علی اصغر حسین(ع)

با تیر سه شعبه ای که بسویش می آِید

سخن می گوید:

از تو ممنونم اي تير،

چرا اينقدر دير كردي.

من از صبح تا به حال انتظارت را مي برم

تو منی را كه مي رفت تا با خجالت پس از بابا بمانم

با افتخارجلوتر از بابا راهي كردي.


چرا گريه مي كني؟

نه! به خدا که من از تو دلگير نيستم؛

مي دانم كه تو تقصير نداري،درست مثل من.

اگر تو به فريادم نمي رسيدي ممكن بود بابا برود و من بمانم و آنوقت...


اي تير!

من از دنياي شما چيز زيادي نمي دانستم،

اما امروز همه چيز را دريافتم،

در دنيايي كه براي باباي مظلوم من

( كه پيامبر خدا صبح و شب بر صورتش بوسه مي زد) جايي نباشد،

ماندن فقط يك اشتباه است.

دوستان بابا همه شهید شدند


اي تير!بگذار حرف دلم را بزنم؛

وقتي شهيدان همه با هم مي روند،

وقتي آنها که در انتخاب بزرگشان دنيا را به پاي دين قرباني مي كنند،

وقتي آنها که ازميان اين همه مولا سر بر دیوار خانه بابای من می گذارند،

خلاصه وقتي شهيدان دنيا و مافيها را رها مي كنند

آنها كه جا مي مانند نمي خواهم بگويم بيچاره

ولي كارشان خيلي سخت خواهد بود.

يعني به كجا دل خوش داشته اند؟

به چه اميد مانده اند؟

اي تير!

هر كدامشان را كه ديدي بگو،بگو که اي كساني كه به گمان خود زنده مانده ايد!

اگر بدانید شهيدان كجا رفته اند،

اگر بدانید در كنار حسين بودن يعني چه،

تاب از توانتان مي رود .

و هركس كه دنيا اين عجوزه ي بزك كرده را خوب شناخته باشد

هر كس كه درد ماندن و غم فراق آزارش مي دهد

اگر پس از شهيدان باز بماند و جا بماند

تنها سخن حقی كه مي تواند داشته باشد یک چیز است

و آن این که : «بدا به حال من كه هنوز مانده ام»..........

اي تير!تو كه می آمدي از دو چيز دلهره داشتم،

يكي اينكه به من نخوري

و ديگر اينكه به بابايم بخوري،

اگر به من نمي خوردي شايد تنها فرصت من براي پرواز از بين مي رفت

و اگر به بابا ......

ای تیر


وقتي به نزديكم رسيدي صداي گريه ات را شنيدم،

شنيدم كه فرياد مي زدي و حرمله را لعنت مي كردی

اما غصه مخور،

از اينكه حرمله شهيدم كرد زیاد گله اي ندارم،

اما هرگز او را نمی بخشم

چرا که با کشتن من قلب بابا را شکست


اصلا تو اي تير

باباي مرا مي شناسي؟

مادرم مي گفت:وقتي بابا به دنيا آمده،

خدا به خاطر او از گناه فطرس گذشت

ملكي بوده در آسمان كه به خاطر نافرماني خدا بالش را سوزانده بودند.

مي گفت : وقتي خدا دوباره بالش داد

ميان آسمان و زمين فرياد زد که : «انا حر الحسين».

من آزاد شده حسینم

اما دومین حر را تو خودت صبح شناختی

دیدی که او را هم بابا بال پرواز داد

ای تیر

ساعتی پیش که بابا خسته به خیمه آمد

آهی کشید و آرام گفت :

چه اندکند یاران


اگر تو به جاي من بودي چه مي كردي؟

راستش وقتي دانستم اكبر و قاسم و عموي عزيزم عباس

با سخاوت مندی در راه بابا جان دادند،

حساب كار خودم را كردم،

من خون خود را به عشق بابا دادم و جانم را در آغوش بابا.

به ياد آن شبها كه در آغوشم مي كشيد و برايم لالايي مي گفت،

آرام آرام در گوشم قصه مي گفت تا خوابم ببرد.


اي تير!

امشب كه قافله ي اسيران را از ميان اجساد پاك حرکت مي دهند،

آهسته به رقيه بگو:

بگو که نمی دانی با بابا رفتن چه لذتی دارد

به او بگو

بگه اگر بماند باخته

اگر بماند با بابا نیاید

برای همیشه مانده

به رقیه بگو بابا تا بحال جواب همه را داده

اگر تو هم بگوئی پاسخت را می شنوی

رقیه جان خودت را سرگرم چیزی نکن

فقط یک چیز بگو یک چیز :

ابتا ابتا ابتا


.اگر خيمه ها را آتش زدند،بگو ابتا،

اگر سيلي خوردي بگو ابتا،

اگر مجبور شدي مدتها به دنبال قافله با پاي برهنه بدوي

باز بگو ابتا،

آنقدر بگو تا بابا بیاید سراغت .هر كجا باشد مي آيد،

بر سر ني،

درتشت طلا

و تو هر جا باشي،

پهن دشت صحرا،

در كنج خرابه.....