سدير گويد:

امام صادق عليه السلام به من فرمود:

اى سدير! هر روز به زيارت قبر امام حسين عليه السلام مى روى ؟

گفتم : نه ، فدايت شوم .

فرمود: چه جفايى مى كنى ! آيا در هر ماه زيارت مى كنى ؟

گفتم : نه

فرمود: در هر سال يك بار به زيارت مى روى ؟

گفتم : به همين طور است .

فرمود: اى سدير! چقدر نسبت به امام حسين عليه السلام روى گردان و بى اعتنا هستيد؟!

آيا نمى دانى كه خداى تعالى را هزار هزار فرشته گرد آلود و موى پريشان است كه بر حسين (ع) می گريند. و پيوسته زيارت مى كنند و خسته نمى شوند؟

چه مى شود كه تو هفته اى پنج بار و يا هر روز به زيارت امام حسين عليه السلام بروى ؟

گفتم : فدايت شوم ميان من و قبر او فرسخها فاصله است .

فرمود: بر بام خانه برو، و به جانب راست و چپ بنگر، و سپس سر خود را به سوى آسمان كن . و پس از آن

به سوى قبر آن حضرت توجه كن و بگو:

السلام عليك يا ابا عبد الله ، السلام عليك و رحمة الله و بركاته

در اين صورت ، اين عمل ، براى تو يك زيارت محسوب خواهد شد. و هر زيارتى ثواب يك حج و يك عمره

دارد. پس از آن من ، در هر ماه ، گاهى بيست بار اين كار را انجام مى دادم .

 

 

 

علی اصغر حسین(ع)

با تیر سه شعبه ای که بسویش می آِید

سخن می گوید:

از تو ممنونم اي تير،

چرا اينقدر دير كردي.

من از صبح تا به حال انتظارت را مي برم

تو منی را كه مي رفت تا با خجالت پس از بابا بمانم

با افتخارجلوتر از بابا راهي كردي.


چرا گريه مي كني؟

نه! به خدا که من از تو دلگير نيستم؛

مي دانم كه تو تقصير نداري،درست مثل من.

اگر تو به فريادم نمي رسيدي ممكن بود بابا برود و من بمانم و آنوقت...


اي تير!

من از دنياي شما چيز زيادي نمي دانستم،

اما امروز همه چيز را دريافتم،

در دنيايي كه براي باباي مظلوم من

( كه پيامبر خدا صبح و شب بر صورتش بوسه مي زد) جايي نباشد،

ماندن فقط يك اشتباه است.

دوستان بابا همه شهید شدند


اي تير!بگذار حرف دلم را بزنم؛

وقتي شهيدان همه با هم مي روند،

وقتي آنها که در انتخاب بزرگشان دنيا را به پاي دين قرباني مي كنند،

وقتي آنها که ازميان اين همه مولا سر بر دیوار خانه بابای من می گذارند،

خلاصه وقتي شهيدان دنيا و مافيها را رها مي كنند

آنها كه جا مي مانند نمي خواهم بگويم بيچاره

ولي كارشان خيلي سخت خواهد بود.

يعني به كجا دل خوش داشته اند؟

به چه اميد مانده اند؟

اي تير!

هر كدامشان را كه ديدي بگو،بگو که اي كساني كه به گمان خود زنده مانده ايد!

اگر بدانید شهيدان كجا رفته اند،

اگر بدانید در كنار حسين بودن يعني چه،

تاب از توانتان مي رود .

و هركس كه دنيا اين عجوزه ي بزك كرده را خوب شناخته باشد

هر كس كه درد ماندن و غم فراق آزارش مي دهد

اگر پس از شهيدان باز بماند و جا بماند

تنها سخن حقی كه مي تواند داشته باشد یک چیز است

و آن این که : «بدا به حال من كه هنوز مانده ام»..........

اي تير!تو كه می آمدي از دو چيز دلهره داشتم،

يكي اينكه به من نخوري

و ديگر اينكه به بابايم بخوري،

اگر به من نمي خوردي شايد تنها فرصت من براي پرواز از بين مي رفت

و اگر به بابا ......

ای تیر


وقتي به نزديكم رسيدي صداي گريه ات را شنيدم،

شنيدم كه فرياد مي زدي و حرمله را لعنت مي كردی

اما غصه مخور،

از اينكه حرمله شهيدم كرد زیاد گله اي ندارم،

اما هرگز او را نمی بخشم

چرا که با کشتن من قلب بابا را شکست


اصلا تو اي تير

باباي مرا مي شناسي؟

مادرم مي گفت:وقتي بابا به دنيا آمده،

خدا به خاطر او از گناه فطرس گذشت

ملكي بوده در آسمان كه به خاطر نافرماني خدا بالش را سوزانده بودند.

مي گفت : وقتي خدا دوباره بالش داد

ميان آسمان و زمين فرياد زد که : «انا حر الحسين».

من آزاد شده حسینم

اما دومین حر را تو خودت صبح شناختی

دیدی که او را هم بابا بال پرواز داد

ای تیر

ساعتی پیش که بابا خسته به خیمه آمد

آهی کشید و آرام گفت :

چه اندکند یاران


اگر تو به جاي من بودي چه مي كردي؟

راستش وقتي دانستم اكبر و قاسم و عموي عزيزم عباس

با سخاوت مندی در راه بابا جان دادند،

حساب كار خودم را كردم،

من خون خود را به عشق بابا دادم و جانم را در آغوش بابا.

به ياد آن شبها كه در آغوشم مي كشيد و برايم لالايي مي گفت،

آرام آرام در گوشم قصه مي گفت تا خوابم ببرد.


اي تير!

امشب كه قافله ي اسيران را از ميان اجساد پاك حرکت مي دهند،

آهسته به رقيه بگو:

بگو که نمی دانی با بابا رفتن چه لذتی دارد

به او بگو

بگه اگر بماند باخته

اگر بماند با بابا نیاید

برای همیشه مانده

به رقیه بگو بابا تا بحال جواب همه را داده

اگر تو هم بگوئی پاسخت را می شنوی

رقیه جان خودت را سرگرم چیزی نکن

فقط یک چیز بگو یک چیز :

ابتا ابتا ابتا


.اگر خيمه ها را آتش زدند،بگو ابتا،

اگر سيلي خوردي بگو ابتا،

اگر مجبور شدي مدتها به دنبال قافله با پاي برهنه بدوي

باز بگو ابتا،

آنقدر بگو تا بابا بیاید سراغت .هر كجا باشد مي آيد،

بر سر ني،

درتشت طلا

و تو هر جا باشي،

پهن دشت صحرا،

در كنج خرابه.....

 

در کوچه پس کوچه های کفر زده شام کاروانی از نور در حرکت است بانویی

در دل محمل ودختری در آغوشش.

حتی نگاه خسته اش هنوز به پیکرهای بی جان و سوخته از هجوم تازیانه

جان میبخشد چه صبورانه در این شامگاه زندگا نیش پای بر شام نهاده و نگاه غمزده اش

بر دخترکان و حریم حسینش نگران است.

............................................

یادگار برادرم نور چشمانم حجت خدا امام زمان من

علی جان تورا چه میشود؟

آتش افتاده به عمامه ات

بوسه های عجول سنگ ها به مقدمت

نگاه غیرتت بر حرم

خیمه ی ماتم دلت

در میان هلهله ورقص زنان شامی

بر پای نیزهای خون چکان

آه

میدانم غمت را میخوانم نگاهت را سلسله های غمت بر دوش عمه

علی جان صبور باش

.......................

سکینه جان

آرامش حسین من کمی دیگر تحمل کن

نگاه پدر را ببین

غمزده ی رخسار نیلی توست.

...................

رباب دلشکسته ام

علی اصغرت در آغوش مادرم زهرا ست اینقدر به دیدگان بسته ی

علی بر روی نی نگاه نکن.

................................................

رقیه جان

کبود ترین زهرا ی کاروان

ام ابیهای برادرم

چه قدر به آن نیزه مینگری؟

عمه را ببین

مرا شمیم زهرایی تو حیدوار به شام آورده است

عمه را در این شهر غم تنها نگذاری

رقیه جان من بی تو چون حیدر بی زهرایم عزیزم در این خرابه چاهی برای

گریه ی حیدرنیست

این همه شتاب برای پر زدنت دلم را خون کرده

کمی دیگر صبر کن گل چینان چمن

در باغ خرابه پر پر ت میکنند.

 

خواب می دیدم که در بیداریم


در مسیر کاروانی جاریم


کاروانی بی سر و بی سر پرست


غل به گردن- خشک لب - تاول بدست


کاروان از بس که آتش دیده بود


اشک در چشمانشان خشکیده بود

 

 

قصه پر غصه خواهر و برادر

 

 

نه مي‌توانم چشم از تو بردارم،

که ديدن رويت آرام دل زينب است و همه مي‌دانند.

و نه مي‌توانم نظاره‌ات کنم و فقط خدا مي‌داند رگ‌هاي بريده حنجرت چگونه جگرم را مي‌سوزاند.

نه مي‌توانم بگريم تا شايد از سنگيني داغم بکاهد. چرا که تو گفتي گريه مکن.

و نه مي‌توانم اشک نريزم. و حسين من، تو دليلش را بهتر مي‌داني.

نه مي‌توانم راست بايستم، زيرا مصيبت تو پشتم را شکسته است.

و نه مي‌توانم که استوار نايستم که هنوز ابتداي کار است

.

عجب قصه‌اي است حسين جان!

غم تو جانسوزتر از آن بود که مي‌گفتي.

خودم هم تصور نمي‌کردم تا اين اندازه در برابر دوري‌ات پريشان باشم.

اکنون، هم بايستي در برابر نيشخندهاي پست و حقير  پسر مرجانه استوار بايستم،

نگريم و گره غضب را از ابروانم برندارم که آنها منتظر شکستن زينبند.

و حتي گهگاهي ناچارم انتظار شومشان را با لبخندي افتخار آميز پاسخ گويم

و هم بايستي طوفان بر باد دهنده‌اي را که در قلبم گرفته است، به نحوي آرام کنم،

و اکنون برادر! ميان ماتم و صبر، ميان ايستادن و شکستن، ميان عشق و هجران، آشتي داده‌ام و هر دو را با هم دارم.

اشک مي‌ريزم و بي صدا و و اين تنها مرهم دل خون من است.

اين تاريکي هم عجب نعمتي است، مي‌تواني بگريي و دشمن اشکت را نبيند

.

اما عزيز دل مادر که به معراج خون رفته‌اي،

همه تشويش من از کوفه است. آن‌جا اين نعمت گريستن نيز از من ستانده خواهد شد.

آنجا بايد زينب باشم و بي حسين؛ اما همچون علي سخن بگويم.

حسين جان! چشمان نيمه بازت به کجا خيره گشته است؟

مي‌دانم به عمق تاريخ به هر که بعدا خواهد آمد و هواي حق در سر دارد

.

راستي حسين جان!

سفارش‌هايي که فرمودی همه را انجام دادم.

بعد از تو آنها هجوم آوردند و همان گونه که  گفتي خيمه‌ها را غارت کردند.

من تا توانستم زنان و کودکان را اداره کردم

و به هر صورتي که بود، نگذاشتم آسيبي به «علي ابن الحسین» برسد.

مدتي ميان بيابان نگاهمان داشتند و من مي‌دانستم چرا.

سرهاي شهيدان را جدا مي‌کردند و بر ني مي‌زدند.

بعد بر شترهاي بي جهاز سوارمان کردند، که مي‌بيني

و من براي آن‌که کودکان آرام باشند، هر کودکي را به زني سپردم

و نامردان «سجاد» را که سخت بيمار بود با زنجيرهاي درشت بر مرکبش بستند تا نيفتد

.

