عشق دور شد و چون سراب شد
بر نيزه ها ي كوفه سر آفتاب شد

سوسوي خيمه‌هاي عطش اين چنين گذشت
يعني تمام ثانيه‌ها در زمين گذشت
آن دست ها كه در تپش ربنا نشست
در جذبه هميشگي نستعين گذشت
شايد كه عاشقانه ترين حرف‌هاي شب
در يك قنوت ناب سراسر طنين گذشت
آقا اگر هزار هزاران تَن از من است
در پاي پلك هاي تو اي بهترين گذشت
بايد گذشت از تن و از جان و از جهان
بايد براي مثل تو از آن و اين گذشت
آنقدر لحظه هاي تلاوت وسيع شد
انگار تا طلوع، هزار اربعين گذشت
مثل شراب ناب به جوش آمديم و بعد
سرمستي مدام در اوج يقين گذشت
تا آنكه چشم‌هاي تو باران گرفت وشست
در بزم عاشقان تو ناگاه اين گذشت :

اين زخم‌ها حكايت ما بود از ازل
ما سرخوشان باده «احلي من العسل»

حالا سكوت دشت به بانگ اذان رسيد
يعني زمين به نقطه‌اي از آسمان رسيد
«الله اكبر» از نفس بادها گذشت...
شايد به جسم مرده اين خاك جان رسيد
نام پيامبر كه زمين را احاطه كرد
عطر خوش محمدي از بوستان رسيد
«حي علي الفلاح» كه در دشت مي وزيد
انگار هرمي از نفس قدسيان رسيد
باران و آفتاب ، زمين را گرفته‌اند
«قد قامت الصلات »كه رنگين كمان رسيد
در جام ها شراره‌اي از داغ لاله شد
سرمستي مدام زمان آنچنان رسيد
تا آنكه دشت از مي و پيمانه سرخ شد
از پشت لحظه هاي عطش مي‌كشان رسيد
حالا قنوت بود و هزاران هزار چشم
حالا زمين به ساحتي از كهكشان رسيد
وقتي سلام بر گل لب‌ها ظهور كرد
بادي وزيد عطر بهشتي از آن رسيد
امروز روز معركه خون و خنجر است
از ناي دشت زمزمه‌اي بي‌امان رسيد

اين يك نماز نيست كه پرواز تا خداست
اين ابتداي واقعه سرخ كربلاست