عزيز زهرا! نمي‌دانستم عظمت تو تا اين اندازه پستشان کرده باشد؛

اما به هنگام حرکت کاروان، شنيدم که عمرسعد فرياد مي‌کرد :

از ميان کشته‌ها حرکتشان دهيد.

ديگر نمي‌گويم چه شد که با تو حرف بسيار دارم.

هنگامي که از کربلا دور مي‌شديم، از فراز شتر نگاهي به پشت سر افکندم.

عجب منظره ای بود، در دنيا و آخرت بي همتا.

خيمه‌ها در آتش مي‌سوخت و اجساد پاره پاره تو و یارانت در پرتو نور ماه همچون گوهري مي‌درخشيدند.

ناگهان در ميان دشت خون، درست حوالي گودالي که تو در آن آرميده بودي،

طرح پيکر زني را ديدم که ايستاده بود و بر تو مي‌نگريست.

و گاه به سمت کاروان نظر مي‌افکند و حسين جان من او را شناختم، و تو مپرس او که بود

.

حسين من! درباره کودکانت، خاطرت جمع باشد.

رقيه حالش خوب است و نزد مادرش آرميده است؛

البته کمي بي‌تاب است و بسيار مي‌گريد

و من چگونه از گريستن بازش دارم، وقتي مي‌بينم خود نيز اگر اشک نريزم جان خواهم داد؟

چند لحظه پيش کاروان از حرکت ايستاد، خبر آوردند که کودکي از مرکب افتاده و گم شده است.

به سرعت از شتر پياده شدم و در بيابان تاريک بي‌جهت در پي‌اش بودم که صداي نازنينش را شنيدم.

داشت تو را صدا مي کرد. تو گويي تمام کائنات ساکت بودند تا ترانه غم دخترت را بشنوند.

با صداي کودکانه‌اش که با گريه آميخته بود فرياد مي‌زد: «وا محمدا، وا عليا، ابتا ابتا ابتا، ابتا ابتا ابتا»، نزديک‌تر رفتم، ديدم روي زمين نشسته و چشم به سرهاي بريده شما دارد.

مرا که ديد صدا زد: «عمه جان! پيش از آمدنت زني اينجا بود.»

از نگاه‌هاي حيرت آلودش به اطراف دانستم راست مي گويد.

«عمه جان! آن زن مي‌گفت: «گريه نکن عزيز حسينم من اينجا هستم»،

عمه جان وقتي از دور آمد گمان بردم که تو هستي.

او خيلي به تو شباهت داشت.»

دختر کوچک را در آغوش گرفتم و به سمت قافله حرکت کردم؛

اما مي‌دانستم مادرم در همين نزديکی ها مرا مي‌بيند. مرتب باز مي‌گشتم و به پشت سرم خيره مي‌شدم بلکه از نزديک ببينمش، اما نشد

.»

و اکنون سر نوراني تو، پسر فاطمه بر ني است و کدامين معراج از اين باشکوهتر.

حسين جان! به خدا سوگند به خوبي مي‌بينم، مي‌بينم جمعيت بسياري را که خواهند آمد و از ميان همه راه‌ها به راه تو و يارانت اقتدا خواهند کرد.

حسين جان، به خوبي مي‌بينم که قصه شهادت تو چگونه قانون عشق بازيشان خواهد گشت.

مي‌بينم آن روز خيمه‌هاي اردوگاه تو بسيار است.

مي‌بينم بياباني را که کرخه‌اش مي‌نامند،

در آنجا خيمه‌هاي بسياري برپاست و بر فراز هر کدام پرچمي سرخ مزين به اسم تو.

 

در عمق تنهايي‌هاشان و در لابلاي کلمات عشق‌شان نام زيباي تو از همه بيشتر تکرار مي‌شود

.

حسين جان، آن روز يارشان باش،

سر شهيدان را يک‌به‌يک به زانو بگير و بر اجسادشان نماز بگذار

.

 

 

ای مردم

 

حسین (ع)

 

می خواست ما را حسینی کند

 

او تشنه آب نبود

 

تشنه لبیک بود

 

 

از بهشت‌ كه‌ بیرون‌ آمد، دارایی‌اش‌ فقط‌ یك‌ سیب‌ بود .

سیبی‌ كه‌ به‌ وسوسه‌ آن‌ را چیده‌ بود .

و مكافات‌ این‌ وسوسه‌ هبوط‌ بود.

فرشته‌ها گفتند:

تو بی‌ بهشت‌ می‌میری. زمین‌ جای‌ تو نیست.

زمین‌ همه‌ ظلم‌است‌ و فساد .

و انسان‌ گفت: اما من‌ به‌ خودم‌ ظلم‌ كرده‌ام ...

زمین‌ تاوان‌ ظلم‌ من‌ است.

اگر خدا چنین‌ می‌خواهد، پس‌ زمین‌ از بهشت‌ بهتر است .

خدا گفت: برو و بدان‌ جاده‌ای‌ كه‌ تو را دوباره‌ به‌ بهشت‌ می‌رساند،

از زمین‌ می‌گذرد، از زمینی‌ آكنده‌ از شر و خیر،

ازحق‌ و از باطل، از خطا و از صواب؛

و اگر خیر و حق‌ و صواب‌ پیروز شد،

تو بازخواهی‌ گشت وگرنه....!!!


و فرشته‌ها هم‌ گریستند . اما انسان‌ نرفت. انسان‌ نمی‌توانست‌برود

……
انسان‌ بر درگاه‌ بهشت‌ وامانده‌ بود.

می‌ترسید و مردد بود. و آن‌ وقت‌خدا چیزی‌ به‌ انسان‌ داد.

چیزی‌ كه‌ هستی‌ را مبهوت‌ كرد و كائنات‌ را به‌ غبطه‌ واداشت .

انسان‌ دست‌هایش‌ را گشود و خدا به‌ او « اختیار» داد .

خدا گفت: حال‌ انتخاب‌ كن.

زیرا كه‌ تو برای‌ انتخاب‌ كردن‌ آفریده‌ شدی.

برو و بهترین‌ را برگزین‌ كه‌ بهشت‌ پاداش‌ به‌ گزیدن‌ توست .

عقل‌ ودل‌ وهزاران‌ پیامبر نیزباتوخواهدآمدتا تو بهترین‌ رابرگزینی .

و آنگاه‌ انسان‌ زمین‌ را انتخاب‌ كرد. رنج‌ و نبرد و صبوری‌ را .

و این‌ آغاز انسان‌ بود.

آری و اگر بخواهی دوباره

به بهشت بازگردی

باید سوار کشتی نجات شوی.

ان الحسین مصباح الهدی و سفینه النجاه

 

ای طوفان زدگان

ای گرفتاران امواج دنیا

بیایید

بار دیگر کشتی نجات شما را به سوی خویش می طلبد

اگر می خواهید از دریای مواج شهوت و تجمل و کبر نجات یابید

سریع سوار شوید

سوار شوید تا مصباح الهدی شما را به بهشت موعود

و ساحل نجات ببرد

و در جوار شهدا بنشاند .

بیایید تا بار دیگر چهره زیبای خرازی و همت را ببینیم.

ان الحسین مصباح الهدی و سفینه النجاه

 

 

 

هر کس می خواهد ما شهیدان را بشناسد داستان کربلا را بخواند

 اگر چه خواندن داستان را سودی نیست اگر دل کربلایی نباشد

 

 

 (( و کربلا را تو مپندار که شهری است در میان شهرها و نامی در میان نامها!..

نه! کربلا حرم حق است و هیچ کس را جز یاران امام حسین (ع) راهی به سوی حقیقت نیست))

سید مرتضی گفت!

محرم از راه می رسد

و هر دلی را که حسینی است با خود می برد

مجال نوشتن نیست

باید محرم را دید، بوئید و یا حتی.... بوسید!

 

 

 

حكايت خرابه

خرابه، جايي است بي سقف و حصار، در كنار كاخ يزيد كه پيداست

بعد از اتمام بناي كاخ، معطل مانده است. نه در مقابل سرماي شب،

حفاظي دارد و نه در مقابل آفتاب طاقت سوز روز، سر پناهي.
تنها در گوشه اي از آن، سقفي در حال فرو ريختن هست كه جاي امني

براي اسكان بچه ها نيست.
وقتي يكي از كودكان با ديدن سقف، متوحش مي شود و به احتمال فرو ريختن

آن اشاره مي كند، مامور مي خندد و به ديگري مي گويد: «اينها را نگاه كن! قرار است

فردا همگي كشته شوند و امروز نگران فرور ريختن سقف اند.»
طبيعي است كه اين كلام، رعب و وحشت بچه ها را بيشتر كند اما حرفهاي

امام تسلي و آرامششان مي بخشد:
-
عزيزانم! مطمئن باشيد كه ما كشته نخواهيم شد. ما به مدينه عزيمت مي كنيم

و شما به خانه هاي خود باز مي گرديد.
دلهاي بچه ها به اميد آينده ارام مي گيرد. اما به هر حال، خرابه، خرابه است

و جاي زندگي كردن نيست.
چهره هايي كه آسمان هرگز رنگ رويشان را نديده، بايد در هجوم سرماي

شب بسوزند و در تابش مستقيم آفتاب ظهر پوست بيندازند.
انگار كه لطيف ترين گلهاي گلخانه اي را به كويري ترين نقطه جهان، تبعيد كرده باشند
.
تو هنوز زنها و بچه ها را در خرابه اسكان نداده اي، هنوز اشكهايشان را نسترده اي،

هنوز آرامشان نكرده اي و هنوز گرد و غبار راه از سر و رويشان نگرفته اي كه

زني با ظرفي از غذا وارد خرابه مي شود. به تو سلام مي كند و ظرف غذا را پيش رويت مي نهد.
بوي غذاي گرم در فضاي خرابه مي پيچد و توجه كودكاني را كه مدتهاست جز گرسنگي

نكشيده اند و جز نان خشك نچشيده اند، به خود جلب مي كند.
تو زن را دعا مي كني و ظرف غذا را پس مي زني و به زن مي گويي
:

«مگر نمي داني كه صدقه بر ما حرام است؟»
زن مي گويد: «به خدا قسم كه اين صدقه نيست، نذري است بر عهده

من كه هر غريب و اسيري را شامل مي شود.»
تو مي پرسي كه: «اين چه عهد و نذري است؟
!»
و او توضيح مي دهد كه: «در مدينه زندگي مي كرديم و من كودك بودم

كه به بيماري لاعلاجي گرفتار شدم. پدر و مادرم مرا به خانه فاطمه بنت رسول لله

بردند تا او و علي براي شفاي من دعا كنند. در اين هنگام پسري خوش سيما

وارد خانه شد. او حسين فرزند آنها بود.
علي او را صدا كرد و گفت: حسين جان! دستت را بر سر اين دختر قرار ده و

شفاي او را از خدا بخواه.
حسين، دست بر سر من گذاشت و من بلافاصله شفا يافتم و آنچنان

شفا يافتم كه تا كنون به هيچ بيماري مبتلا نشده ام.
گردش روزگار، مرا از مدينه و آن خاندان دور كرد و در اطراف شام سكني داد
.
من از آن زمان نذر كرده ام كه براي سلامتي آقا حسين به اسيران و غريبان،

احسان كنم تا مگر جمال آن عزيز را دوباره ببينم.»
تو همين را كم داشتي زينب! كه از دل صيحه بكشي و پاره هاي جگرت را

از ديدگانت فرو بريزي.
و حالا اين سجاد است كه بايد تو را آرام كند و اين كودكانند كه بايد به

دلداري تو بيايند.
در ميان ضجه ها و گريه هايت به زن مي گويي: «حاجت روا شدي زن!

به وصال خود رسيدي.» من زينبم، دختر فاطمه و علي و خواهر حسين و اين

سر كه بر سر دارالاماره نصب شده، سر همان حسيني است كه تو به دنبالش

مي گردي و اين كودكان، فرزندان حسين اند. نذرت تمام شد و كارت به سرانجام رسيد.»
زن نعره اي از جگر مي كشد و بيهوش بر زمين مي افتد
.
تو پيش پيكر نيمه جان او زانو مي زني و اشكهاي مدامت را بر سر و صورت او مي پاشي
.
زن به هوش مي آيد، گريه مي كند، زار مي زند، گيسوانش را مي كند، بر سر و صورت

مي كوبد. و دوباره از هوش مي رود.
باز به هوش مي آيد، خود را به خاك مي كشد، بر پاي كودكان بوسه مي زند،

خاك پايشان را به اشك چشم مي شويد و باز از هوش مي رود. آنچنانكه تو

ناگزير مي شوي دست از تعزيت خود برداري و به تيمار اين زن غريب بپردازي.
تو هنوز خود را باز نيافته اي و كودكان هنوز از تداعي اين خاطره جگر سوز فارغ

نشده اند كه زني ديگر با كوزه آبي در دست وارد خرابه مي شود.
چهره اين زن، اما براي تو آشناست. او تو را به جا نمي آورد اما تو خوب او را به ياد

مي آوري.
چهره او از دوران كودكي‌ات به ياد مانده است. زماني كه به خانه مادرت زهرا

مي آمد و براي كمك به كارهاي خانه مادرت التماس مي كرد. او دختر كوچك و دوست

داشتني و شيريني را در ذهن دارد به نام زينب كه هر بار به خانه فاطمه مي رفته،

سراپاي او را غرق بوسه مي كرده و او را در آغوش مي گرفته وقلبش التيام مي يافته.

آنچنانكه تا سالها كمك به كار خانه را بهانه مي كرده تا با محبوب كوچك خود، تجديد

ديدار كند و از آغوش او التيام بگيرد.
او واله و سرگشته زينب شد، ‌اما حوادثي او را از مدينه دور كرده و دست نگاهش را

از جمال زينب، كوتاه ساخته. و براي اينكه خدا عطش اشتياق او را به زلال وصال

زينب فرو بنشاند، عهد كرده كه عطش غريبان و اسيران و در راه ماندگان را فرو نشاند.
او باور نمي كند كه تو زينبي! و چگونه ممكن است كه آن عقيله، آن دردانه و عزيز

كرده قوم و قبيله، اكنون ساكن خرابه اي در شام شده باشد؟!
چگونه ممكن است كه بانوي بانوان عالم، رخت اسيري بر تن كرده باشد؟
!
خرابه تا نيمه هاي شب، خرابه اي در كنار كاخ يزيد كه عزاخانه اي است

در سوگ حسين و برادران و فرزندان حسين.
بچه‌ها با گريه به خواب مي روند و تو مهياي نماز شب مي شوي
.
اما هنوز قامت نشسته خود را نبسته اي كه صداي دختر سه ساله حسين

به گريه بلند مي شود. گريه اي نه مثل هميشه. گريه اي وحشتزده، گريه اي

به سان مار گزيده. گريه كسي كه تازه داغ ديده. ديگران به سراغش مي روند و

در آغوشش مي گيرند و تو گمان مي كني كه هم الان آرام مي گيرد و صبر مي كني.
بچه، بغل به بغل و دست به دست مي شود اما آرام نمي گيرد
.
پيش از اين هم رقيه هرگز آرام نبوده است. از خود كربلا تا همين خرابه. لحظه اي

نبوده كه آرام گرفته باشد، لحظه اي نبوده كه بهانه پدر نگرفته باشد، لحظه اي نبوده

كه اشكش خشك شده باشد، لحظه اي نبوده كه با زبان كودكانه اش مرثيه نخوانده باشد.
انگار كه داغ رقيه، بر خلاف سن و سالش، از همه بزرگتر بوده است. به همين دليل

در تمام طول راه، و همه منازل بين راه، همه ملاحظه او را كرده اند، به دلش راه آمده اند،

در آغوشش گرفته اند، دلداري اش داده اند، به تسلايش نشسته اند و يا لااقل پا به

پاي او گريسته اند.
اما امشب انگار ماجرا فرق مي كند. اين گريه با گريه هميشه متفاوت است.

اين گريه، گريه اي نيست كه به سادگي آرام بگيرد و به زودي پايان بپذيرد.
انگار نه خرابه، كه شهر شام را بر سرش گذاشته است. اين دختر سه ساله.

فقط خودش كه گريه نمي كند، با مويه هاي كودكانه اش، همه را به گريه مي اندازد

و ضجه همه را بلند مي كند.
تو هنوز بر سر سجاده اي كه از سر بريده حسين مي شنوي كه مي گويد
:

«خواهرم! دخترم را آرام كن.»
تو ناگهان از سجاده كنده مي شوي و به سمت سجاد مي دوي. او رقيه

را در آغوش گرفته است، بر سينه چسبانده است و مدام بر سر و روي او بوسه مي زند

و تلاش مي كند كه با لحن شيرين پدرانه و برادرانه آرامش كند اما موفق نمي شود.
تو بچه را از آغوشش مي گيري و به سينه مي چسباني و از داغي سوزنده تن كودك

وحشت مي كني.
-
رقيه جان! رقيه جان! دخترم! نور چشمم! به من بگو چه شده عزيز دلم!

بگو كه در خواب چه ديده اي! تو را به جان بابا حرف بزن.
رقيه كه از شدت گريه به سكسكه افتاده است، بريده بريده مي گويد
:

«بابا، سر بابا را در خواب ديدم كه در طشت بود و يزيد بر لب و دندان و صورت او چوب مي زد. بابا خودش به من گفت كه بيا.»
تو با هر زباني كه بلدي و با هر شيوه اي كه هميشه او را آرام مي كرده اي،

تلاش مي كني كه آرامش كني و از ياد پدر غافلش گرداني، اما نمي شود،‌ اين بار،

ديگر نمي شود.
گريه او،‌ بي تابي او و ضجه هاي او همه كودكان و زنان خرابه نشين را

و سجاد را آنچنان به گريه مي اندازد كه خرابه يكپارچه گريه وضجه مي شود و

صدا به كاخ يزيد مي رسد.
يزيد كه مي شنود؛ دختر حسين به دنبال سر پدر مي گردد، دستور مي دهد

كه سر را به خرابه بياورند.
ورود سر بريده امام به خرابه، انگار تازه اول مصيبت است. رقيه خود را به روي

سر مي اندازد و مثل مرغ پر كنده پيچ و تاب مي خورد. مي نشيند، بر مي خيزد،

‌دور سر مي چرخد، به سر نگاه مي كند، بر سر و صورت و دهان خود مي كوبد، خم

مي شود، زانو مي زند، سر را در آغوش مي كشد، مي بويد، مي بوسد، خون سر

را با دست و صورت و مژگان خود مي سترد و با خون خود كه از دهان و گوشه لبها

و صورت خود جاري شده در مي آميزد، اشك مي ريزد، ضجه مي زند، صيحه مي كشد،

مويه مي كند، روي مي خراشد، گريه مي كند، مي خندد، تاولهاي پايش را به

پدر نشان مي دهد، شكوه مي كند، دلداري مي دهد، اعتراض مي كند، تسلي

مي طلبد و خرابه را و جان همه خراباتيان را به آتش مي كشد.
بابا! چه كسي محاسن تو را خونين كرده است؟


بابا! چه كسي رگهاي تو را بريده است؟


بابا! چه كسي در اين كوچكي مرا يتيم كرده است؟


بابا! چه كسي يتيم را پرستاري كند تا بزرگ شود؟


بابا! اين زنان بي پناه را چه كسي پناه دهد؟


بابا! اين چشمهاي گريان، اين موهاي پريشان، اين غريبان و بي پناهان

را چه كسي دستگيري كند؟
بابا! شبها وقت خواب، چه كسي برايم قرآن بخواند؟ چه كسي با دستهايش

موهايم راشانه كند؟ چه كسي با لبهايش اشكهايم را بروبد؟ چه كسي با

بوسه هايش غصه هايم را بزدايد؟ چه كسي سرم را بر زانويش بگذارد؟

چه كسي دلم را آرام كند؟
كاش مرده بودم بابا! كاش فداي تو مي شدم! كاش زير خاك بودم! كاش به دنيا نمي آمدم!

كاش كور مي شدم و تو را در اين حال و روز نمي ديدم.
مگر نگفتند به سفر مي روي بابا؟ اين چه سفري بود كه ميان سر و بدنت

فاصله انداخت؟ اين چه سفري بود كه تو را از من گرفت؟
باباي شجاع من! چه كسي جرات كرد بر سينه تو بنشيند؟ چه كسي جرات كرد سرت

را از تن جدا كند؟ چه كسي جرات كرد دخترت را يتيم كند؟


تو كجا بودي بابا وقتي ما را بر شتر بي جهاز نشاندند؟


تو كجا بودي بابا وقتي به ما سيلي مي زدند؟


تو كجا بودي بابا وقتي كاروان را تند مي راندند و زهره مان را آب مي كردند؟


تو كجا بودي بابا وقتي آب را از ما دريغ مي كردند؟


تو كجا بودي بابا وقتي به ما گرسنگي مي دادند؟


تو كجا بودي بابا وقتي عمه ام را كتك مي زدند؟


تو كجا بودي بابا وقتي برادرم سجاد را به زنجير مي بستند؟


تو كجا بودي بابا وقتي شبها در بيابانهاي ترسناك رهايمان مي كردند؟


تو كجا بودي بابا وقتي سايه باني را در ظل آفتاب از ما مضايقه مي كردند؟


تو كجا بودي بابا وقتي مردم به ما مي خنديدند؟


تو كجا بودي بابا وقتي كه ما بر روي شتر خواب مي رفتيم و از مركب مي افتاديم

و زير دست و پاي شترها مي مانديم؟


تو كجا بودي بابا وقتي مردم از اسارت ما شادي مي كردند و

پيش چشمهاي گريان ما مي رقصيدند؟
تو كجا بودي بابا وقتي بدنهايمان زخم شد و پوست صورتهايمان بر آمد؟


تو كجا بودي بابا وقتي عمه زينب سجاد را در سايه شتر خوابانده بود او

را باد مي زد و گريه مي كرد؟
تو كجا بودي بابا وقتي عمه ام زينب نمازهاي شبش را نشسته مي خواند و

دور از چشم ما تا صبح گريه مي كرد؟
تو كجا بودي بابا وقتي سكينه سرش را بر شانه عمه ام زينب مي گذاشت و زار زار مي گريست؟


تو كجا بودي بابا وقتي از زخمهاي غل و زنجير سجاد خون مي چكيد؟


من بيش از همه به تو محتاجم و بيشتر از همه، فرزند توام، دختر توام، دردانه توام.
هيچ كس به اندازه من غربت و يتيمي و نياز به دستهاي تو را احساس نمي كند.

همه ممكن است بدون تو هم زندگي كنند ولي من بدون تو مي ميرم. من از همه

عالم به تو محتاجترم. بي آب هم اگر بتوانم زندگي كنم، بي تو نمي توانم.
تو نفس مني بابا! تو روح و جان مني
.
بي روح، بي نفس، بي جان، چه كسي تا به حال زنده مانده است؟
!
بابا! بيا و مرا ببر
.
زينب! زينب! زينب
!
اينجا همان جايي است كه تو به اضطرار و استيصال مي رسي
.
اينجا همان جايي است كه تو زانو مي زني و مرگت را آرزو مي كني
.
تويي كه در مقابل يزيد و ابن زياد، آنچنان استوار ايستادي كه پشت نخوتشان

را به خاك ماليدي، اكنون، اينجا و در مقابل اين كودك سه ساله احساس عجز مي كني.
چه كسي مي گويد كه اين رقيه بچه است؟


فهم همه بزرگان را با خود حمل مي كند.
چه كسي مي گويد كه اين دختر، سه ساله است؟


عاطفه همه زنان عالم را در دل مي پرورد!
چه كسي مي گويد، كه اين رقيه، كودك است؟


زانوان بزرگترين عارفان جهان را با ادارك خود مي لرزاند.
نگاه كن! اگر كه ساكت شده است، لبهايش را بر لبهاي پدر گذاشته است و

چهار ستون بدنش مي لرزد.
اگر صدايش شنيده نمي شود، تنها، گوش شنواي پدر را شايسته

شنيدن، يافته است.
نگاه كن زينب آرام گرفت! انگار رقيه آرام گرفت
.
دلت ناگهان فرو مي ريزد و صداي حسين در گوش جانت مي پيچد كه رقيه

را صدا مي زند و مي گويد: «بيا! بيا دخترم! كه سخت چشم انتظار تو بودم.»
شنيدن همين ابتدا، عروج روح رقيه را براي تو محرز مي كند. نيازي نيست

كه خودت را به روي رقيه بيندازي، او را در آغوش بگيري، بدن سردش را لمس كني

و چشمهاي بازمانده و بي رمقش را ببيني.
درد و داغ رقيه تمام شد و با سكوت او انگار خرابه آرامش گرفت
.
اما اكنون ناگهان صيحه توست كه سينه آسمان را مي شكافد.

انگار مصيبت تو تازه آغاز شده است.
همه كربلا و كوفه و شام، يك طرف، و اين خرابه يك طرف
.
همه غمها و دردها و غصه ها يك طرف و غم رقيه يك طرف
.
نه زنان و كودكان كاروان و نه سجاد و نه حتي فرشتگان آسمان،

نمي توانند تو را در اين غم تسلي ببخشند.
و چگونه تسلي دهند فرشتگاني كه خود صاحب عزايند و پر و بالشان

به قدري از اشك سنگين شده است كه پرواز به سوي آسمان را نمي توانند.
تنها حضور مادرت زهرا مي تواند تسلي بخش جان سوخته تو باشد
.
پس خودت را به آغوش مادرت بسپار و عقده فرو خورده همه اين داغها و دردها را بگشا.

منبع:

منزلگاه عشاق حسین

کنار بستر بابا نشسته است . آقا امام حسن (ع) درباره بچه هایش به ابا عبدالله (ع) سفارش نموده است.
(
حسین جان! بچه هایم را همراهت به کربلا ببر و ...(

شب عاشورا پس از اظهار وفاداری یاران امام از جمله عابس و بریر و زهیر و همه بنی هاشم و ... آقا ابالفضل(ع) و ... دیگران... یتیم امام حسن (ع) همینطور عمو را نگاه می کرد و عرض می کرد: عمو جان ! به من اجازه می دهی حرف بزنم.

فرمود: قربانت شوم برادرزاده ام قاسم ! چه می خواهی بگویی؟

گفت: عمو جان ! آیا من هم فردا کشته می شوم یا نه؟

ابی عبدالله (ع) فرمود: قاسمم! مرگ در ذائقه تو چگونه است؟

عرض کرد: عمو جان ! احلی من العسل.

تا این جمله را گفت امام نگاهی به قاسم (ع) کرو و فرمود: قاسمم! فردا تو را به بلای عظیمی می کشند.

روز عاشورا آمد خدمت ابی عبدالله (ع) سلام کرد و دست و پای امام را بوسید و امام هم او را در آغوش گرفت و هر دو گریه کردند...

عرض کرد : عمو جان اجازه اعزام به میدان از شما می خواهم .

اما امام موافقت نکرد.

با ناراحتی برگشت سوی خیمه ها . مادر قاسم (ع) می گوید: دیدم فرزندم زانوی غم بغل گرفته و گریه می کند.

به یادش آمد ( یا مادرش به یادش آورد که) پدر بزرگوارش تعویذی بر بازویش بسته است و سفارش کرده است که ... آن را بگشاید و ....

نوشته پدر را برداشت و خدمت امام آورد.

ابی عبدالله (ع) تا چشمش به دست خط امام حسن (ع) افتاد گریه کرد. و سفرش امام حسن (ع) و اصرار بر عمو و به میدان رفتن را که دید دیگر مانع نشد.

هر کاری کردند هرچه گشتند زرهی پیدا نکردند به اندام حضرت قاسم(ع) اندازه باشد . عرض کرد: عمو جان ! مرا رها کن. همینطور با کفن بگذاربروم.

راوی می گوید:

قاسم (ع) را دیدم همین که وارد میدان شد شروع کرد به رجز خواندن که : ان تنکرونی فانا بن الحسن و...

 

 

باز باران با ترانه

مي خورد بر بام خانه

يادم آيد كربلا را

دشت پر شور و نوا را

گردش يك روز غمگين گرم و خونين

لرزش طفلان نالان زير تيغ و نيزه ها را

باز باران با صداي گريه هاي كودكانه

از فراز گونه هاي زرد و عطشان با گهرهاي فراوان

مي چكد از چشم طفلان پريشان

پشت نخلستان نشسته

رود پر پيچ و خمي در حسرت لبهاي ساقي

چشم در چشمان هم آرام و سنگين

مي چكد آهسته از چشمان سقا بر لب اين رود پيچان باز باران

باز باران با ترانه آيد از چشمان مردي خسته جان

هيهات بر لب از عطش در تاب و در تب

نرم نرمك مي چكد اين قطره ها روي لب شش ماهه طفلي رو به پايان

مرد محزون دست پر خون

مي فشاند از گلوي نازك شش ماهه بر لب هاي خشك آسمان

با چشم گريان باز باران

باز هم اينجا عطش آتش شراره

جسمها افتاده بي سر پاره پاره

مي چكد از گوشها باران خون و كودكان بي گوشواره

شعله در دامان و در پا مي خلد خار مغيلان

وندرين تفتيده دشت و سينه ها برپاست طوفان

دستها آماده شلاق و سيلي

چهره ها از بارش شلاقها گرديده نيلي

وندرين صحراي سوزان مي دود طفلي سه ساله پر زناله

پاي خسته دلشكسته

روبرو بر نيزه ها خورشيد تابان

مي چكد از نوك سرخ نيزه ها بر خاك سوزان باز باران

باز باران قطره قطره

مي چكد از چوب محمل خاكهاي چادر زينب به آرامي شود گل

مي رود اين كاروان منزل به منزل

مي شود از هر طرف اين كاروان هم سنگ باران

آري آري باز سنگ و باز باران

آري آري تا نگيرد شعله ها در دل زبانه

تا نگيرد دامن طفلان محزون را نشانه

تا نبيند كودكي لب تشنه اينجا اشك ساقي

بر فراز خيمه

برگونه ها

بر مشك ساقي

كاش مي باريد باران

 

 

بحر طويل خطبه ي حضرت زينب سلام الله عليها در کوفه

کوفه شهري است پر از فتنه و آشوب و بلا صحنه اي از کرب و بلا، خلق ز اطراف و ز اکناف روان گشته سوي شهر، گروهي به جگر سوز و گروهي به بصر اشک و گروهي زخوارج همه خشنود زخشم احد قادر معبود، همه منتظر عترت پيغمبر اسلام، به کوفه شده اعلام که از جور و جفا و ستم و گردش ايام، رسيدند به آيين اسارت حرم الله به عز و شرف و جاه، به اشک و شرر و آه ستادند و گشودند همه چشم تماشا، که ببينند اسيران شه کرب و بلا را

در آن هلهله و شور، گروهي شده محزون و گروهي شده مسرور، گروهي زخدا دور، در آن عرصه ي محشر صدف بحر ولايت، ثمر نخل ولا، دخت علي، شير خدا جلوه ي مصباح، هدا، شيرزن کرب و بلا، زينب کبرا، به همان شيوه ي حيدر، به همان عزت مادر، به بلنداي مقام دو برادر، به فصاحت، به بلاغت، به شهامت، به شجاعت، چو يکي کوه مقاوم، به خروش دل دريا، به نهيبي که صلاي علوي داشت به نام احد قادرمنان به چنين خطبه سخن گفت که ديدند به نطق اش نفس شير خدا را

بعد حمد احد و نعت محمد همه ديدند که آن عصمت دادار ندا داد که اي واي بر احوال شما مردم غدارِ ستم پيشه ي مکارِ جنايت گرِ بي عار، عجيب است که داريد بدين ننگ به دل ناله به رخ اشک الهي نشود اشک شما خشک و بگرييد به اين ننگ که بردامن آلوده نهاديد، شما آن زني استيد که بگسيخت همه رشته ي خود را و شما سبزي فاسد شده در مزبله هاييد، شما همچو گچ روي مزاريد، نداريد به جز زشتي و پستيّ و دورويي که خود آراسته مانند زنان در اجنبيانيد، بگرييد که پستيد نخنديد که مستيد همين لکه ي ننگي که نهاديد به دامن، به خدايي خدا پاک به صد بحر نگردد، نتوان شست به آب دو جهان ننگ شما را

واي بر حال شما مردم کوفه! به جگر پاره ي پيغمبر اسلام چه کرديد که از آن، جگرِ ختمِ رسل پاره شد و سوخت، بدانيد که از آتش بيداد شما سوخت دل فاطمه آن بضعه ي پيغمبر اکرم، به خود آييد و ببينيد چه خون هاي شريفي زِ دم تيغ شما ريخته برخاک، چه تن هاي لطيفي که زشمشير شما شد همه صدچاک، چه بي باک کشيديد به آتش حرم آل نبي را و کشانديد به صحرا و در و دشت زن و دختر و اطفال صغيري که نهادند سر از کثرت وحشت به بيابان و دويدند روي خار مغيلان و زديد از ره بيداد به کعب ني و سيليّ ستم در حرم آل علي فاطمه ها را به خدا پيش تر از اين ستم و ظلم و جنايت چه به مکه چه مدينه چه سر کوچه و بازارنديدند نديدند قدو قامت ما را

گر از اين ظلم و ستم ابر شود آتش وباران همه خون گردد و چون سيل ببارد به زمين يا که سماوات شوند از همه سو پاره و ريزند زافلاک به روي کره ي خاک و يا باز شود کام زمين و بکشد در دل پر آتش خود خلق جهان را عجبي نيست، شما نامه نوشتيد که فرزند پيمبر به سوي کوفه بيايد، در رحمت به سوي خلق گشايد، همه گفتيد که بايد پسر فاطمه برما ره توحيد نمايد، به چه تقصير کشيديد به رويش ز ره کينه وتزوير همه نيزه و شمشير، گه از سنگ و گهي تير، کجا رفت جوانمردي و قدر و شرف و غيرت و مردانگي افسوس که کشتيد پس از کشتن هفتاد و دوتن مثل علي اکبر و عباس نهاديد به ني رأس امام شهدا را

کوفه رفته است فرو يکسره درننگ، از اين خطبه شده زاده ي مرجانه دگر شيشه ي عمرش هدف سنگ، که ناگاه سر يوسف زهرا به سرِنيزه عيان گشت همان روبه روي محمل زينب همه گفتند امان از دل زينب، به جبين خون و به رخ زخم و به لب آيه ي قرآن، چه دل انگيز صدايي، چه ندايي، چه نوايي که زمام سخن از زينب مظلومه گرفته نه همين برد دل خواهر خود را که دل دشمن خود را نه دل دشمن خود را که دل قاتل خود را همه گشتند در آن جلوه گري محو جمالش، همه مبهوت جلالش، همه دادند به انگشت نشانش، نگه او به روي زينب و زينب نگه افکند به رويش که هلالم! چه قَدَر زود غروبِ تو سيه کرد همه ارض و سما را

گل احمد، گل حيدر، گل زهرا، همه ي آرزوي من به سر و صورت خونين و به پيشاني بشکسته ولب هاي به خون شسته و چشمان خدابين و به اشکي که روان است زچشمت به رگ پاره و خوني که روان است ز رگ هاي گلويت، نگهم کن، نگهم کن، نگهم کن که دلم پاره شد از نغمه ي قرآنِ سرت بر سر نيزه، عجبا فاطمه مي گفت به من قصه ي داغ تو، نمي گفت که روزي به سر نيزه سر پاک تو بر محمل من سايه کند، لب بگشا اي به لبت آيه ي قرآن نه به من با گل نورسته خود حرف بزن، در تب و در تاب شده، بر تو دلش آب شده، تا ز تنش روح نرفته است بخوان بار دگر آيه ي قرآن و بگو ذکر خدا را.

 

 

شام غریبان

و امشب شام غریبان فرزندان خون خداست...

امشب اولین شب یتیمی بچه های حسین است

و چه سخت است شب اول...

امشب زینب اولین شب بی یاوری اش را تجربه می کند...

و چه سخت است این شب برای کسی که تا امشب بر کوه تکیه داشته...

امشب عباس نیست...

امشب عباس نیست...

بله امشب عباس نیست...

و امشب پشت و پناه اهل بیت پیغمبر نیست...

امشب شاید اهل حرم راحت بخوابند؟؟؟

آری امشب شاید اهل حرم راحت بخوابند؟؟؟

چون ...

چون امشب دیگر صدای گریه علی اصغر نمی آید...

ولی مگر میشود؟؟؟؟؟؟

امشب افتخار خیمه ها نیست...

علی اکبر را می گویم اوهم رفته...

آیا او ز رقیه خبر دارد؟؟؟

آری امشب که همه رفتند . ولی گویا یک نفر بود...

آری امشب یک نفر بود...اگر او نبود که شب سحر نمی شد...

اگر او نبود که امام سجاد(ع)بیمار را نمی گذاشتند...

اگر او نبود همه می مردند...نه از جفای دشمن...

امشب تنها بهانه برای مردن دوری بود و کثرت مصیبت...

امشب مهدی(عج)بود

آقا جان آجرک الله

آقا جان صبر شما خدایی است

چگونه سیلی خوردن بچه ها را تحمل کردید؟

چگونه پاره شدن گوشها را تحمل کردید؟

چگونه بر تازیانه خوردنها صبر کردید؟

و چگونه مصائب زینب را دیدید و ...

آری شما صبرتان زیاد است...

شما سیلی خوردن زهرا(س) را هم دیدید...

شما بستن دستان علی(ع)را هم دیدید...

و مصیبتهای همه پدرانتان را...

شما سالها غربت شیعه و یارانتان را دیدید...و شما سالها غربت را تجربه کردید...

گمانم می دانم این همه صبر برای چیست...

وعده...

گمانم خدا به شما وعده ای داده...

بلی همان وعده که که ما شیعیان گنهکار شما به امید آن زنده ایم...

انتقام........

بلی گمانم خدا به شما وعده انتقام داده ...

انتقام دستهالی بسته...انتقام فرقهای شکافته...انتقام جگر های پاره...

انتقام بازوان قلم شده...

انتقام حنجر های پاره شده...

انتقام جوانان و پیران ...

انتقام سرهای بریده...

انتقام گوشهای پاره...انتقام تازیانه...انتقام لبهای پاره پاره شده...

انتقام اسارت...

و مهمتر از همه انتقام پهلوی شکسته و رخ نیلی...

و انتقام محسن...

ولی کی؟؟؟؟؟

ولی کی؟؟؟؟؟؟

 

 

بابا جون پیش رقیه کو چو لوت بمون


خاك اينجا آرام است و متين، اما اين خاكها و اين زمين به ريگها و سنگهاى دشت كربلا نمىرسند، سرخى شقايق زيباست اما نه به زيبايى غروب خورشيد . آسمان آبى است و كبود، اما نه به كبودى رخسار رقيه . گريه كن! گريه كن! شايد در درياى چشمانتبتوانى پرستوى پرسوختهاى را در امواج متلاطم و خروشانى كه همچون شلاقى بر بدن او فرود مىآيد ببينى . قصهى تو، قصهى امروز و فردا نبود . قصهى تو، غصهى بزرگى بود . قصهى تو قصهى مرگ بود . قصهى تو، قصهى جدايى از درياى عشق بود .


نيلوفر كبودم! تو را پرپر كردند به جرم عشق با خورشيد . تو را از ساقه جدا كردند به جرم بودن در گلستان عشق، به ياد دارم اشكهاى بىصبرانهات را كه چون شبنمى از گوشهى چشمانتسرازير مىشدند وروى گلبرگهايت مىغلتيدند . طوفانهاى وحشى با هر شلاقشان نقشى خونين بر ساقهات مىكشيدند . اما تو با آن همه ظرافتت دم بر نياوردى و همهى آن زخمها را به اميد ديدار نورى از خورشيد به جان مىخريدى .
تو، اى نيلوفر كبودم! تو كه بايد در آن ريگهاى گداخته با زنجيرهاى آهنين به هر سو كشيده مىشدى . با من سخن بگو، اى ناز دردانهى خورشيد . اى گل سرسبد گلستان عشق . . . بگو كه برگهايت را جدا كردند و نقشى كبود بر گلبرگهايتبه يادگار گذاشتند .
× × ×
رقيه . . . دختر سه ساله . . . فرزند حسين . . . (ع) واى، عزيز دل زينب چرا اينگونه در ريگهاى دشت كربلا مىدوى . فدايتشوم! از چه مىترسى؟ مگر عمويت عباس تور ا تنها گذاشته، كه اينقدر غريبانه گريه مىكنى و دامن به هر سو مىكشى . رقيه پدرت كجاست . . . راستى صداى قرآن را مىشنوى؟ چه صوت دلنشينى، بگو كيست اين زيباى خاموش كه اينگونه قرآن مىخواند . عزيز پدر، چرا اينگونه در ريگهاى دشت كربلا مىدوى . . . چرا دامنتسوخته . . . به من بگو اين خون گرم روى گونهات از گوش پاره شدهى توست؟ . . . رقيه جان به عمهات بگو چرا صورتت نيلى شده . چه كسى جرات كرده به دختر حسين سيلى بزند . . . رقيه نگاه كن صورت عمهات هم كبود است . شما اين ميراث را از زهراى اطهر به ارث بردهايد . . . واى . . . حادثهى كوچه . . . دستهاى عمويت عباس را ديدهاى؟ چه شباهتى به دستهاى مادرش دارد .
نيلوفر كبود حسين! از على اصغر برايم بگو . تشنه بود، نه؟ . . . سيرابش كردند؟ بگو آيا حسين راضى به سوى رباب رفت . . . رباب، عزيز دلم، اين طفل شيرين را برايتسيراب كردم . . . بگو با چه؟ . . . رقيه جان برايم بگو، آيا صداى زهراى مرضيه را در قتلگاه شنيدى؟ . . . مويه مىكرد، به مصيبت فرزندش ، حسينش . رقيه برايم بگو از غم زينب . زينب چه زيبا كربلا را درك كرد و به گوش مردم «ناشنوا» رساند .
رقيه جان! خيزران مىدانى چيست؟ . . . لبهاى حسين و گلوى اصغر . . . عزيز دل رقيه . رقيه جان . از بابا بگو از او بپرس چرا محاسنش خونى شده . . . اين خاكستر چيست كه بر پيشانيت نشسته؟ . . . و آن انگشتر زيبا . . . .
و هذا يوم فرحتبه آل زياد و آل مروان بقتلهم الحسين «عليهالسلام»
رقيه جان برايم بگو از شيرينى كربلا . . . . چرا گريه مىكنى در اين خرابهى غريب؟ . . . حتما دلتبراى پدرت تنگ شده . . . چه ميكند اين دختر زيباى كبود با اهل حرم . نه خرابه را، بلكه كل شهر را به آتش كشيده با گريهاش . . . حسين حتى در سر نيزه طاقت ديدن گريههاى دردانهاش را ندارد . . . چه امام مهربانى داريم، خواهرم، زينب: «دخترم را آرام كن» . رقيه جان، بگو مويتسجاد با تو چه گفت قبل از آمدن زينب براى تسلى تو . . . چه كلام مهربانانهاى دارد . . . رقيهجان . . . عمويت چه لحن نزديكى با كلام پدرت دارد، كمى درنگ كن و گوش كن: «دختر شيرينم، رقيهى عزيزيم، عزيز برادرم، آرام جانم، نيلوفر كبودم، آرام باش، دلتنگى نكن به همين زودى پدرت را مىبينى . . . واى . . . كاش اين را نمىگفتى، رقيه منتظر است . زينب بر سر بالين تو آرام مىكريد، مويه مىكند . رقيه! گريه كن . . . آرى . . . اما . . . آرامتر عزيز دلم، تو را به خدا آرامتر صدايت را مىشنود آن خبيث . . . اما . . . چقدر پستند و لئيم، آنانى كه سر بريدهى پدرت را برايتبه ارمغان آوردهاند . . . عزيز دلم تو با ديدن پدرت چه كردى؟ رقيه! چه گذشتبين تو و آن سر بريده در تشت طلا . . . بابا، چه كسى محاسن تو را خونين كرده است؟ بابا، چه كسى رگهاى تو را بريده است؟ بابا، چه كسى مرا در كودكى يتيم كرده است؟ بابا، چه كسى يتيم را پرستارى كند تا بزرگ شود؟ بابا، اين زنان بىپناه را چه كسى پناه دهد؟ بابا، اين چشمهاى گريان، اين موهاى پريشان، اين غريبان و اين بىپناهان را چه كسى دستگيرى كند؟ بابا، يعنى ديگر وقتخواب برايم قرآن نمىخوانى؟ ديگر با دستهايت موهايم را شانه نمىكنى؟ ديگر با لبهايت اشكهايم را نمىگيرى؟ ديگر با بوسههايت غمهايم را نمىزدايى؟ ديگر سرم را بر زانويت نمىگذارى؟ ديگر دلم را آرام نمىكنى؟
كاش نبودم بابا، كاش نمىتوانستم تو را در اين حال و روز ببينم . بابايم، به من گفتند به سفر مىروى: اين چه سفرى بود كه ميان سر و بدنت فاصله انداخت . اين چه سفرى بود كه تو را از من گرفت . عزيز شجاع من، شمر چگونه جرات كرد بر سينهى ستبر تو بنشيند و سرت را ببرد؟ بابايم وقتى تو رفتى ما را بر شتر بى جهاز نشاندند، به صورت ما سيلى زدند و عمهام را كتك زدند . جان من فداى تو باد كه مظلومترين باباى عالمى . پدر همسرى عالمى، امام دنيا و آخرتى، نوهى پيامبرى، فرزند على و فاطمهاى، پدر سجادى و پدر امامان بعد از خودى . تو . . . برادر زينبى . . . من مىفهمم . . . اما من الآن بيش از همه به تو محتاجم و بيش از همه فرزند توام، دردانهى توام، دختر توام، . . . هيچ كس به مانند من نياز و غربت را به دستهاى تو احساس نمىكند . شايد همه بتوانند بدون تو زندگى كنند ولى من بدون تو، مىميرم . بىآب هم اگر بتوانم زندگى كنم بىتو نمىتوانم . تو نفس منى، بابا! تو روح و جان منى، بىروح، بىنفس، بىجان چه كسى تا به حال زنده مانده است . پس بيا و مرا ببر . . . .
× × ×
خورشيد غروب كرده بود و آسمان سر تا سر به عذا نشسته بود . منتظر ستارگان بودند و بس، آنان به اميد طلوع خورشيدى ديگر مىدرخشيدند، اما تو ديگر ناله سر نمىدادى و بهانهى خورشيد را در آن شب تاريك نمىگرفتى . سكوت بود و خرابههاى شام، سكوت بود و نغمههاى جانسوز دل، نسيمى شروع به وزيدن كرد و گلبرگهايت را در آغوش كشيد و آنها را به ديار عشق برد . همانجايى كه خورشيد را سر بريدند آن را بر سر نى كردند و همانجايى كه تو را از خاك به درآوردند . و همانجايى كه يوسف را از يعقوب گرفتند و عباس را از حسين . نيلوفر كبودم! تو غنچهاى بودى كه هرگز نشكفتى نمىدانى با رفتنت چه آتشى بر دل گلهاى ديگر و آن گل ياس گذاشتى . حال اى آسمان گريه كن و اى بلبل حق بخوان، بخوان قصهى شهادت را بخوان حديث عشق را، بخوان فراق ياران را از خرابههاى شام و بخوان قرآن خواندن خورشيد را بر سر نى .
روزى كه در جام شفق مل كرد خورشيد
بر خشك چوب نيزهها گل كرد خورشيد
شيد و شفق را چون صدف در آب ديدم
خورشيد را بر نيزه گويى خواب ديدم
خورشيد را بر نيزه؟ آرى اينچنين است

خورشيد را بر نيزه ديدن سهمگين است . . .

 

عمه، بابایم کجاست؟

اسارت دشوار و یتیمی دردی عمیق است. یک سه ساله، چگونه میتواند تمام رنجِ تشنگی و زخم تازیانه اسارت و از آن بدتر، درد یتیمی را به جان بخرد، آن هم قلب کوچکِ سه سالهای که تپیدن را از ضربانِ قلب پدر آموخته و شبی را بینوازش او به صبح نرسانده است. امّا... امّا او رقیه حسین است و بزرگی را هم از او به ارث برده است. رقیه پس از عاشورا، پدر را از عمه سراغ میگیرد و لحظهای آرام ندارد، با نگاههای کنجکاوش از هر سو ـ تمام عشقش ـ پدرش را میجوید و سکوتِ عمه، سؤال او را بیجواب میگذارد و او باز هم میپرسد: «عمه، بابایم کجاست؟...»

لحظه های بیقرار

این جا خرابههای شام، منزلگاه اهل بیت پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم است. رقیه با اسیران دیگر وارد خرابه میشوند، اما دیگر تاب دوری ندارد. پریشان در جست و جوی پدر است. امشب رقیه، فقط پدر و نوازشهای پدر را میخواهد. امشب رقیه علیهاالسلام است و عمه، امشب رقیه علیهالسلام است و سر بابا، امشب ملائک آسمان از غم دختر حسین علیهالسلام در جوش و خروشند، امشب شب وداع رقیه علیهاالسلام و زینب علیهاالسلام است. او در آغوش عمه، بوی پدر را به یاد میآورد و دستان پر مهر او را احساس میکرد.

گل نازدانه پدر

رقیه ...رقیه نجیب! ای مهتاب شبهای الفت حسین! ای مظلومترین فریاد خسته! گلِ نازدانه پدر و انیس رنجهای عمه!

رقیه... رقیه کوچک! ای یادگار تازیانههای نینوا و سیل سیلی کربلا! دستهای کوچکت هنوز بوی نوازشهای پدر را میداد، و نگاههای معصوم و چشمان خستهات، نور امید را به قلب عمه میتاباند.

رقیه... رقیه صبور! بمان، که بیتو گلشن خزان دیده اهل بیت، دیگر بوی بهار را استشمام نخواهد کرد، تو نوگل بهشتی و فرشته زمینی، پس بمان که کمر خمیده عمه، مصیبتی دیگر را تاب نخواهد آورد.

غربتِ خرابه

یا رب امشب چه شبی است. در و دیوار فرو ریخته این خرابه غزل کدامین خداحافظی را میسرایند؟ زینب، این بانوی نور و نافلههای نیمه شب، دستی به آسمان دارد و دستی بر سر رقیه؛ بخواب عزیز برادرم!

باز هم رقیه علیهاالسلام و گریههای شبانه، باز هم بهانه بابا و بیقراریهایش، و این بار شامیان چه خوب پاسخ بیقراریِ رقیه علیهاالسلام را میدهند و سر حسین علیهالسلام را نزد او میآورند.

آن شب، هیچ کس توان جدا کردن رقیه علیهاالسلام را از سرِ بابا نداشت. تو با سرِ بابا چه گفتی؟ چشمهای پدر، کدامین سرود رفتن را برایت خواند که مانند فرشتهای کوچک، از گوشه خرابه تا عرش اعلا پر کشیدی و غربتِ خرابه را برای عمه به جای نهادی.

متاب ای ماه، متاب!

امشب، غمگینترین ماه، آسمان دنیا را تماشا میکند. آسمان! چه دلگیری امشب، گویی غم مصیبتی به گستردگی زمین، قلبت را میفشرد. امشب فرشتههای سیاهپوش، بال در بال هم، فوج فوج به زمین میآیند و ترانه غم میسرایند. در و دیوار خرابه، از اندوه زینب علیهاالسلام ، بر سر و سفیر میکوبند. امشب چشمههای آسمان، از گریه خونین زینب علیهاالسلام ، خون میبارد و چهره زمین از وسعت اندوه، تاریک است. متاب امشب ای ماه، متاب! هیچ میدانی، امشب گیسوان پریشانِ رقیه، به خواب کدامین نوازش رفته است؟ متاب که دردهای آشکار بسیار است. متاب که زخمهای بیشمار بسیار است. متاب که دل پر شرار زینب علیهاالسلام به شراره جدایی نازنینی دیگر، در سوز و گداز است. متاب که امشب خرابه شام، از داغ سه ساله گل حسین، تیرهترین خرابه دنیاست. متاب ای ماه، متاب!

آرام نازنین عمه

آرام نازنین عمه! آرام، مبادا شامیان صدای گریه و بیتابی دختر حسین را بشنوند. این خرابه کجا و آغوش گرم و نوازشهای مهربان بابا کجا؟ این سر بریده بابا و این دختر کوچک حسین. هر چه میخواهد دل تنگت، بگو. بابا، امشب به مهمانی دلِ بیقرارت آمده، بگو از سیلی خوردنها و تازیانهها و آتش خیمههای عصر عاشورا. بگو از درد غربت و محنت غریبی، بگو از صورتهای نیلی و اسیری و بیابانهای بیرحمی. بگو از بیشرمی یزیدیان و کوفیان سست پیمان و استقبال شامیان، آرام، نازنین عمه! آرام. اکنون تو، به مهمانی بابا میروی. سفر به سلامت!

اندوه هجرت

امشب به وعدهگاه نخستین باز میگردی. آن جا پدر و ملائک، به اشتیاق، در انتظار تو هستند. امشب آسمان گرفته و تاریک است و باد خزان غبار مرگ میپاشد. گریه امان اهل بیت پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را بریده است و عشق از غم این هجران، و اندوه هجرت تو گل تازه شکفته و معطری که در قلب بهار میپژمرد، زار مینالد، آرام و قرار زینب علیهاالسلام ، رفته است. سرانجام آن لحظه فرا رسید و رقیه علیهاالسلام کوچک زینب، از خاک تا افلاک پر کشید.

تو را چه بنامم

تو را چه بنامم، که نابتر از شبنمهای صبح گاه بر گلبرگ تاریخ نشستهای. تو را چه بسرایم که آوازه برکت و کرامتت، موجوار، همه دلها را به تلاطم در آورده است. تو را چه بنامم که بیش از سر بهار در آغوش بابا، طعم زندگی را نچشیدی و مانند او، غریبانه از غربت این غریبستان خاکی بار سفر بستی. پس سلام بر تو، روزی که به عالم خاکی گام نهادی و روزی که به افلاک پر کشیدی.

میلاد نوگل امام حسین علیهالسلام

امام حسن مجتبی علیهالسلام ، به برادرش امام حسین علیهالسلام وصیت نمود که با ام اسحاق که همسرش بود وصلت کند. امام حسین علیهالسلام به سفارش برادر عمل کرد و ثمره آن ازدواج، دختر نازدانهای به نام رقیه شد. با تولد حضرت رقیه علیهاالسلام در سال 57 قمری، مدینه نور دیگری گرفت و خانه کوچک امام، گرمای تازهای یافت. دیری نپایید که ام اسحاق جان به جان آفرین تسلیم کرد و رقیه کوچک از نعمت مادر محروم شد. امام حسین علیهالسلام او را در آغوش پر مهر خویش، بزرگ کرد و پیوسته به خواهرش زینب علیهاالسلام سفارش میفرمود که برای رقیه علیهاالسلام مادر باشد و به او محبّت کند.

بیمادری حضرت رقیه علیهاالسلام ، پرستاریهای حضرت زینب علیهاالسلام و سفارشهای حضرت امام حسین علیهالسلام باعث شده بود، پیوندی عمیق، بین حضرت زینب علیهاالسلام و حضرت رقیه علیهاالسلام پدید آید.

رقیه در کربلا

از لحظه ورود کاروان به کربلا، رقیه لحظهای از پدر جدا نمیشد، شریکِ غمها و مصیبتهای او بود و با دیگر یاران امام از درد تشنگی میسوخت. یکی از افراد سپاه یزید میگوید:

من در میان دو صف لشکر ایستاده بودم، دیدم کودکی از حرم امام حسین علیهالسلام بیرون آمد، دوان دوان خود را به امام رسانید، دامن آن حضرت را گرفت و گفت: ای پدر، به من نگاه کن! من تشنهام. این تقاضای جان سوز آن دختر تشنه کام و شیرین زبان، چون نمکی بر زخمهای دل امام بود و او را منقلب کرد، بیاختیار اشک از چشمان اباعبداللّه علیهالسلام جاری گردید و با چشمی اشک بار فرمود: «دخترم، رقیه! خداوند تو را سیراب کند؛ زیرا او وکیل و پناهگاه من است.» پس دست کودک را گرفت و او را به خیمه آورد و او را به خواهرانش سپرد و به میدان برگشت.

رقیه و سجاده پدر

گاه سجاده امام حسین علیهالسلام ، با دستهای کوچک حضرت رقیه علیهاالسلام باز میشد و او به انتظار پدر مینشست تا میآمد و در آن سجاده به نماز میایستاد و رقیه علیهاالسلام از آن رکوع و سجود امام لذت میبرد. در کربلا نیز رقیه علیهاالسلام ، هر بار هنگام نماز، سجاده امام را میگشود. ظهر عاشورا به عادت همیشگی منتظر بابا بود، ولی پس از مدتی، شمر وارد خیمه شد و رقیه علیهاالسلام را کنار سجاده پدر دید که سراغ او را میگرفت، آن ملعون نیز جواب این سؤال را با سیلی محکمی که به صورت کوچک او نواخت، پاسخ گفت.

رقیه در راه شام

کاروان کربلا، از کوفه راهی شام شد، همان کاروانی که اهل بیت پیامبر بودند و به اسیری از کربلا آورده شده بودند، در بین راه که سختی و مشکلات بر رقیه کوچک فشار آورده بود، شروع به گریه و ناله کرد. یکی از دشمنان چون آن فریاد و ضجه را شنید، به رقیه علیهاالسلام گفت: ای کنیز، ساکت باش؛ زیرا این با گریه تو ناراحت میشوم. آن حضرت بیشتر اشک ریخت، بار دیگر آن نامرد گفت: ای دختر خارجی، ساکت باش. حرفهای زجر دهنده آن مرد، قلب رقیه علیهاالسلام را شکست، رو به سر پدر فرمود: ای پدر! تو را از روی ستم و دشمنی کشتند و نام خارجی را هم بر تو گذاردند، پس از این جملهها، آن دشمن خدا، غضب کرد و با عصبانیت رقیه را از روی شتر بر زمین انداخت.

رقیه در خرابه شام

بعد از ورود اهل بیت امام حسین علیهالسلام به شام، آنان را در خرابهای نزدیک کاخ سبز یزید جای دادند. روزها آفتاب و شبها، سرما به شدت آنان را اذیت میکرد. علاوه بر آن، نگاه مردم شام که به تماشای خرابه نشینان میآمدند، داغی جان سوز بود. روزی حضرت رقیه علیهاالسلام ، به جمع شامیان که در حال برگشتن به خانههای خود بودند، اشاره کرد و نالهای دردناک از دل برآورد و به عمهاش گفت: ای عمه، اینان کجا میروند؟ آن حضرت فرمود: ای نور چشمم اینان رهسپار خانه و کاشانه خود هستند. رقیه گفت: عمه جان مگر ما خانه نداریم، و زینب علیهاالسلام فرمود: نه، ما در این جا غریبه هستیم و خانهای نداریم، خانه ما در مدینه است. با شنیدن این سخن، صدای ناله و گریه رقیه بلند شد.

رقیه و خواب پدر

سختیهای اسارت، رقیه علیهاالسلام را به شدت میرنجاند و او یکسره بهانه بابا را میگرفت، شبی در خرابه شام و در خواب، پدر را دید، چون از خواب برخاست و چشم گشود، خود را در خرابه یافت و از پدر نشانی ندید. از عمه سراغ پدر را گرفت و زینب علیهاالسلام بسیار گریه کرد و رقیه علیهاالسلام نیز با عمه گریست. آن شب باز صدای عزاداری زنان اهل بیت بلند شد؛ مجلسی که نوحه سرایش رقیه علیهاالسلام بود. از سر و صدای اهل بیت، یزید از خواب بیدار شد و پرسید چه خبر است؟ به او خبر دادند که کودکی سراغ پدرش را گرفته است. یزید دستوری داد، سر پدرش را برای او ببرند.

این دستور یزید نشان از رذالت و شقاوت طینت او بود و برگی دیگر از دفتر مظلومیتهای بیشمار اهل بیت را گشود.

پرواز به سوی پدر

وقتی به دستور یزید، سر پدر را برای رقیه علیهاالسلام آوردند، رقیه سر را در بغل گرفت و عقدههای دل را باز کرد و هر چه میخواست با سر بابا گفت. آن شب رقیه علیهاالسلام ، گم شده خود را یافته بود، اما بینوازش و آغوش گرم. پس لبهایش را بر لبهای بابا گذاشت و آن قدر گریست تا جان به جان آفرین تسلیم کرد. پشت خمیده زینب علیهاالسلام شکست، رو به سر برادر فرمود: آغوش بگشا که امانتت را باز گرداندم. دیگر کسی نالههای شبانه رقیه علیهاالسلام را در فراق پدر نشنید.

وداع زینب علیهاالسلام با رقیه علیهاالسلام

وقتی کاروان اسیران کربلا، به مدینه بر میگشت، غمی جانکاه وجود زینب علیهاالسلام را میآزرد؛ چگونه از خرابه و شام دل بکند؟ نو گلی از بوستان حسین علیهالسلام در این خرابه آرمیده، شام بوی رقیه علیهاالسلام را میدهد، رقیهای که یادگار برادر بود و نازدانه پدر و در دست زینب علیهاالسلام امانت. زینب علیهاالسلام بیرقیه چگونه به کربلا و مدینه وارد شود؟ غم سراسر شام را گرفته و گریهها، باز هم سکوت شهر را در هم شکسته است.

راز دل با پدر

هنگامی که در خرابه شام، سر پدر را نزد رقیه علیهاالسلام آوردند، آن دختر کوچک بسیار گریست و سخنانی بر زبان آورد که شیون اهل بیت علیهالسلام را بلند کرد و آتش بر دل زینب علیهاالسلام نشاند:

پدر جان! کدام سنگ دلی سرت را برید و محاسن تو را به خون پاکت خضاب کرد؟

پدر جان! چه کسی مرا در کودکی یتیم کرد؟ پس از مادر از غم فراق او به دامان تو پناه میآوردم و محبت او را در چشمهای تو سراغ میگرفتم، اکنون پس از تو به دامان که پناه برم؟

پدر جان! پس از تو چه کسی نگهبان دختر کوچکت خواهد بود، تا این نهال نو پا به بار بنشیند؟

پدر جان! پس از تو چه کسی غم خوار چشمهای گریان من خواهد بود؟

پدر جان! در کربلا، مرا تازیانه زدند، خیمهها را سوزاندند، طناب بر گردن ما انداختند و بر شتر بیحجاز سوار کردند و ما را اسیران از کوفه به شام آوردند.

شام، حرم یادگار حسین علیهالسلام

رقیه کوچک و یادگار حسین علیهالسلام ، پس از رحلت در خرابه شام، همان جا مدفون گردید، کم کم مقبرهای به روی قبر بیچراغ او ساخته شد و بارگاهی برای عاشقان شد. حرمش، میعادگاه عاشقان دل سوخته اباعبداللّه است. بوی حسین، از هر گوشهاش روح و جان را مینوازد. نیازمندان، دست حاجت به سویش دراز میکنند و خسته دلان بار سنگین دل را در کنار او میگشایند. زیارت حرم و بارگاهش آرزوی هر دل دادهای است.

 

عطش لبی ست !، ترک خورده وعده ی همه را

به عرش برده « عطش » از لب تو زمزمه را

عطش که راوی فریادهایِ تو در تو ست

شروع می کند از بازویت مقدمه را

شروع می کند از گفتگوی تیر و گلو

که برده اند ، به آنسوی خون مکالمه را

« عطش » منم !که به مشکِ تو بوسه ای نزدم

نریختم کفِ دستت دو قطره دکلمه را

تو شاهبیت غزل های ناب را گفتی

در آن دقیقه که دادی به باد علقمه را

لبت وزید و ترک خورد و آب ، خشکش زد !

و موج ،یاد گرفت از لب ِ تو همهمه را

«فما وُصالُک حتی تُوافیَ النَهر وا

و تَاتی مِن فَوران العُذوب ِ مُندمِرا » ؟

صدای بال تو می آید آنطرف

: زینب!

سپرده ام به کلام تو غفلت همه را

گرفته اند به بند آفتاب را ، باید

معرفی بکنی قا ضیان محکمه را

هنوز در طپشت استتار کرده علی«ع»

دوباره زنده کن از جمله هات فاطمه را

ترجمه ی بیت عربی :

پس معنی وصال تو با آب چیست که به

فوران گوارایی می رسی و تشنه لب بر می گردی ؟

چشم ها غرق تماشا ، که نیامد عباس

نگران بر لب دریا ، که نیامد عباس

اشک ها همسفر آه ، در آن لحظه ی تلخ

خسته از دیدن صحرا که ، نیامد عباس

کودکان منتظر او که مگر بر گردد

آه از این شوق تماشا ، که نیامد عباس؟!

بانگی از دور که در حنجره زخمی دارد

می کند فاش سخن را : که نیامد عباس

کودکی از دل خیمه ، به پدر می گوید :

تو ندیدیش ؟ بگو ، یا که نیامد عباس!

 

وقتی که همه به سنگ عادت کردند

در پیله عافیت اقامت کردند

از صحنه کربلا ملائک با سوز

هفتاد و دو آیه را تلاوت کردند

 

 

کربلا

سالها گفتیم ما از کربلا ، از شهید عشق و میدان بلا

از غمش بر سینه و بر سر زدیم ، بوسه بر گهواره اصغر زدیم

باز هم گفتیم : مظلوما ، حسین ! بی کس و بی بال و پر ، تنها حسین !

او ولی اینگونه در آنجا نبود ، با خدایش بود ، او تنها نبود

بود سیمرغی ، نه سیمرغ خیال ، داشت آن سیمرغ هفتاد و دو بال

کربلا پیچیده مثل راز بود ، بهترین ، غمگین ترین آواز بود

ما نفهمیدیم عمق راز را ، معنی زیباترین آواز را !

کربلا محدود شد بر سر زدن ، گل به سر مالیدن و پرپر زدن

تشنه لب گفتیم و هی خوردیم آب ، گریه کردن شد برای ما ثواب

کربلا یعنی دو نیرو خوب و بد ، یک طرف ایمان و یک سو دیو و دد

یک طرف علم و خدا و روشنی ، یک طرف جهل و سیاهی ، دشمنی

کربلا یعنی که فردا باز هم ، این حقیقت هست و این آواز هم

باز فردا کربلاها می رسد ، عشق می آید ، بلاها می رسد !

بعد از آن هم کربلا تکرار شد ، کربلاها در زمین بسیار شد

گرچه نامش بود نام دیگری ، نام دیگر داشت هر خون پیکری

باز هم از جغدهای خشمگین ، ریخت فوجی از کبوتر بر زمین

ما فقط در نینوا جا مانده ایم ، غافل از این کربلاها مانده ایم . . .

 

 

برای رسيدن به عاشورا بايد از تاسوعاها گذشت.
تاسوعا يعنی نفی تعلقات دنيوی، يعنی ماديت دنيا را كم ديدن، يعنی دست رد بر امان نامه دنيا زدن، يعنی غيرت دينی داشتن.
تاسوعا يعنی ولايت پذيری، يعنی بر لب آب تشنه مردن، تاسوعا يعنی...
يعنی عباس!
و آنان كه عاشورايی مردند، تاسوعايی زيستند.
در زندگي، تاسوعاهای زيادی به سراغت می آيند، زنهار كه غفلت نكنی، وگرنه در عاشورای زندگی ات نخواهي دانست كه چه بايد كرد

سدير گويد:

امام صادق عليه السلام به من فرمود:

اى سدير! هر روز به زيارت قبر امام حسين عليه السلام مى روى ؟

گفتم : نه ، فدايت شوم .

فرمود: چه جفايى مى كنى ! آيا در هر ماه زيارت مى كنى ؟

گفتم : نه

فرمود: در هر سال يك بار به زيارت مى روى ؟

گفتم : به همين طور است .

فرمود: اى سدير! چقدر نسبت به امام حسين عليه السلام روى گردان و بى اعتنا هستيد؟!

آيا نمى دانى كه خداى تعالى را هزار هزار فرشته گرد آلود و موى پريشان است كه بر حسين (ع) می گريند. و پيوسته زيارت مى كنند و خسته نمى شوند؟

چه مى شود كه تو هفته اى پنج بار و يا هر روز به زيارت امام حسين عليه السلام بروى ؟

گفتم : فدايت شوم ميان من و قبر او فرسخها فاصله است .

فرمود: بر بام خانه برو، و به جانب راست و چپ بنگر، و سپس سر خود را به سوى آسمان كن . و پس از آن

به سوى قبر آن حضرت توجه كن و بگو:

السلام عليك يا ابا عبد الله ، السلام عليك و رحمة الله و بركاته

در اين صورت ، اين عمل ، براى تو يك زيارت محسوب خواهد شد. و هر زيارتى ثواب يك حج و يك عمره

دارد. پس از آن من ، در هر ماه ، گاهى بيست بار اين كار را انجام مى دادم .

 

 

علی اصغر حسین(ع)

با تیر سه شعبه ای که بسویش می آِید

سخن می گوید:

از تو ممنونم اي تير،

چرا اينقدر دير كردي.

من از صبح تا به حال انتظارت را مي برم

تو منی را كه مي رفت تا با خجالت پس از بابا بمانم

با افتخارجلوتر از بابا راهي كردي.


چرا گريه مي كني؟

نه! به خدا که من از تو دلگير نيستم؛

مي دانم كه تو تقصير نداري،درست مثل من.

اگر تو به فريادم نمي رسيدي ممكن بود بابا برود و من بمانم و آنوقت...


اي تير!

من از دنياي شما چيز زيادي نمي دانستم،

اما امروز همه چيز را دريافتم،

در دنيايي كه براي باباي مظلوم من

( كه پيامبر خدا صبح و شب بر صورتش بوسه مي زد) جايي نباشد،

ماندن فقط يك اشتباه است.

دوستان بابا همه شهید شدند


اي تير!بگذار حرف دلم را بزنم؛

وقتي شهيدان همه با هم مي روند،

وقتي آنها که در انتخاب بزرگشان دنيا را به پاي دين قرباني مي كنند،

وقتي آنها که ازميان اين همه مولا سر بر دیوار خانه بابای من می گذارند،

خلاصه وقتي شهيدان دنيا و مافيها را رها مي كنند

آنها كه جا مي مانند نمي خواهم بگويم بيچاره

ولي كارشان خيلي سخت خواهد بود.

يعني به كجا دل خوش داشته اند؟

به چه اميد مانده اند؟

اي تير!

هر كدامشان را كه ديدي بگو،بگو که اي كساني كه به گمان خود زنده مانده ايد!

اگر بدانید شهيدان كجا رفته اند،

اگر بدانید در كنار حسين بودن يعني چه،

تاب از توانتان مي رود .

و هركس كه دنيا اين عجوزه ي بزك كرده را خوب شناخته باشد

هر كس كه درد ماندن و غم فراق آزارش مي دهد

اگر پس از شهيدان باز بماند و جا بماند

تنها سخن حقی كه مي تواند داشته باشد یک چیز است

و آن این که : «بدا به حال من كه هنوز مانده ام»..........

اي تير!تو كه می آمدي از دو چيز دلهره داشتم،

يكي اينكه به من نخوري

و ديگر اينكه به بابايم بخوري،

اگر به من نمي خوردي شايد تنها فرصت من براي پرواز از بين مي رفت

و اگر به بابا ......

ای تیر


وقتي به نزديكم رسيدي صداي گريه ات را شنيدم،

شنيدم كه فرياد مي زدي و حرمله را لعنت مي كردی

اما غصه مخور،

از اينكه حرمله شهيدم كرد زیاد گله اي ندارم،

اما هرگز او را نمی بخشم

چرا که با کشتن من قلب بابا را شکست


اصلا تو اي تير

باباي مرا مي شناسي؟

مادرم مي گفت:وقتي بابا به دنيا آمده،

خدا به خاطر او از گناه فطرس گذشت

ملكي بوده در آسمان كه به خاطر نافرماني خدا بالش را سوزانده بودند.

مي گفت : وقتي خدا دوباره بالش داد

ميان آسمان و زمين فرياد زد که : «انا حر الحسين».

من آزاد شده حسینم

اما دومین حر را تو خودت صبح شناختی

دیدی که او را هم بابا بال پرواز داد

ای تیر

ساعتی پیش که بابا خسته به خیمه آمد

آهی کشید و آرام گفت :

چه اندکند یاران


اگر تو به جاي من بودي چه مي كردي؟

راستش وقتي دانستم اكبر و قاسم و عموي عزيزم عباس

با سخاوت مندی در راه بابا جان دادند،

حساب كار خودم را كردم،

من خون خود را به عشق بابا دادم و جانم را در آغوش بابا.

به ياد آن شبها كه در آغوشم مي كشيد و برايم لالايي مي گفت،

آرام آرام در گوشم قصه مي گفت تا خوابم ببرد.


اي تير!

امشب كه قافله ي اسيران را از ميان اجساد پاك حرکت مي دهند،

آهسته به رقيه بگو:

بگو که نمی دانی با بابا رفتن چه لذتی دارد

به او بگو

بگه اگر بماند باخته

اگر بماند با بابا نیاید

برای همیشه مانده

به رقیه بگو بابا تا بحال جواب همه را داده

اگر تو هم بگوئی پاسخت را می شنوی

رقیه جان خودت را سرگرم چیزی نکن

فقط یک چیز بگو یک چیز :

ابتا ابتا ابتا


.اگر خيمه ها را آتش زدند،بگو ابتا،

اگر سيلي خوردي بگو ابتا،

اگر مجبور شدي مدتها به دنبال قافله با پاي برهنه بدوي

باز بگو ابتا،

آنقدر بگو تا بابا بیاید سراغت .هر كجا باشد مي آيد،

بر سر ني،

درتشت طلا

و تو هر جا باشي،

پهن دشت صحرا،

در كنج خرابه.....

 

 

گفتمش نقاش را نقشي بکش از زندگي ...


با قلم نقش حبابي بر لب دريا کشيد



گفتمش چون مي کشي تصوير مردان خدا
...


تک درختي در بيابان يکه و تنها کشيد



گفتمش نامردمان اين زمان را نقش کن
...


عکس يک خنجرزپشت سر پي مولا کشيد



گفتمش راهي بکش کان ره رساند مقصدم
...


راه عشق و عاشقي , مستي ونجوا را کشيد



گفتمش تصويري از ليلي ومجنون رابکش
...


عکس حيدر در کنار حضرت زهرا کشيد



گفتمش بر روي کاغذ عشق را تصوير کن
...


در بيابان بلا، تصوير يک سقا کشيد



گفتمش از غربت ومظلومي ومحنت بکش
...


فکر کرد و چهار قبر خاکي از طه کشيد



گفتمش سختي ودرد وآه گشته حاصلم
...


گريه کردآهي کشيد وزينب کبري کشيد



گفتمش درد دلم را با که گويم اي رفيق
...


عکس مهدي راکشيد و به چه بس زيبا کشيد



گفتمش ترسيم کن تصويري از روي حسين


گفت اين يک را ببايد خالق يکتا کشيد

خدایا به حق خودت

 

به عزت و جلالت

 

به حسینت (ع)

 

به رقیه ابی عبدالله (س)

 

به امام زمان (ع)

 

به آن لحظه ای که علی اکبر (ع) از مقابل پدر دور می شد

 

به آن لحظه ای که حضرت ابوالفضل (ع) 

 

ازروی اسب به زمین افتادند

 

وبه حق حقیقت لیله القدر زهرای اطهر (س)

 

در این شب عزیز

 

شب عرفه

 

توفیق درک و بهره برداری روز عرفه را به همه عطا کن

 

فرج امام عزیزمان مهدی زهرا (س) را برسان

 

همه مریضان را شفا بده

 

۳

 

حقیقت عشق

ع : عینی لک : یعنی چشمانم برای توست

ش: شوقی لک : یعنی شوقم برای توست

ق : قلبی لک : یعنی قلبم برای توست

 

 

۲

 

وقتی که همه به سنگ عادت کردند

در پیله عافیت اقامت کردند

از صحنه کربلا ملائک با سوز

هفتاد و دو آیه را تلاوت کردند

 

 

صدای پای کاروان کربلا می آید. زینب به زیارت بدن بی کفن برادر باز می گردد، از شام می گوید آن سرزمینی که وقتی از امام زین العابدین(ع) درباره سخت ترین منزل از ابتدا تا انتها سئوال کردند پاسخ دادند: الشام، الشام، الشام . نمی دانیم چه کردند با اهل بیت رسول خدا در شام که امام آن را حتی سخت تر از کربلا می نامد .

مگر نه بزرگترین آرزوی هر غریب رسیدن به موطن خویش است؟ و مگر نه مقصد مدینه در پیش است؟ پس چرا تو ، مدام تداعی خاطرات گذشته را می کنی و در کجاوه تنهایی خودت اشک می ریزی؟ نمی توان گفت که هر چه بود گذشت ولی می توان گفت که فصل مصیبت سپری شد .

اگر چه این فصل به اندازه تمام سال های عمر، کش آمد و اگر چه این فصل، خزانی جاودانه برای عالم رقم زد اما تو باید خودت را حفظ کنی زینب! چرا که کار تو هنوز به اتمام نرسیده است . پس به یاد بیاور، اما گریه نکن . یزید، شما را میان اقامت در شام و مراجعت به مدینه مخیر ساخت و تو و امام (ع) ، مراجعت به مدینه را برگزیدید زیر لب زمزمه می کنی: کاش هزار فرزند داشتم و همه را فدای یک تار موی حسین می کردم و نام آرام بخش حسین را زیر لب ترنم می کنی : حسین ! حسین ! حسین!

حسین اگر بود، تحمل این رنج ها، دردها و داغ ها این قدر مشکل نبود . حتی داغ علی اکبر . حتی مصیبت قاسم ، حتی شهادت علی اصغر و حتی عروج عباس .

عباس !؟ تو با خواهرت چه کردی! تو از کجا آمده بودی؟ چگونه خودت را با دل زینب پیوند زدی؟

هم اکنون که به مدینه رسیدیم به مادرت چه بگویم؟ بگویم ام البنین ؟ ، مادر پسران ؟ مادر کدام پسران؟ کجایند آن چهار سروی که تو روانه کربلا کردی؟

بگویم ام البنین! همه مادران عالم باید تربیت پسر را از تو یاد بگیرند؟ همه مردان عالم باید پیش تو درس ادب بخوانند

حسین! حسین ! حسین!

جاذبه ی عشق تو با این چهار جوان چه کرد؟ با پیران و سالخوردگان چه کرد؟ با حبیب چه کرد؟ با مسلم چه کرد؟

حسین ! حسین ! حسین!

تو اگر بودی، سینه تسلای تو اگر بود، نگاه آرام بخش تو اگر بود، همه غم های عالم قابل تحمل بود.

پدرم به فدای آن که عمود خیمه اش شکسته شد.

پدرم به فدای آن که غمگین درگذشت.

پدرم به فدای آن که تشنه جان سپرد.

پدرم به فدای آن که محاسنش غرق خون شد.

پدرم فدای آن که جدش محمد مصطفی است . جدش فرستاده خداست

راستی حسین! این سؤال تو را چه پاسخ گفتند وقتی که پرسیدی: فبم تـَستـَحلـّونَ دَمی؟

راستی یک قطره از خون علی اصغر حتی به زمین نچکید.

میان دست عباس و بدنش چقدر فاصله افتاده بود؟

هیچ کس آب نخورد وقتی آب آزاد شد .

از همه سخت تر وداع بود . وداع با حسین . وداع با جهان . وداع با جان .

وداع با هرچه که دوست داشتنی است ...

 

۱ 

عطش لبی ست !، ترک خورده وعده ی همه را

به عرش برده « عطش » از لب تو زمزمه را

عطش که راوی فریادهایِ تو در تو ست

شروع می کند از بازویت مقدمه را

شروع می کند از گفتگوی تیر و گلو

که برده اند ، به آنسوی خون مکالمه را

« عطش » منم !که به مشکِ تو بوسه ای نزدم

نریختم کفِ دستت دو قطره دکلمه را

تو شاهبیت غزل های ناب را گفتی

در آن دقیقه که دادی به باد علقمه را

لبت وزید و ترک خورد و آب ، خشکش زد !

و موج ،یاد گرفت از لب ِ تو همهمه را

«فما وُصالُک حتی تُوافیَ النَهر وا

و تَاتی مِن فَوران العُذوب ِ مُندمِرا » ؟

صدای بال تو می آید آنطرف

: زینب!

سپرده ام به کلام تو غفلت همه را

گرفته اند به بند آفتاب را ، باید

معرفی بکنی قا ضیان محکمه را

هنوز در طپشت استتار کرده علی«ع»

دوباره زنده کن از جمله هات فاطمه را

ترجمه ی بیت عربی :

پس معنی وصال تو با آب چیست که به

فوران گوارایی می رسی و تشنه لب بر می گردی ؟


مرتضي حيدري آْل كثير

چشم ها غرق تماشا ، که نیامد عباس

نگران بر لب دریا ، که نیامد عباس

اشک ها همسفر آه ، در آن لحظه ی تلخ

خسته از دیدن صحرا که ، نیامد عباس

کودکان منتظر او که مگر بر گردد

آه از این شوق تماشا ، که نیامد عباس؟!

بانگی از دور که در حنجره زخمی دارد

می کند فاش سخن را : که نیامد عباس

کودکی از دل خیمه ، به پدر می گوید :

تو ندیدیش ؟ بگو ، یا که نیامد عباس!


سيد علی اصغر موسوی